به نام خداوند صبح و سلام
خداوند زیبایی و احترام
زیباترین نامِ حضرتِ دوست، سلام؛ ارزانی روح آسمانیتان باد.
سعادت، لطافت، آرامش و محبت را با گلچین حروف این نام مقدس پیشکش نگاه دریاییتان میکنیم،
و از آستانِ آسمانیِ حضرتش میخواهیم به خجستگی نام آخرین پیکِ رأفت و رحمتش، دلهای ما را با خوبیها و مهربانیها پیوند زند.
ما، جمعی از وبلاگ نویسان بوشهری؛ این شعار را سرلوحه تمام برنامههای خویش کردهایم:
بنی آدم اعضای یک پیکرند ... که در آفرینش ز یک گوهرند
و در راستای تحقق این آرمان نیلوفریِ سعدی، و تمام آزادگان ایران تا کنون سه جشنِ بزرگ را در حمایت از آنهایی که دل به دستان دریایی ما سپردهاند برگزار نمودهایم
پیدای پنهان
توان جویان پویا
پله پله تا خورشید
و امروز در آستانهی بهار، همزمان با تپشِ نبضِ پنجرهها و شاپرکها، و میلاد غنچههای محمدی و جعفری، چهارمین بزم خویش را با عنوان «آوای مهر» در حمایت از کودکان کمتوان ذهنی به جشن نشستهایم.
بهار یک نقطه دارد. نقطة آغاز مهربانیتان بیانتها باد.
امید داریم که در سایه سار سرو قامت دوست همواره یاریگر دستهای نیازمندی باشیم که بر شاخهی هستی ما تکیه دادهاند.
کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصلههای میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم
شاید دیگر فرصتی نباشد پس بیایید نگذاریم مهربانی به تأخیر بیفتد و با هم عهد ببندیم این راه را ادامه دهیم!
***
خداوند آب و آینه ! دستهایمان را چون شاخههای نیازمند درختان بر آستان آسمانیات برآوردهایم.
از بارگاه ربوبیات ملتمسانه تمنا داریم تا کویر تشنه نگاهمان را به زلال جاری سرچشمه پاکیها سیراب سازی
خدای زیبای اقاقیها و پروانهها ! یاریمان کن تا پیچکهای افسردهای را که بر شاخسار حضورمان تکیه دادهاند در سایهسار حمایت و لطف خویش با بهار رویش و عشق پیوند دهیم.
پادشاه پاک پنجرهها و پیچکها ! پندارمان را پر از پرستوهای صداقت و کردارمان را لبریز از قاصدکهای کرامت کن تا دستهای معصوم چکاوکهایی را که سر بر سرای خاکیمان نهادهاند به آفاق آرزوهایشان متصل سازیم.
آرامه آبیها و آسمانیها ! احساس لطیف نوع دوستی و مهرورزی را در سلول سلول وجودمان جاری ساز.
ای سراسر صفا و صلح و سلام
ای مهربانترین مهربانان
دلنوشت:
دیشب چقدر نور بود و شادمانی. انگار که آسمان دریچه نورش را بر روی دلهایی که شادمانه دستان یکدیگر را به مهر میفشردند و به هم شکوفه لبخند هدیه میدادند؛ گشوده بود. آری لبخند و آرامش خاطر بهترین هدیه بود. و این که حضور خدا را در لحظه لحظه قدمهایت حس کنی. ببینی دستی مهربان را بر دوش خویش داری کسی که همقدم با تو رد نگاهت را دنبال میکند. خدایا از همه لطف و مهربانی بیکرانت سپاسگزارم.
پینوشت:
گاهی چقدر سخت میشود بخواهی جلو جمعیت بایستی و حرف بزنی. از احساس درونیات بگویی. از این که چقدر خوشحالی از حضورشان از شادمانه بودنشان. و بخواهی از زحمات تک تک دوستانت و همراهیشان تشکر کنی. سعی میکنی همه این احساس را که در واژگانی است که شاعری به قلم آورده بگویی که نکند اگر بخواهی خودت بگویی جایی کاستی داشته باشد و نتوانی حق مطلب را ادا کنی. از روی کاغذ میخوانی و سعی میکنی با هر واژه همان حس را بیان کنی هر چند اضطرابت را نمیتوانی کنترل کنی. اما میسپاری خودت را به خدا و روانه میشوی.
و من دیشب همان حس را داشتم شادمانی آمیخته با دلهره با کمی چاشنی اندوه. اندوه به خاطر نبودن عزیزی که دلم میخواست او هم در این جشن حضور داشته باشد که نشد. اویی که برای یکی از همین کودکان کم توان ذهنی رنجها برده است. مادری که عزیز است برایم...
خاطرهنوشت:
دیشب وقتی جلو جمعیت حاضر شدم یاد زمانی افتادم که بچه مدرسهای بیش نبودم و چقدر از شعر خوانی در صف صبحگاه لذت میبردم. برام مهم نبود که دیگران تشویقم کنند فقط دوست داشتم از خواندنم خوشحال شوند. آن موقعها کمتر دلهره داشتم و بیشتر شجاعت اما این روزها انگار کمتر شجاعت دارم و بیشتر دلهره. اما دیشب سعی کردم پیروزی با شجاعت کودکانه درونم باشد.
لبخندنوشت:
کوتاهی قد و بلندی تریبن هم گاهی دردسر است. چهارپایهای این مواقع کمک بزرگی است. :دی
یادم افتاد به دوستی که از صدایم همیشه تعریف میکرد و میگفت اگر تمرین کنی میتوانی مجری خوبی شوی. فکر کنم فقط برای رادیو خوب باشم وگرنه از نگاه دوربین همیشه گریزان بودهام. فکر کنم یک دوره باید وردست مجری خوبمان جناب آقای نوذری شاگردی کنم. بعد در موردش بیشتر فکر کنم ببینم میشود مجری شد یا نه؟! فعلا همین نطق اول جشن کفایتمان میکند.