آفتابگردان ...
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٩ 

 

یاد خدا آرام بخش دلهاست

 

آفــتــابــــگـردان !!!! ...

 

 

گل آفتاب گردان رو به نور می‌چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.

آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.

اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.

آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.

او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.

دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند.

و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد.

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.

خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم .

 

 

منبع: ایمیل یک دوست

 


کلمات کلیدی: خدا ، آفتابگردان ، آفتاب ، نور
 
حال من ...
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٩ 

 

یاد خدا آرام بخش دلهاست

 

 

 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند . . .

با این همه اگر عمری باقی بود

طوری از کنار زندگی می‌گذرم

که نه دل کسی در سینه بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی‌درمانم . . .

تا یادم نرفته است بنویسم:

دیشب در حوالی خواب‌هایم ، سال پر بارانی بود . . .

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی

با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .

می‌دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !

انگار که تعبیر همه رفتن‌ها، هرگز باز نیامدن است

بی‌پرده بگویمت :

می‌خواهم تنها بمانم

در را پشت سرت ببند

بی‌قرارم، می‌خواهم بروم، می‌خواهم بمانم ؟!

هذیان می‌گویم ! نمی‌دانم . . .

نه عزیزم، نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد، بی‌کنایه و ابهام

پس از نو می‌نویسم:

سلام! حال من خوب است

اما تو باور نکن . . .

 

 

سیدعلی صالحی

 


کلمات کلیدی: حال من ، سیدعلی صالحی
 
قربانی
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٩ 

 

یاد خدا آرام بخش دلهاست

 

خواستند سرش را ببرند
خودش این را می‌دانست.
او معنی کاسه آب و چاقو را می‌فهمید.
با مادرش هم همین کار را کردند. آبش دادند و سرش را بریدند.

 

ترسیده بود. گردنش را گرفته بودند و می‌کشیدند.
قلب قرمزش تند تند می‌زد. کمک می‌خواست.

 

فریاد می‌زد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می‌رفت.
خدا فرشته‌ای فرستاد تا گوسفند بی‌تاب را آرام کند.

 
فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت: چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند.  آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم‌هایشان از توست.

تاب و توانشان هم.

 

تو به قلب‌هایشان کمک می‌کنی تا بهتر بتپد، قلب‌هایی که می‌توانند عشق بورزند.
پس مرگ تو، به عشق کمک می‌کند.

 

تو کمک می‌کنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانه‌های کوچکش گذاشته بر دوش کشد.

 

تو و گندم و نور، تو پرنده و درخت همه کمک می‌کنید تا این چرخ بچرخد،

 

 چرخی که نام آن زندگی است.

 


گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ...

 

 او قطره قطره بر خاک چکید،
اما هر قطره‌اش خشنود بود،

 

 زیرا به خدا، به عشق، به زندگی کمک کرده بود ...

 

 

عرفان نظرآهاری

 

 

 

 


به قربانگاه بردن اسماعیل

اوج بندگی ابراهیم بود


عید قربان مبارک


 

 


 
خدایا ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٩ 

 

 

یاد خدا آرام بخش دل‌هاست

 

 

خدایا تو به آنچه انجام داده‌ام آگاه‌تر هستی،

پس آنچه در مورد من آگاهی داری ببخش،

و در پرتو قدرتت،

مرا به آنچه دوست داری بازگردان.

 

 


کلمات کلیدی: نیایش ، خدا
 
بازگشت
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۸ 

به نام خدا

 

گاهی دل کندن خیلی سخت است.

باید دلت را بکنی از چیزی که روزی روزگاری به آن دل بسته شده بودی.

حالا می‌خواهد آن دلبستگی جایی باشد برای نوشتن حرف‌های دلت یا هر چیز دیگر

چه فرق می‌کند؟!

اما وقتی دیگر آنجا دیگر برایت مثل همیشه یک جای دنج و راحت نباشد

با این وجود است که قلمی سبز و سرخ را بر آن می‌کشی

تا بتوانی فراموشش کنی

وبلاگم را می‌گویم. هنوز هم که هنوز است وقتی به این دنیای مجازی سرکی می کشم

بی اختیار آدرسش را می‌نویسم...

آدرس وبلاگی که گاهی به خانه دل تعبیر شده بود. و جایی بود برای از دل نوشتن!

و حالا آمده‌ام از همان جا که پیش‌ترها شروع کرده بودم

تا شاید دوباره شروع کنم...

اما این بار با گذشتن از دل بستگی‌ها

برای فراموش کردن و برای بخشیدن !

حالا که دوباره انگشتانم را بر روی این کلیدهای کوچک می‌چرخانم تا کلمات ذهنم را اینجا حک کنم فهمیدم چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود.

فعلا همین‌ها باشد تا بدانم تصمیم نهایی‌ام چه خواهد شد!

 

پی‌نوشت:

کم کم فراموش می‌شوم

باور کن !

وقتی دیگر کسی سراغی از خاموشی حضوری نمی‌گیرد.

پنجره‌ای بسته شد, قاصدکی غمگین

و ماهی دلتنگ دریا ...

 


کلمات کلیدی:
 
آوای مهر
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٧ 

به نام خداوند صبح و سلام

خداوند زیبایی و احترام

 

زیباترین نامِ حضرتِ دوست، سلام؛ ارزانی روح آسمانی‌تان باد.

سعادت، لطافت، آرامش و محبت را با گلچین حروف این نام مقدس پیشکش نگاه دریایی‌تان می‌کنیم،

و از آستانِ آسمانیِ حضرتش می‌خواهیم به خجستگی نام آخرین پیکِ رأفت و رحمتش، دل‌های ما را با خوبی‌ها و مهربانی‌ها پیوند زند.

ما، جمعی از وبلاگ نویسان بوشهری؛ این شعار را سرلوحه تمام برنامه‌های خویش کرده‌ایم:

بنی آدم اعضای یک پیکرند ... که در آفرینش ز یک گوهرند

و در راستای تحقق این آرمان نیلوفریِ سعدی، و تمام آزادگان ایران تا کنون سه جشنِ بزرگ را در حمایت از آن‌هایی که دل به دستان دریایی ما سپرده‌اند برگزار نموده‌ایم

پیدای پنهان

توان جویان پویا

پله پله تا خورشید

و امروز در آستانه‌ی بهار، همزمان با تپشِ نبضِ پنجره‌ها و شاپرک‌ها، و میلاد غنچه‌های محمدی و جعفری، چهارمین بزم خویش را با عنوان «آوای مهر» در حمایت از کودکان کم‌توان ذهنی به جشن نشسته‌ایم.

بهار یک نقطه دارد. نقطة آغاز مهربانی‌تان بی‌انتها باد.

امید داریم که در سایه سار سرو قامت دوست همواره یاریگر دست‌های نیازمندی باشیم که بر شاخه‌ی هستی ما تکیه داده‌اند.

کاش گاهی در مسیر زندگی          باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله‌های میان خویش را             با خطوط دوستی مبهم کنیم

 

شاید دیگر فرصتی نباشد پس بیایید نگذاریم مهربانی به تأخیر بیفتد و با هم عهد ببندیم این راه را ادامه دهیم!

 

***

 

خداوند آب و آینه ! دست‌هایمان را چون شاخه‌های نیازمند درختان بر آستان آسمانی‌ات برآورده‌ایم.

از بارگاه ربوبی‌ات ملتمسانه تمنا داریم تا کویر تشنه نگاهمان را به زلال جاری سرچشمه پاکی‌ها سیراب سازی

خدای زیبای اقاقی‌ها و پروانه‌ها ! یاری‌مان کن تا پیچک‌های افسرده‌ای را که بر شاخسار حضورمان تکیه داده‌اند در سایه‌سار حمایت و لطف خویش با بهار رویش و عشق پیوند دهیم.

پادشاه پاک پنجره‌ها و پیچک‌ها !  پندارمان را پر از پرستوهای صداقت و کردارمان را لبریز از قاصدک‌های کرامت کن تا دست‌های معصوم چکاوک‌هایی را که سر بر سرای خاکی‌مان نهاده‌اند به آفاق آرزوهایشان متصل سازیم.

آرامه آبی‌ها و آسمانی‌ها ! احساس لطیف نوع دوستی و مهرورزی را در سلول سلول وجودمان جاری ساز.

ای سراسر صفا و صلح و سلام

ای مهربان‌ترین مهربانان

 

 

 

دل‌نوشت:

دیشب چقدر نور بود و شادمانی. انگار که آسمان دریچه نورش را بر روی دلهایی که شادمانه دستان یکدیگر را به مهر می‌فشردند و به هم شکوفه لبخند هدیه می‌دادند؛ گشوده بود. آری لبخند و آرامش خاطر بهترین هدیه بود. و این که حضور خدا را در لحظه لحظه قدمهایت حس کنی. ببینی دستی مهربان را بر دوش خویش داری کسی که همقدم با تو رد نگاهت را دنبال می‌کند. خدایا از همه لطف و مهربانی بی‌کرانت سپاسگزارم.

 

پی‌نوشت:

گاهی چقدر سخت می‌شود بخواهی جلو جمعیت بایستی و حرف بزنی. از احساس درونی‌ات بگویی. از این که چقدر خوشحالی از حضورشان از شادمانه بودنشان. و بخواهی از زحمات تک تک دوستانت و همراهی‌شان تشکر کنی. سعی می‌کنی همه این احساس را که در واژگانی است که شاعری به قلم آورده بگویی که نکند اگر بخواهی خودت بگویی جایی کاستی داشته باشد و نتوانی حق مطلب را ادا کنی. از روی کاغذ می‌خوانی و سعی می‌کنی با  هر واژه همان حس را بیان کنی هر چند اضطرابت را نمی‌توانی کنترل کنی. اما می‌سپاری خودت را به خدا و روانه می‌شوی.

و من دیشب همان حس را داشتم شادمانی آمیخته با دلهره با کمی چاشنی اندوه. اندوه به خاطر نبودن عزیزی که دلم می‌خواست او هم در این جشن حضور داشته باشد که نشد. اویی که برای یکی از همین کودکان کم توان ذهنی رنج‌ها برده است. مادری که عزیز است برایم...

 

خاطره‌نوشت:

دیشب وقتی جلو جمعیت حاضر شدم یاد زمانی افتادم که بچه مدرسه‌ای بیش نبودم و چقدر از شعر خوانی در صف صبحگاه لذت می‌بردم. برام مهم نبود که دیگران تشویقم کنند فقط دوست داشتم از خواندنم خوشحال شوند. آن موقع‌ها کمتر دلهره داشتم و بیشتر شجاعت اما این روزها انگار کمتر شجاعت دارم و بیشتر دلهره. اما دیشب سعی کردم پیروزی با شجاعت کودکانه درونم باشد.

 

لبخندنوشت:

کوتاهی قد و بلندی تریبن هم گاهی دردسر است. چهارپایه‌ای این مواقع کمک بزرگی است. :دی

یادم افتاد به دوستی که از صدایم همیشه تعریف می‌کرد و می‌گفت اگر تمرین کنی می‌توانی مجری خوبی شوی. فکر کنم فقط برای رادیو خوب باشم وگرنه از نگاه دوربین همیشه گریزان بوده‌ام. فکر کنم یک دوره باید وردست مجری خوبمان جناب آقای نوذری شاگردی کنم. بعد در موردش بیشتر فکر کنم ببینم می‌شود مجری شد یا نه؟! فعلا همین نطق اول جشن کفایتمان می‌کند.

 


کلمات کلیدی: