مناظره
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢ 

 

 

تو می گوئی : آن غير ممکن است .

خدا می گويد : همه چيز ممکن است .

 

تو : من خيلی خسته ام .

خدا : من به تو آرامش می دهم .

 

تو : هيچکس مرا واقعا دوست ندارد .

خدا : من تو را دوست دارم .

 

تو : من نمی توانم ادامه دهم .

خدا : مرحمت و توفيق من کافی است .

 

تو : همه چيز برای من مبهم است .

خدا : من تو را هدايت خواهم کرد .

 

تو : من توانائی اش را ندارم .

خدا : من توانا هستم .

 

تو : من نمی توانم خودم را ببخشم .

خدا : من تو را خواهم بخشيد .

 

تو : من نمی توانم خودم را اداره کنم .

خدا : همه نيازهای تو را برآورده خواهم کرد .

 

تو : من می ترسم .

خدا : من در روح تو ترس قرار ندادم .

 

تو : من هميشه نگران و ناکام هستم .

خدا : به من توکل کن .

 

تو : من به اندازه کافی اعتقاد ندارم .

خدا : من به هر کسی ميزای از اعتقاد و ايمان داده ام .

 

تو : من به اندازه کافی باهوش نيستم .

خدا : من به تو عقل داده ام .

 

تو : من احساس تنهائی می کنم .

خدا : من هميشه با تو هستم .

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢ 

 

سلام به شما خوبان

چشم دل باز کن ...

اميدوارم بتونيم با چشم دل به اطرافمون نگاه کنيم و ببينيم آنچه را که با چشم سر نمی توان ديد !!!

چقدر افرادی هستند که در انتظار مهر و کمک ما هستند و ما اونها رو نمی بينيم ... و حتی نيم نگاهی به قدر همدلی هم به آنها نمی اندازيم چه رسد به کمک و مدد !!!

و چه واقعيتهای زيبا و يا حتی تلخی که به خود فرصت فکر کردن به آنها را نمی دهيم و چه ساده و بی تفاوت در کنارشان عبور می کينم !!!

اين زندگی برای چيست ؟!! چرا آنچه را بايد ببينيم و بدان بينديشيم به وادی فراموشی سپرده ايم ؟!!!

بيائيد يک بار هم که شده بفهميم آواز يه کودک را که در کوچه پس کوچه های شهر محبت را گدائی می کند و چه دردناک است در اندوه اين مصيبت نشستن !!!

 

در كوله‌ات چه داري؟


كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن.
و درخت زير لب گفت:
ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است.
او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد.
خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد.
 مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت.
 درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.
اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
 حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.
 دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم
 و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.
 
 

کلمات کلیدی:
 
يک خبر خوب
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢ 

 

با سلام به همه شما خوبان

اميدوارم حالتون خوب باشه . امروز يه خبر خيلی خوب دريافت کردم که بی نهايت خوشحالم کرد . اين خبر رو داداش بهمن مدير سايت آرين بهم داد . در مورد آبجی خوبم مهرانه عزيز ...

مهرانه رو می خوان با همکاری سفير فرانسه برای مداوا به اونجا اعزام کنن و خبر دادان نيازی به جمع آوری پول ديگه نيست ولی از اونجايی که اين کمک برای بيماران اف سی در ايران انجام می شه ؛ دوستان خوبم به همکاری و کمکشون ادامه می دن .... خسته نباشيد دوستان ...

اين يه خبر خيلی خوب بود انشاالله به زودی خبر بهبودی مهرانه عزيز رو بشنويم .... به ياری حق .

ديروز بعد از نماز نمی دونم چرا به ياد مهرانه افتادم و هوای دلم بارونی شد و امروز هم که اين خبر رو شنيدم باز هوای دلم بارونی شد ولی خدا رو شکر می کنم و اين هوای بارانی امروز نشانی از شوق و رويش جوانه ها در دلم بشارت می داد .... خدايا تو خيلی خوبی و شايسته ستايش خيلی دوست دارم خدايا .

از اونجای که داداش بهمن به ازای اين خبر خوب از من مژدگانی خواسته بود من هم او و همه شما عزيزان رو به مهمانی لبخند دعوت می کنم ....

لطفا اينجا رو کليک کنيد و چند لحظه منتظر بمونيد .... اميدوارم خستگی رو از دلتون بيرون کنه و شادی به دلهاتون و لبخند بر لبهاتون بشينه ....

به مهمانی لبخند خوش اومدين

مهرانه عزيز به اميد سلامتی شما ....

يا حق به اميد کرمت ....


کلمات کلیدی:
 
ميلاد نور مبارک
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢ 

 

میلاد با سعادت آخرین منجی بشریت حضرت مهدی (عج )

بر شیفتگان و منتظران و عاشقانش مبارک باد

 

ای فروغ هدايت ،  بتاب !

و ای خورشيد جهانها ، بر آی !

ای روشنگر هستی ، بيفروز !

و ای راز بزرگ تجلی ، چهره بنمای !

ای کعبه مقصود ، نمايان شو !

و ای قبله موعود ، عيان گرد !

ای مشعل علم ، روشنی بخش !

و ای مربی عقل ، آگاهی ده !

ای حامل قرآن ، بيا !

و ای صاحب شمشير ، بخيز !

ای اميد رهائی ، بشتاب !

و ای پناه همگان ، فرا رس !

ای ذخيره الهی ، به در آی !

و ای عصمت نامتناهی ، بخروش !

ای شفای دردها ، بهبودی بخش !

و ای نجات جانها ، حيات آفرين !

ای سر عظيم ، بخوان !

و ای اسم اعظم ، بدم !

ای کشتی نجات ، به سوی ما آی ! ...

و ای ساحل رستگاری ، پيدا شو !

یا اباصالح المهدی ادرکنی

به اميد ظهور منجی حق ...


کلمات کلیدی:
 
انتظار
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢ 

انتظار ؟
شايد آنانكه خوب درك مي كنند ، بتوانند مبشّر كسي باشند - كه ما را راه وصول به پايه او نيست - و راه ظهور او را آماده سازند . (( نيچه ))

انتظار : كلمه اي ژرف ، و معنايي ژرفتر …
انتظار : باوري شور آور ، و شوري در باور …
انتظار : اميدي به نويد ، و نويدي به اميد …
انتظار : خروشي در گسترش ، و گسترشي در خروش …
انتظار : فجري در حماسه ، و حماسه اي در فجر ...
انتظار : آفاقي در تحرك ، و تحركي در آفاق ...
انتظار : فلسفه اي بزرگ ، و عقيده اي سترگ ...
انتظار : ايماني به مقاومت ، و مقاومتي در ايمان ...
انتظار : تواضعي در برابر حق ، و تكبري در برابر باطل ...
انتظار : نفي ارزشهاي واهي ، و تحقير شوكتهاي پوچ ...
انتظار : نقض حكمها و حكومتها ، و ابطال سلطه ها و حاكميتها ...
انتظار : سركشي در برابر ستم و بيداد ، و راهگشايي براي حكومت عدل و داد ...
انتظار : دست رد به سينه هر چه باطل ، و داغ باطله بر چهره هر چه ظلم ...
انتظار : شعار پايداري ، و درفشِ عِصيان و بيداري ...
انتظار : خط بطلان بر همه كفرها و نفاقها ، و ظلمها و تطاولها ...
انتظار : تفسيري بر خون فجر و شفَق ، و دستي به سوي فَلق ...
انتظار : آتشفشاني در اعصار ، و غريوي در آفاق ...
انتظار : خوني در رگ زندگي ، و قلبي در سينه تاريخ ...
انتظار : تبر ابراهيم ، عصاي موسي شمشير داود و فريادِ محمد ...
انتظار : خروش علي ، خون عاشورا ، و جاريِ امامت ...
انتظار : خط خونين حماسه ها ، در جام زرين خورشيد ...
انتظار : صلابت ...
انتظار : نه ...

در درون تاريكيها و سردي ها ، به دميدن سپيده دمان چشم داشتن ، و به اميد طلوع خورشيد زيستن ،
در تراكم هواهاي كشنده اختناقها ، به وزيدن نسيمهاي حياتبخشِ رهايي اميد بستن ، و به آرزوي پديدار گشتن روزهايي طلايي ارزشهاي جاويد زنده ماندن ،
در غروبهاي تاريك گون نوميدي بار غرق بودن ، و نويد طلوع فجر شكافنده آفاق را در دل پروردن ،
در شبستان ستمهاي تيرگي آفرين جهانگستر گرفتار آمدند ، و جان را به مژده فرارسيدن روزهاي روزستان ، تابنده ساختن ،
در جهان آكنده از ستم و بي داد دست و پا زدن ، و از شادماني طلوع طليعه جهان آكنده از داد و دادگري سرشار بودن ،
در حضور حكومتهاي جبار و خونخوار زندگي كردن ، و لحظه اي سر تسليم فرود نياوردن ،
در زير سيل خروشان تباهي و فساد قرار گرفتن ، و آني قد خم نكردن ،
در سياهي هاي دوران ظلم و ظلمت و گناه گرفتار آمدن و همواره منتظر طلوع خونين خورشيد رهايي بودن ،
در برابر كوه مشكلات زمانه قرار گرفتن ، و چون كوه مقاوم بودن ،
در مسير جاري كوبنده زمان ايستادن ، و آري ها را خوار شمردن ، و نه گفتن و نه گفتن ، ...
شمشيرها و شهادت ها را پذيرا شدن ، و خطها و شهامت ها را پاس داشتن ،
اين است انتظار ، شعار شوآور منتظران ، مقاومان ، پايداران ، صلابت پيشگان ، شيعيان ، مهدي طلبان تاريخ ، ...
اين است انتظار ...

(( خورشید مغرب .... حکیمی ))

***

انتظار ، سهم چشمانی است که رو به آفتاب زيسته اند ، سهم دستانی است که شبانگاهان در وسعت نيايش به جانب آسمان ريشه دوانيده اند . سهم دل هايی که چون کبوتران خونين بال در بی نهايتی سرخ جاودانه تپيده اند .
گام هايی که چون جنون گردباد ، واژگون رقصيده اند تا تنهايی خاک را با آسمان در ميان نهاده باشند و در دل ، شو و شوق و اميد پرورانده اند و پای افزاری از صبر و شکيب ستانده اند تا خستگی راه مجالشان ندهد که به « ماندن » بينديشند که بايد « رفت » تا به « راه » پيوست چرا که « رفتن به راه می پيوندد و ماندن به رکود » پس بايد روانه بشويم تا جاودانه شويم .
مسلمان يعنی راهی راه انتظار ، نه ! که راه ، ، خود انتظار است و مسلمان منتظر .
انتظار شوق است ، غنچه است ، شکفتن است . انتظار ، شوق غنچه های شکفتن است و منتظر ، زيباترين شکوفة خاک تا باغبان از راه در رسد و به ميوه اش بنشاند و او روزی خواهد آمد . از لای درخت ها ، از ميان اطلسی ها ، دشت ها ، درياها . آمدنش را نويد داده اند و خواب ها ساليانی است که برای هم ، آمدنش را تعريف می کنند .

***

حال شما بگوئيد :

انتظار چيست ؟ و منتظر واقعی کيست ؟ چگونه بايد انتظار کشيد ؟

کلمات کلیدی:
 
سرود آفرينش
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢ 
با سلام

در ابتدا میلاد با سعادت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) و امام زین العابدین (ع) را به همه دوستدارانشان تبریک و تهنیت عرض می کنم .

این مطلب رو می خواستم روز ۷ مهر که برابر با تولدم بود براتون بنویسم ( ۲۴ سال از اون روز گذشته! ) ولی به دلایلی نشد ، هر چند این مطلب طولانیه ولی زیباست ! هر کار کردم نشد چیزی اش رو کم کنم !
یه چیزی رو به آدم یادآوری می کنه . دوست دارم نظرتون رو راجع به اون بدونم . برای من که یه حس خوب رو به دنبال داشته می خوام بدونم برداشت شما خوبان چیه ؟!


***

سرود آفرينش

“ در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود ”
و “ كلمه ” بي زباني كه بخواندش و “ انديشه ” اي كه بداندش ، چگونه مي تواند بود ؟
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ،
و با “ نبودن ” چگونه مي توان “ بودن ” ؟
و خدا بود و ، با او ، عدم
و عدم گوش نداشت ،
حرفهائي هست براي “ گفتن ” ،
كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم .
و حرفهائي هست براي “ نگفتن ” ؛
حرفهائي كه هرگز سر به “ ابتزال گفتن ” فرود نمي آورند .
حرفهائي شگفت ، زيبا و اهورائي همين هايند ،
و سرمايه ماورائي هر كسي به اندازه حرفهائي است كه براي نگفتن دارد ،
حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا ،
كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند ،
و كلماتش ، هر يك ، انفجاري را به بند كشيده اند ،
كلماتي كه پاره هاي “ بودن ” آدمي اند …
اينان هماره در جستجوي “ مخاطب ” خويشند ،
اگر يافتند ، يافته مي شوند …
… و …
در صميم “ وجدان ” او ، آرام مي گيرند .
و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند ،
و اگر او را گم كردند ، روح را از درون به آتش مي كشند و ، دمادم ، حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند .
و خدا ، براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت ،
كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي كرد .
و عدم چگونه مي توانست “ مخاطب ” او باشد ؟
هر كسي گمشده اي دارد ،
و خدا گمشده اي داشت .
هر كسي دو تا است و خدا يكي بود .
هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند ، “ هست ” .
هر كسي را نه بدانگونه كه “ هست ” احساس مي كنند ،
بدانگونه كه “ احساسش ” مي كنند ، هست .
انسان يك “ لفظ ” است ،
كه بر زبان آشنا مي گذرد ،
و “ بودن ” خويش را از زبان دوست ، مي شنود .
هر كسي “ كلمه ” اي است ؛
كه از عقيم ماندن ميهراسد ،
و در خفقان جنين ، خون مي خورد ،
و كلمه مسيح است ،
آنگاه كه “ روح القدس ” - فرشته عشق - خود را بر مريم بيكسي ، بكارت حسن ، ميزند و با ياد آشنا ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را - كه عدمي است خواهنده ، منتظر ، محتاج - از “ حضور ” خويش ، لبريز مي سازد و آنگاه ، مسيح را كه آنجا ، چشم براه “ شدن ” خويش بي قراري مي كند ، مي بيند ، مي شناسد ، حس مي كند و اينچنين ، مسيح زاده مي شود ، كلمه “ هست ” مي شود ، در “ فهميده شدن ” ، “ مي شود ” . آنگاه ديگري ، به خودآگاهي مي رسد ،
كه كلمه در جهاني كه فهمش نمي كند ، “ عدمي ” است كه “ وجود خويش ” را حس مي كند، و يا “ وجودي ” كه “ عدم خويش ” را .
و “ آغاز هيچ نبود ،
كلمه بود ،
و آن كلمه ، خدا بود ” .
عظمت همواره در جستجوي چشمي كه او را ببيند ،
و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد ،
و زيبائي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد ،
و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد ،
و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند ،
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور ،
اما كسي نداشت .
خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند ؟
و خدا مهربان بود
و چگونه مي توانست مهر نورزد ؟
“ بودن ” ، “ مي خواهد ” !
و از عدم نمي توان خواست .
و حيات “ انتظار ” مي كشد ، و از عدم كسي نمي رسد .
و “ داشتن ” نيازمند “ طلب ” است .
و پنهاني بيتاب “ كشف ” ،
و “ تنهائي ” بيقرار “ انس ” .
و خدا از “ بودن ” بيشتر “ بود ” ،
و از حيات زنده تر ،
و از غيب پنهان تر ،
و از تنهائي تنها تر ،
و براي “ طلب ” ، بسيار “ داشت ”
و عدم نيازمند نيست
نه نيازمند خدا ، نه نيازمند مهر
نه مي شناسد ، نه مي خواهد و نه درد مي كشد و نه انس مي بندد
و نه هيچگاه بيتاب مي شود
كه عدم “ نبودن ” مطلق است ،
اما خدا “ بودن ” مطلق بود .
و عدم فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست
و خدا “ غناي مطلق ” بود و هر كسي ، به اندازه “ داشتن هايش ” مي خواهد .
و خدا گنجي مجهول بود
كه در ويرانه بي انتهاي غيب مخفي شده بود .
و خداوند زنده جاويد بود
كه در كوير بي پايان عدم “ تنها نفس مي كشيد ” .
دوست داشت چشمي ببيندش ، دوست داشت دلي بشناسدش
و در خانه اي گرم از عشق ، روشن از روشنائي ، استوار از ايمان و پاك از خلوص خانه گيرد .
و خدا آفريدگار بود .
و دوست داشت بيافريند ،
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشك هائي كه در تنهائي اش ريخته بود پر كرد
و كوهها اندوهش را
- كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود -
بر پشت زمين نهاد ؛
و جاده ها را - كه چشم به راهي هاي بي سود و بي سرانجامش بود -
بر سينه كوهها و صحراها كشيد ،
و از كبريائي بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دريچه همواره فرو بسته سينه اش را گشود ،
و آههائي آرزومندش را - كه در آن از ازل به بند بسته بود -
در فضاي بيكرانه جهان رها ساخت .
و با نيايش هاي خلوت آرامش ، سقف هستي را رنگ كرد ،
و آرزوهاي سبزش را در دل دانه ها نهاد ،
و رنگ “ نوازش ” هاي مهربانش را به ابرها بخشيد ،
و از اين هر سه تركيبي ساخت و بر سيماي درياها پاشيد ،
و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد ،
و عطر خوش يادهاي معطرش را در دهان غنچه ياس ريخت ،
و بر پرده حرير طلوع ، سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد .
و در ششمين روز ، سفر تكوينش را به پايان برد .
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، “ بامداد حركت ” را آغاز كرد :
كوهها قامت بر افراشتند و رودهاي مست ، از دل يخچال هاي بزرگ بي آغاز ،
به دعوت گرم آفتاب ، جوش كردند ،
و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و ، بيتاب دريا
- آغوش منتظر خويشاوند -
درياها آغوش گشودند و … در نهمين روز خلقت ،
نخستين رود به كناره اقيانوس تنهاي هند رسيد و اقيانوس ،
كه از آغاز ازل ، در حفره عميقش دامن كشيده بود ،
چند گامي ، از ساحل خويش ، رود را ، به استقبال ، بيرون آمد و رود ،
آرام و خاموش ،
خود را ،
- به تسليم و نياز -
پهن گسترد ،
و پيشاني نوازش خواه خويش را
پيش آورد ،
و اقيانوس
- به تسليم و نياز -
لبهاي نوازشگر خويش را
پيش آورد
و بر آن بوسه زد .
و اين نخستين بوسه بود .
و دريا ، تنها آواره و قرارجوي خويش را در آغوش كشيد ،
و او را ، به تنهائي عظيم و بي قرار خويش ، اقيانوس ، باز آورد .
و اين نخستين وصال دو خويشاوند بود .
و اين در بيست و هفتمين روز خلقت بود
و خدا مي نگريست .
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فرياد شوق و شگفتي بركشيدند و :
باران ها و باران ها و باران ها !
گياهان روئيدند و درختان سر بر شانه هاي هم برخاستند و مرتع هاي سبز پديدار گشت و جنگلهاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند و ماهيان خرد سينه درياها را پر كردند …
و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا مي آمد و دريچه صبح را مي گشود و ، با چشم راست خويش ، جهان را مي نگريست و همه جا را مي گشت و …
هر شامگاهان ، با چشمي خسته و پلكي خونين ، از ديواره مغرب ، فرود مي آمد و نوميد و خاموش ، سر به گريبان تنهائي غمگين خويش فرو مي برد و
هيچ نمي گفت .
و خداوند خدا ، هر شامگاه ، بر بام آسمان بالا مي آمد و ، با چشم چپ خويش ، جهان را مي نگريست و قنديل پروين را مي افروخت و جاده كهكشان را روشن مي ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب مي آويخت ، تا در شب ببيند و نمي ديد ، خشم گرفت و بيتاب شد و تيرهاي آتشين بر خيمه سياه شب رها كرد تا آن را بدرد و نمي دريد و مي جست و نمي يافت و …
سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته ، سرد و نوميد ، فرود مي آمد و قطره اشكي درشت ، از افسوس‌ ، بر دامن سحر مي افشاند و مي رفت و
هيچ نمي گفت .
رودها در قلب درياها پنهان شدند و نسيم ها پيام عشق به هر سو مي پراكندند ، و پرندگان در سراسر زمين ناله شوق بر مي داشتند و جانوران ، هر نيمه ، با نيمه خويش بر زمين مي خراميدند و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا مي افشاندند و
اما …
خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابديت عظيم و بي پايان ملكوتش بي كس !
و در آفرينش پهناورش بيگانه ، مي جست و نمي يافت .
آفريده هايش او را نمي توانسنتد ديد ، نمي توانستند فهميد ، مي پرستيدندش ، اما نمي شناختندش و خدا چشم به راه “ آشنا ” بود .
پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش غريب مانده است ،
در جمعيت چهره هاي سنگ و سرد ، تنها نفس مي كشيد .
كسي “ نمي خواست ” ، كسي “ نمي ديد ” ، كسي “ عصيان نمي كرد ” ، كسي عشق نمي ورزيد ، كسي نيازمند نبود ، كسي درد نداشت … و …
و خداوند خدا ، براي حرف هايش باز هم مخاطبي نيافت !
هيچكس او را نمي شناخت ، هيچكس با او “ انس ” نمي توانست بست
“ انسان ” را آفريد !
و اين ، نخستين بهار خلقت بود .

دكتر علي شريعتي
کلمات کلیدی:
 
همه هستی در درون شماست
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢ 

In the name of God
The Merciful, The All-merciful




همه هستي در درون شماست ؛ اگر ...

همه هستي در درون شماست به شرطي كه اين واقعيتها را باور كنيد:

- شما رهبر اركستر سمفونيك افكار و احساسات خويش هستيد . اگر مسئوليت كامل اين اركستر را مي پذيريد, نبايد قدمهاي خود را با صداي طبل و شيپور ديگران ميزان كنيد؛ بلكه به نواهايي كه از باطن شما برمي خيزد و شما رهبري و هدايت آنها را داريد , گوش دل بسپاريد.

- زندگي شما را با اندوخته هاي مادي شما نمي سنجند ؛ ملاك سنجش , ميزان بخشش و ايثار شما و قدمهايي است كه براي بهبود زندگي ديگران بر مي داريد.

- رنج و عذاب ما زماني آغاز مي شود كه نتوانيم اوضاع و شرايط كنوني زندگي خود را بپذيريم . اين بدان معنا نيست كه شما خواسته هايي از خزانه پرنعمت آفرينش نداشته باشيد. فقط بايد الگوهايي را كه از حرص برمي خيزد را رها كنيد.

- زندگي ملال آور نيست , اما شماري از مردم كسالت را برمي گزينند. ملال انتخابي و اختياري است.

- براي بازگشت به دوران شادمانه كودكي هرگز دير نيست .

- احساس پشيماني دائم از اعمال نارواي گذشته واحساس نگراني از رويدادهاي احتمالي آينده از مخرب ترين احساسات منفي انسان به شمار مي رود.

- به هر كاري كه دست زديد , نياز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشيد.

- آنچه زنده را از مرده متمايز مي كند , رشد و بالندگي است.

- بيشتر مردم كه همواره در تكاپوي به دست آوردن شادي و شادماني اند , آن را بيرون از خويش مي جويند.

- سرچشمه شادماني و رضايت خاطر در قلب و ذهن ماست كه از طريق انديشه به بيرون فرستاده مي شود.

- شما هرگز نخواهيد توانست دل همه را به دست آوريد. در حقيقت اگر نيمي از مردم از شما راضي باشند, كاري در خور تحسين انجام داده ايد.

- جايگاه امنيت درون انسان هاست . نور هدايتگر باطن انسان , در برخورد با موانع و تنگناها او را راهنمايي مي كند و از آشفتگي و ابهام و احساس نا امني مي رهاند.

- انسان بودن شما ربطي به جسمتان ندارد, اين عشق و خرد بيكران نهفته در اعماق وجود شماست كه از شما انسان مي سازد.

- در ذهن خود يك مهر بزرگ ” باطل شد “ را مجسم كنيد و آن را بر تمام نگرش ها و باورهايي كه شما را به شكست و ناكامي مي كشانند بزنيد , تا انديشه هاي توانمند به ذهنتان راه يابند و جريان زندگي شما را دگرگون كنند.

- رنج و محنت ريشه در حرص , تملك و نياز دارد.

- مراقبه , مكاشفه و اشراق به شما فرصت مي دهد تا حقيقت وجود خويش را كشف كنيد و بشناسيد و بر تصورات باطلي كه بين شما و خود راستين و شكوهمندتان فاصله انداخته , خط بطلان بكشيد.

- پرداختن به كاري كه به آن عشق مي ورزيد, اساسي ترين شرط گشايش دروازه فراوني نعمت در زندگي است.

- اگر از بخشودن ديگران عاجزيد , هنوز از اصول جاودان حيات و از مقام و منزلت خود در عالم هستي آگاهي نداريد.

- سلامت انديشه يك عادت است . همان گونه كه انديشه ناسالم نيز عادتي بيش نيست .

- اگر مي خواهيد در هركاري پيروزمند باشيد , بايد اين طرز فكر راكه شكست خوردن بازنده بودن است , از سر بدر كنيد.

- عفو نيرومندترين ابزاري است كه مي تواند شما را به منشا معنوي متصل كند.

- به جاي اين كه بگوئيد ” اين كار چه سودي براي من دارد” ذهن خود را براين نكته متمركز كنيد كه ” چگونه با انجام اين كار مي توانم به همنوعان خويش خدمت كنم. “

- راز نهان ورود به قلمرو هشياري برتر و ثمربخش بودن در زندگي آن است كه پيوسته يادگيرنده باشيم , نه ياد دهنده.

- براي انجام هر كار برجسته و موفقيت آميز , آرامش خيال , آشتي با خويش , اعتماد به نفس , انعطاف پذيري و چابكي و زيركي لازم است.

- ما ناگزير نيستيم كه خود را تحت سلطه هر نيروي خارج از وجود خويش قرار دهيم . عشق و خرد الهي كه در قلب ما آشيان دارد, همه آنچه را كه براي شاد زيستن بدان نياز داريم براي ما فراهم خواهد آورد. و بالاخره ؛

- مقصود غايي و نهايي زندگي, شناخت خداست.


* منبع : كتاب ” همه هستي در درون شماست “ نوشته : وين داير , ترجمه محمد رضا آل ياسين

عضویت در گروه آل یاسین

***
فردا روزی است که من سبز شدم و جوانه زدم و دیدگانم را بروی هستی گشودم و من شدم .

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ؛ و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم ؛ بگذار آنرا من خود انتخاب کنم ، اما آنچنان که تو دوست می داری .

خدايا آيا می توانم در طول اين عمر و زندگانی که به من عطا فرمودی بنده ای باشم همچنان که تو می خواهی آن باشم ... آيا می توانم در طول اين زيستن ثابت کنم که لياقت هستی شدن را داشته ام ؛ چرا که تو مرا از نيستي به هستی کشاندی و خوشحالم ...

از کجا آمده ام ؛ آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم ؛ آخر ننمايی وطنم

من به خود نامده ام اينجا که به خود باز روم
هر که آورد مرا باز برد در وطنم


کلمات کلیدی:
 
مبعث حضرت محمد (ص) مبارک
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢ 

 

اگر ايمان به خدا و اعتقاد به مبداء را در زندگي بشر جزآرامش و احساس امنيت فايده اي نباشد ، همان آرامشي كه انسان در سايه لطف پروردگار به دست مي آورد و در اعمالش به سوي او توجه مي كند و براي رضاي او با نيروي شر و فساد مي جنگد و در اجراي اراده وي و انتظار پاداش نيك ، همت خود را در عمران و آبادي جهان به كار مي بندد ، همين اندازه بس كه بشر دست بدامن عقيده بزند و آنرا بهترين توشه خود قرار بدهد .

آيا انسان بي عقيده در جهان داراي ارزش است ؟

آيا بشر بي ايمان بعالم ديگر از فوايد انسانيت نصيبي دارد ؟

بديهي است كه انسان بخوبي مي داند كه نابودي و مرگ در كمين اوست و بخوبي مي داند كه عمر كوتاهش در برابر آمال و آرزوي فرد ناچيز تر از هر چيز است . پس با اين حال اگر ايمان به مبداء نباشد هميشه به آساني دنبال شهواتش مي رود تا بلكه در زندگي كوتاهش بهترين لذتها را به دست آرد و با خوي درندگي و حرص حيواني بر زمين و منافع آن روي آورد تا از كمترين فرصت موجود بزرگترين استفاده را ببرد . اينجاست كه منافع شخصي و خصوصي پيش مي آيد و قانون تنازع جلب سود و دفع زيان به كار مي افتد ، زور آزمايي شخصيت آغاز مي گردد . مردم يكباره از اوج انسانيت سقوط مي كنند .

احساسات و افكار بشر خاصيت خود را از دست مي دهد ، هدفهاي زندگي به غلط هدف گيري شده و وسايل حيات پايمال مي شود ، كاروان بشريت دچار بحران ستيزه و آشوب هستي سوز مي گردد ، به طوري كه ديگر نبض عاطفه انسانيت از كار افتاده و مفهوم دوستي و مودت و قانون خودياري و نوع پروري از لوح دلها پاك مي شود و سرانجام كاروان اشرف مخلوقات در منجلاب تن پروري و شهوت پرستي فرود مي آيد بطوريكه تا ابد عاطفه نجابت و معناي انسانيت را فراموش نمايد .

بنابراين اگر اعتقاد به مبداء را در زندگي بشر فايده اي جز اين نباشد كه ميدان را براي زندگاني اماده ساخته و آرزوي زندگي جاويد را سرمشق برنامه بشريت قرار مي دهد همان زندگي كه همه آرزوها در آن برآورده شده و از تمامي نعمت هاي جاويد دلخواه آن بهره برداري مي شود، خلاصه اگر عقيده را جز تخفيف بحرانهاي روي زمين و آماده كردن فرصتهاي مناسب براي پرورش افكار دوستي و برادري و بشر نوازي ماموريتي نباشد همين اندازه بس كه انسان عقيده را محترم بشمارد و آنرا بهترين توشه زندگي قرار دهد .

واضح است آن عقيده اي كه تكيه بر نفع شخصي زند ، هرگز رستگار نخواهد شد ، مگر آنگاه كه هدف ناچيزش به دست آيد و متاسفانه تا به دست آيد تندبادها ويرانش مي كند ، اري تندبادهاي شهوات و منافع خصوصي زيرا كه اين گونه هدفها مانند خاربن ريشه ثابت ندارد ، بنابراين سود شخصي زودگذر علت صبر بر شدائد و باعث اينهمه فداكاري ها نبوده و نخواهد بود .

بر همگان روشن است عقيده اي كه بر نفع آني و زودگذر استوار نباشد ، عقيده اي كه از سرچشمه كينه ها و عداوتها سيراب نشود ، عقيده اي كه هدفش ايجاد دوستي و نجابت و حق ياري و برادري باشد ، عقيده اي كه با شر به خاطر اينكه شر است مي جنگد و از حريم خير به پاس اينكه خير است دفاع مي كند ، اين همان عقيده است كه فقط به نفع بشريت مي كوشد ، اين همان ايمان كامل است كه جهان را به سوي خير كشيده و انسانرا به قافله سعادت نزديك مي سازد . بنابراين به اين هدف عالي كي توان رسيد مگر راهش بجز ايمان به نوع ياري و برادر دوستي است ؟ مگر راه اين هدف غير از ايمان به خير است ؟ همان خيري كه به وجود بي پايان خدا پيوسته است ، مگر راه اين مقصد باعظمت جز ايمان به حق است ، همان حقي كه زندگي بشر با آن اندازه گيري مي شود ، پس بدون ايمان به خدا و اعتقاد به عالم ديگر چگونه بهاين هدف عالي مي توان رسيد ؟ همان ايمانيكه حس فنا و نابودي را از روح زائل ساخته و به جاي آن احساس دوام و بقا و زندگي جاويد مي بخشد ، همين جاست كه ديگر اين روح كوشش و كردارش را بي فايده و افكار پر ارزش خود را عاطل و باطل نخواهد يافت ، تا اينجا بحث ما در عقيده بود ، عقيده به خدا و ايمان به عالم ديگر و حيات جاويدان .

 

اما اسلام را حسابي ديگر است ، آنانكه در خاطرشان نقش بسته كه اسلام وظيفه خود را ايفا كرده  و هدفهاي خود را به پايان رسانده است هنوز نمي دانند كه اسلام براي چه آمده ؟

همان طور كه در درسهاي تاريخ فراگرفته اند ، خيال مي كنند كه اسلام فقط براي برانداختن بت پرستي نازل شد ، آمد كه بشر بت پرست را به پرستش خداي يكتا بخواند ، روزي كه اعراب در حال توحش مي زيستند و قبايل متفرقه بودند دشمني و ستيزه جويي در ميان آنها حكم فرما بود و غارت و خونريزي شعار مقدس به شمار مي آمد ، اسلام آمد تفرقه ها را كنار گذاشت و آن قانون را در هم ريخت ، در ميان آنان هماهنگي ايجاد نمود و همه را در يك اجتماع منظم قرار داد ، اعراب پيش از اسلام شراب خوار و قمار باز بودند و مفاسد اخلاقي را نيكو كاري مي دانستند چنانكه از گروگان گرفتن انسانها و زنده به گور كردن دختران بازداشت و با اين موجودات خارج از صف بشريت حق اجتماع داده و جزو خانواده بشريت به شمار آورد .

حقيقت بي پايان اين نظام بي مانند در كلمه با ارزش آزادي گنجيده است و به عبارت ديگر اسلام حقيقت آزادي و آزادي حقيقت اسلام است . اسلام و آزادي دو حقيقت پاك و تفكيك ناپذيرند ، اسلام مساوي است با آزادي از هر قدرتي كه در كره زمين قافله بشريت را مقيد مي سازد و يا از پيش رفت آن به سوي آسايشگاه بهروزي و سعادت و از رسيدن به اردوگاه انسانيت باز مي دارد . اسلام مساوي است با آزادي از چنگال حكومت هاي زور و فرمان روايي ستمكاران ، همان ستمكاراني كه هميشه بشر را براي بهره برداري خود مي خواهند و همه جا با قهر و غلبه و ايجاد خفقان مردم را اسير خود مي سازند .

اسلام با برگرداندن همه قدرتها به سوي خداي يگانه و منحصر دانستن همه نيروها در اختيار پروردگار و با بيان كردن اين حقيقت بزرگ كه بايد در افكار و قلوب مردم از هر بديهي بديهي تر گردد و آن عبارن از اين است كه همه بدانند مالك الملكوت خداست و اوست كه بر همه بندگانش غالب است ، حكومت در فرمان روائي واقعي سزاوار اوست ، همه بندگان اويند و در مقابل او هيچ بشري بر سود و زيان خويش مالك نيست .

 

 مبعث حضرت محمد (ص) بر همه مسلمانان مبارک باد


کلمات کلیدی: