| خودت را درياب ! تو ارزشمندی ... |
| ساعت ٥:۱٩ ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳ |
|
... یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال و تولدی دوباره و حیاتی نو ! برای تولدی دوباره هرگز دور نيست . از خودتان شروع کنيد . تا زمان در اختيار شماست و گرنه زمانی به خود می آيئد که ديگر ... مدتی است درونم در حال تغيير است . شايد انقلابی درونی در پيش دارم . می خواهم شما را از آنچه در اين مدت فراگرفتم ، مطلع کنم . شايد اين جملات کوتاه نشانی باشند برای آنان که می خواهند تغيير کنند . در ابتدا همه چيز سخت و محال به نظر می رسد . انگار کوهی از افکار نا اميد کننده و منفی و گذشته تلخ فراموش نشدنی ، مجال فکر کردن به تغيير را نمی دهد . انگار همه چيز بر آن شده که ما از زندگی لذت نبريم و همه چيز بر خلاف تصور ماست . ولی اگر با تمام وجود بخواهی و از صميم قلب آرزو کنی و اميدوارانه و مشتاق به سوی آينده حرکت کنی ، از حال بهترين استفاده را خواهی برد . اميدوام تک تک اين کلمات و جملات را برای خود مرور کنيد و بعد از رسيدن به اعتقادی ژرف و عميق به آن عمل کنيد . چرا که مطمئنا آينده از آن شماست . پس برای رسيدن به خوشبختی که انتظار شما را می کشد . لحظه اکنون و حال خود را دريابيد و از گذشته فقط خاطرات شيرينش را تجربه هايش را به خاطر بسپاريد و دلتان را از هر کينه و دشمنی تهی کنيد و از آينده هيچ ترسی نداشته باشيد . آن وقت نور عشق را در دلتان تابنده خواهيد ديد و خوشبختی را با تمام وجود حس خواهيد کرد . *** از زندان خاطرات تلخ گذشته رها شو تا در آسمان دل انگيز حال پرواز کني . * وقتی تو گذشت کنی و ببخشی ! خود را رها کرده ای از کينه ای که تو را زندانی کرده بود . * سکوت خود فريادی است که راه رهايي را نيافته است . *** هستی يعنی بودن و توانستن . * خواستن يعنی اراده برخاستن و برخاستن يعنی به اثبات رساندن خواستن ! * لحظه برخاستن را به خاطر بسپار ! *** دوست داشتن ، حس خوب زندگی است . * عين و شين و قاف با رشته ای بافته شده از محبت ، ايمان و اميد تبديل به عشق شدند . * گرمای محبت ، کينه را ذوب کرد . *** شجاعانه در مقابل دنيا بايست ، مبادا صورتت را آماده سيلی دنيا کنی ! مقتدرانه چشم در چشم دنیا بدوز و بدان که پیروزی از آن توست . از خودت ضعف نشان نده . هرگز ! * زمين خورده ها وقتی به آسمان چشم می دوزند ، بر می خيزند . *** قلبت را آماده دريافت عشق الهی کن . عشق در همه چيز نهفته است . حتی در خود تو . آن را بياب و از عطر حضورش سر مست شو . * در هر لحظه و برای هر کاری از عشق الهی مدد بخواه ، مطمئن باش خدا ترا ياری خواهد کرد، اگر از اعماق وجودت او را بطلبی . *** *** یک عذر خواهی اگر در این مدت می بینید به وبلاگ های خوبتون سر نزدم دلیل بی توجهی من به شما نیست . بلکه مشکل زمان دارم و یه مشکل دیگه اینترنت ! انشا الله بعد از گذروندن امتحان ، فکر کنم اواسط اسفند ماه ! دوباره سعی می کنم به صورت مستمر حضور داشته باشم . از حضور سبز شما کمال تشکر رو دارم . لطف حق همیشه یارتان ... حمدانه
کلمات کلیدی:
|
|
| اعجاب کريستالهای آب ! |
| ساعت ۱٠:٠۳ ق.ظ روز سهشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳ |
|
به نام خداوند جان و خرد
سلام به همه دوستان و یاران همیشگی چند روز پيش خبری حیرت انگیز را از سایت بازتاب خواندم که واقعا من رو به فکر فرو برد . خبری تازه راجع به تحلیلی متفاوت از دنیای علم در مورد آب ! با عنوان پیامهای متفاوت از سوی آب ... من قسمتی از متن خبر رو اینجا می نویسم بقیه از اینجا بخونید و شما نیز به قدرت بی انتهای خداوندی بیشتر از پیش ایمان آورید ... و الله احسن الخالقین ... *** يك محقق ژاپني با انتشار يافتههاي تحقيقات خود مدعي شد كه مولكولهاي آب نسبت به مفاهيم انساني تأثيرپذيرند. نظريه اين محقق ژاپني كه تاكنون از سوي مؤسسات علمي فيزيكي و زيستشناسي مورد تأييد قرار گرفته است، مبتني بر بررسي نمونههاي فراواني از كريستالهاي منجمدشده آب و مقايسه آن با يكديگر است. آب، پيام مهمي براي ما دارد. آب به ما ميگويد كه نگاه عميقتري به خودمان بيندازيم. زماني كه با آيينه آب به تماشاي خود مينشينيم، اين پيام به طور شگفتآوري خود را شفاف و درخشان ميكند. ميدانيم كه زندگي بشر مستقيما به كيفيت آبي كه در اطراف ما يا درون بدن ماست، روي آورده است. انرژي ارتعاشي بشر، افكار، نظرات و موسيقي بر ساختار مولكولي آب اثر ميگذارد. حال این تصاویر کريستالهای آب را با هم مرور می کنیم :
آب رودخانه سانبوئيچي يوسويي ـ ژاپن بلور زیبای آب را دیدید ! حیرت انگیزه ... حال ببنید آبی را که آلوده شده و این ترکیب زیبا بر اثر آلودگی چگونه به هم ریخته ...
و حال بیشتر حیرت می کنید اگر تاثیر دعا و نیایش را بر روی آب ببیند .
و اینک تاثیر موسیقی بر روی آب را ببنید ... شاید این باعث بشه که در انتخاب اهنگ و موسیقی بیشتر دقت کنید .
نکته مهم : با دیدن این تصاویر لطفا به احادیث متعدد اهل بیت (ع) در مورد فواید آب باران و چشمه و خواندن ادعیه و سوره هایی از قرآن بر آب در درمان بیماریها و ذکر نام ابا عبدالله موقع خوردن آب فکر کن. کی میشه حقانیت اسلام توسط دانشمندان مسلمان آشکار بشه؟
کلمات کلیدی:
|
|
| راز گل ياس را چه کسی بر ما خواند ؟ |
| ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳ |
|
به نام يگانه خالق هستی
این یادداشت بر اساس یک سوال نوشته شد . سوالی از رهگذر که در وبلاگ زلال پرست نگاشته شده بود . با این عنوان :
البته این نکته را باید بگویم که زندگانی حضرت زهرا (س) بمانند کوهی است که هر چه بالاتر روی مناظر را بهتر و زیباتر خواهی دید ولی در نهایت فقط توانسته ای نیمه ای کوه را ببینی ... زندگی کوتاه زهرا (س) و مخفی نگاه داشتن بسیاری از زوایای زندگی وی ، این امر را بسی مشکل ساخته است که بتوان تمامی زوایای زندگی ایشان را دید و ما به همان دید کم اما وسیع و به همه حقایق بسنده می کنیم تا شاید بتوانیم خورشید عشق و ایثار را بهتر بشناسیم . نقش اجتماعی یعنی چه ؟! نقش حضرت زهرا (س) در آن زمان را می توان فراتر از یک اقدام اجتماعی در محدوده زمان و مکان دانست . چرا که تلاش و فعالیت ایشان در راستای احقاق حق بود و اگر نیک بنگریم ، احقاق حقی که متعلق به همه انسانها در طول تاریخ است . پس اقدامی بود جهانی ! و من ِ ناتوان ، تنها چیزی را که توانستم بنگارم نوشتم . که آنرا وظیفه خویش دانستم که بار این امانت به دوشم هنوز سنگینی می کند . امیدوارم من نیز چون شما بتوانم بیشتر و بهتر از قبل بدانم آنچه را که دانستنش برایم حیات است . * در ضمن من به حقوق انسان معتقدم نه به تفکیک آن به عنوان حقوق زن و مرد ! هر چند حقوق زن و مرد ، کودک و پیر هر کدام بنا بر موقعیت خاص انسانی متفاوت به نظر می رسد ، ولی در کل حقوق انسان مطرح است . و زن و مرد نمادی از انسان هستند . و بر انسان واجب است به حقوق خویش آگاهی یابد و به حرمت آن انسان گونه زندگی کند . *** بالاترين ظلمها ، غصب وصايت رسول (ص) است و مهمترين اقدام ، احقاق اين حق است كه هدايت بي همرهي عترت محال است ، محال . و زهرا (س) اين اسوه هميشه بيدار و هشيار ، گرچه با آن همه تاكيدها و سفارشهاي رسول (ص) وجودش نشانه راه است و با علي (ع) بودنش علامت همه چيز ، اما به همين قناعت نمي كند ، كه اقدامها مي كند و گامها بر مي دارد . گامهاي زهرا (س) : 1- اِسراء (( چه زود روز پر شكوه غدير و خاطره بيعتتان را از ياد برديد .؟! )) شبها با علي (ع) و حسنين (ع) بر در خانه هاي مهاجرين و انصار مي رفت و آنها را به ياد بيعتشان در عقبه و غدير و درياي فضائل علي ، از واقعه تبوك و مباهله گرفته تا احاديث ثقلين و سدّابواب و … مي انداخت تا شايد چلچراغي برافروزد . هيچ دري بر پاشنه نچرخيد ، كه از شمشير علي (ع) كينه ها داشتند و از بدر و اُحد خاطره ها . هنوز هم تاريخ در انتظار لبيك مي سوزد . 2- حِصن (( آيا به راستي مي خواهي بيت وحي را به آتش بكشي و مرا با علي و فرزندانم بسوزاني ؟ )) زهرا (س) را ، زخمي به كناري افكندند و علي (ع) را به مسجد كشاندند و با شمشيرهاي آخته ، درب خانه در آتش كينه ها مي سوخت . زهرا (س) با بالي شكسته ، خود را به مسجد رسانيد و با تهديد نفرين ، علي (ع) – امامش – را رهانيد و دست در دست ، آرام به خانه اش برد . هيچ كس به پا نخاست ، هيچ كس آبي نريخت. آه ، آه ، چه غربتي !! 3- فدك (( آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببري اما من ارث نبرم ؟ چه سخن ناروايي )) به بهانه غصب فدك در مسجد به افشاگري پرداخت ، خصم مي پنداشت كه او بر زمين از دست رفته مي نالد و تو نگو تنها اشارتي به زمين است و تمامي از آسمان ولايت ، تحريك و حمايت ، افشا و شماتت . نزديك بود كه كار تمام شود ، آه در حسرت غيرتي ! 4- سكوت (( ديگر هرگز با شما دو تن سخن نخواهم گفت )) گاهي بلندترين فريادها را از دهان سكوت بايد شنيد . همه مي پرسيدند : كز چه روي خورشيد در چنبره كسوف فرو رفت ؟! 5- انذار (( شمشير آخته ، هَرج كامل ، استبداد دائم ، ذلتي فراگير ، جمعي پراكنده ، فتنه اي كور ، بشارتتان باد اگر … اگر اين آب رفته به جوي بازنگردد ، و صدف جاي خزف ننشيند )) اينها اِنذارهاي بلند مُنذري بيدار و فورانِ سبز كوثري زخمي ، در بستري دردآلود بر زناني مقهور است . 6- اذان (( بلال ، بار دگر اذان بگو )) اين طنين بيدار چشمه آفتاب بود . شايد كه با احياي خاطرات دوران رسول (ص) ، سئوالي در اذهان اين جماعت مفلوك شكل بگيرد كه : گلدسته از جلوت بلال چرا تهي ماند ؟ 7- سرشك (( شب و روز اشك خواهم ريخت تا به ملاقات خدايم برسم و شكايت بر او برم )) آنجا كه فرياد ها كارساز نيست ، شايد اشكها از دل سنگها ، چشمه اي جاري كند و در اذهان فسرده اين توده مرعوب ، سئوالي را به تصوير كشد : كز چه روي خورشيد را خونابه مي بارد ؟ 8- سايبان (( چند روزي بيش مهمان شما نخواهم بود )) كشتي شكسته ما در سايبان بقيع در كناره قافله ها پهلو گرفت ، بگذار فرياد مظلوميت وليّ غريب ، به آفاق پر كشد . شايد همتي بيدار ، ساحت رفعت او را پاسخ گويد . آيا اميد لبيكي هست ؟ اي تولد بالغ تاريخ اي بلوغ بيداري 9- اقدار (( همه شاهد باشيد اين دو تن مرا آزردند ، هرگز از آنها نخواهم گذشت . )) با خود مي پنداشتند كه مي توان قبل از غروب خورشيد سند مظلوميت را ربود . اين اوج تزوير بود . اما زهرا (س) بيدار ، روي بر ديوار ، تا بگيرد اقرار . در شهر هو افتاد … 10- وصيت (( نماز و تشعييم بر تبار قابيل حرام )) همه جا همهمه شد ! اين هم تيري ديگر از چله بيداري ! 11- آيه (( قبر من پنهان ، نشانش بي نشاني است . )) اگر قبرت را نشاني نيست چه باك هر سنگ نبشته اي حكايت ترا دارد 12- تسليت (( خداحافظ علي جان ، خدايا به سوي تو و در جوار كوي تو )) مرد خيبر ، مرد خندق ، تا شنيد ، از پاي افتاد . آبي بياوريد … در كنارش مي گفت : (( اي كوثر خدا ، اي دختر رسول ، اي اُنس مهربان ، اين دل رميده ما را ديگر چه كسي انيس و مونس باشد ؟ )) آبي بياوريد … منبع : كتاب چشمه در بستر ( تحليلي از زمان شناسي حضرت زهرا (س) ) از : آقائي *** علي برادر ، چراغ ها را بايد روشن كرد . من از تو براي طلوع بي تاب ترم . بگذار اين مذهب جادو ، در روشني بميرد ، تا (( مذهب وحي )) را ببينيم . چهره (( علي )) در روشنايي ، زيبا و خدايي است . به تو و من ، هر دو ، علي را در تاريكي نشان داده اند . دكتر علي شريعتي
کلمات کلیدی:
|
|||||||||||
|
| يا ضامن آهو ... |
| ساعت ۸:٤٢ ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳ |
|
بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج یقین با سلام و تبریک به مناسبت میلاد با سعادت حضرت مسيح (ع) و امام رضا (ع) به همه شما دوستان خوبم . به مناسبت میلاد امام رضا (ع) داستان کوتاهی را نوشته ام . البته این اولین داستانی است که می نویسم . می دانم که در این زمینه تجربه زیادی ندارم ، بنابراین از کسانی که در این زمینه تجربه دارند و صاحب نظر هستند ، می خواهم که در مورد این داستان نظرات خودشان را به من بگویند . لازم به توضیح می دانم که این داستان با نگارشی نزدیک به زبان محاوره نوشته شده ، آن هم به خاطر این بود که احساس کردم با این سبک ، ارتباط بهتری بین نوشته و خواننده برقرار خواهد شد . *** نام داستان : یا ضامن آهو ...
علی به آسمون خيره شده بود و به پرواز کفترش نگاه می کرد . او کفترش رو خيلی دوست داشت . از بالای پشت بوم زری رو صدا زد و گفت : زری بدو بيا ببين کاکلی چقدر بالا رفته . زری از پله ها بدو بدو بالا اومد و در حالی که نفس نفس می زد گفت : علی بيا اين دونه ها رو برا کاکلی آوردم . علی شروع کرد به صدا زدن کاکلی و دستش رو بالا نگه داشت و پريد وسط پشت بوم ، جايی که کفترش بتونه راحت ببيندش . بعد از مدت کوتاهی کفتر سفيدی که يه تاج و کاکل قشنگی رو سرش بود اومد پائين و روی دستای علی نشست . زری دونه ها رو روی زمين ريخت و منتظر شد تا دونه خوردن کاکلی رو نگاه کنه . کفتر اومده بود پائين ، جای که دونه ها ريخته شده بود و شروع کرد به خوردن . زری با هيجان خاصی به او نگاه می کرد . زری به علی گفت : يادته اون روز که کاکلی رو پيدا کرديم، کی فکرش رو می کرد که روزی اين کفتر سفيد و قشنگ بتونه اينقدر توی آسمون بالا بره و پرواز کنه . علی نگاهی به چهره معصومانه خواهرش کرد و گفت : آره اون روز کفتر بيچاره غرق خون بود . سنگ بزرگی به بالش خورده بود . او توی کوچه افتاده بود روبروی در خونه . تو اونو ديدی . يادته چه اشکی براش می ريختی ! زری دوباره به کفتر خيره شد و گفت : آره وقتی ديدمش فکر کردم مرده ، با اينکه می ترسيدم ولی اونو توی دستام گرفتم و آوردمش توی خونه . و تو از دستم گرفتی و بالش رو نگاه کردی. گفتی نگران نباش قلبش هنوز می زنه و بعد با دوا گلی و يه پارچه بالش رو بستی . علی گفت : مراقبتهای تو از او بالاخره نتيجه داد . و کفتر بيچاره حالش خوب شد . يادته که اسم کاکلی رو براش گذاشتی ! زری گفت : آره به خاطر تاج قشنگی که روی سرش بود . علی الان خيلی خوشحالم که ديگه کاکلی حالش خوب شده و می تونه خوب خوب پرواز کنه. کاش من هم مثل يه کفتر می تونستم همراهش بپرم . می خوام ببينم اون از بالا چی می بينه ؟ و علی مهربانانه به زری نگاه کرد و با خنده گفت : هيچی ديگه از اون بالا ما رو می بينه . و برامون بال بال می زنه . يه دفعه صدای کفتر هم در اومد که بغ بعو می کرد علی گفت : ببين کاکلی هم حرفهای من رو تائيد می کنه . و صدای خنده زری و علی فضای پشت بام رو پر کرد . *** چند روزی بود که زری ناخوش بود . الان هم توی جايش خوابيده بود . صورت معصومانه زری گل انداخته بود . مادر بالای سرش بود . صورت نگران و رنگ پريده مادر ، علی رو خيلی نگران کرده بود . پدر هم هنوز به خونه نيومده بود . علی ديد طاقت ديدن زری رو توی اين وضع و حال نداره ، رفت توی حياط . بدون اينکه بخواد ، رفت کنار صندوق چوبی که کاکلی اونجا بود . ديد کفترش هم بيداره . با صدای آرومی گفت : کاکلی زری حالش بده . انگار تو هم نگرانش هستی که تا حالا نخوابيدی . کاش می تونستيم کاری براش کنيم . تو می گی ، چه کار کنيم ؟ کاش پدر زودتر می رسيد . کفتر از جاش بلند شد و شروع کرد دور خودش چرخيدن . علی توی دلش آشوبی به پا بود . برای خواهر مهربونش نگران بود . بلند شد و به طرف اتاق زری رفت . در اين لحظه بود که صدای در اومد و پدر وارد حياط شد علی به طرفش دويد و گفت : بابا سلام ... زری .... زری ... پدر که مجبور بود به خاطر کار تا دير وقت بيرون باشه ، نگاه نگران علی رو ديد و گفت سلام چی شده علی ؟ علی دستش رو گرفت و به طرف اتاق زری برد ... همون شب پدر و مادر ، زری رو به بيمارستان بردند و زری چند روزی در بيمارستان بستری شد . *** بعد از چند روز ، زری رو به خونه آوردن . رنگ پريده زری و نگاه نگران پدر و مادر نشون می داد که زری هنوز حالش خوب نشده . علی اين مدت مثل پروانه به دور خواهرش می گشت و هواش رو داشت ، که احساس نا اميدی نکنه . و هميشه براش حافظ می خوند . زری حافظ خوندن علی رو خيلی دوست داشت . گاهی هم دست زری رو می گرفت و آروم آروم می بردش توی حياط ، تا به کاکلی سر بزنه . زری انس عجيبی با اين کبوتر داشت . و عاشق پرواز کاکلی بود . *** سحر بود . علی وقتی بيدار شد ، مادرش رو ديد که چادر نمازش رو پوشيده و سر سجاده نماز دستاش رو به آسمون گرفته و اشک می ريزه . می دونست داره برای زری دعا می کنه . بلند شد و رفت توی حياط ، لب حوض نشست . هر وقت دل تنگ می شد ، دوست داشت با خدا حرف بزنه . وقتی لب حوض رسيد تا وضو بگيره ، شروع کرد به حرف زدن با خدا ... خدا جون خيلی دوست دارم . می دونی که ... الان خيلی دلشکسته و نگرانم . نگران زری ! می دونی که چقدر دوستش دارم . می خوام براش يه کاری کنم ، ولی نمی دونم چه کار . دکترا گفتن ديگه خوب نمی شه ، ولی تو طبيب عالمی و شفای همه دردها به دست تو هست . به اين آبجی کوچيکه من سلامتی بده . بذار من باز دويدنش رو توی اين حياط ببينم . خنده هاش رو که صورت معصومش رو مثل ماه می کنه . و با هر کلامش دوباره جون بگيرم . من که فقط يه خواهر دارم اونو ازم نگير .... اشکهای علی جاری شده بود و قطره قطره از چشمهای علی سرازير می شد و تو آب حوض می چکيد ... علی شروع کرد به وضو گرفتن ... وضو رو که گرفت ، نگاهش به آب توی حوض بود که يک دفعه يادش به حرم امام رضا (ع) افتاد. ياد حوض قشنگی که توی صحن حرم بود و به ياد آورد آخرين باری که با زری و مادر و پدر به اونجا رفته بودند . تابستون بود و اونها برای چندمين بار به مشهد می رفتند . زری با چادر سفيدی که چهره اش رو معصومانه تر و زيباتر از هميشه نشون می داد ، دست در دست علی ، با مادر و پدر وارد صحن امام رضا (ع) شدند . زری امام رضا (ع) رو خيلی دوست داشت. مخصوصا از وقتی که داستان ضامن آهو شدنش رو از علی شنيده بود . می گفت : امام رضا (ع) بايد خيلی خيلی مهربون باشه . کاش من هم می تونستم ببينمش . خوش به حال کفترهای حرم که هميشه می تونن اينجا باشن و پرواز کنن و تا بالاترين نقطه گنبد برن ... *** توی همين فکرا بود که ديد کاکلی داره به پاش نوک می زنه . نشست و کبوتر روی توی دستاش گرفت . چشم های کبوتر انگار داشت با علی حرف می زد و می خواست يه چيزی بگه که علی متوجه نمی شد . علی رو به کاکلی کرد و گفت : تو هم برای زری دعا کن . می دونم تو هم نگرانش هستی . بلند شد و کفتر رو سر جاش گذاشت . به طرف اتاق رفت . توی راه هنوز تو فکر حرم بود که صدای بغ بغو کاکلی در اومد . برگشت و نگاهش کرد . اما اين بار می تونست از نگاهش همه چيز رو بخونه . انگار همزمان به يه چيز فکر می کردند . برگشت و کاکلی رو توی دستش گرفت و به سرش يه بوسه زد و گفت : متشکرم کاکلی ... منتظر باش . بايد با هم بريم يه جای خوب ... *** تمام خانواده آماده اين سفر شده بودند . کاکلی هم همينطور . علی يه جعبه مقوايي که اطرافش رو سوراخ کرده بود برای کاکلی آماده کرد . زری هم علارغم بيماريش خوشحال به نظر می رسيد . *** زری بی حال در آغوش مادرش بود و نگاهش به کاکلی بود که توی صحن حرم داشت پرواز می کرد . لبخندی زد و به علی گفت خيلی خوشحالم علی ! خيلی ... علی دستای کوچک زری رو در دستانش گرفت . پيشانی خواهرش رو بوسيد و با نگاه مهربانانه ای گفت : می دونم آبجی . *** چندين سال از اون زمان می گذشت و زری سالم و سلامت بود . بعد از زيارت امام رضا ، زری به همراه علی به طرف کفترهای حرم رفتند . زری پاکتی در دست داشت که پر از دونه بود و اون رو برای کفترها حرم می ریخت . زری رو به علی کرد و گفت : علی حالا می دونم واقعا چرا امام رضا ضامن اون آهو شد . من هم مثل اون آهو بودم ... و چشمانش پر از اشک شد ... هر دو به گنبد طلائی حرم خیره شدند و کفترها رو می دیدند که چه شادمانه در حال چرخیدن به دور حرم بودند . کاکلی هم بین اونها بود . زری کفترهای حرم رو دوست داشت و عاشق پروازشون بود . حمدانه *** چند لینک در رابطه با میلاد امام رضا (ع) : 2- تبيان 3- یک کلیپ زیبا از سایت رهپويان 4- يک کليپ ديگر به نام گل زهرا از رهپويان اینجا رو هم ببينيد -----> چهل جمعه با توسل ...
التماس دعا
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| پیامک بلاگ |
|
|












