شهادت
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳ 

 

 خدايا !

به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته است ، حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که ، بر بيهودگی اش سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود ، انتخاب کنم ، اما آن چنان که تو دوست داری .

 

***

 

... ناگهان جرقه ای در ظلمت ، انفجاری در سکوت ! سيمای تابناک " شهيدی که زنده بر خاک گام بر می دارد " ، از اعماق سياهی ها ، از انبوه تباهی ها ! چهره روشن و نيرومند يک " اميد " در شب ظلمانی " يأس " !

باز از خانه خاموش و غمزده فاطمه - اين خانه کوچکی که از همه تاريخ بزرگتر است - مردی بيرون می آيد : خشمگين و مصمم ، و در هيأتی که گويی بر سر همه قصرهای قساوت و پايگاههای قدرت ، آهنگ يورش دارد ، و گويي قله کوهی است که آتشفشانی بی تاب را در دل خود به بند کشيده است و يا تندبادی است که خداوند بر اين قوم عاد فرو فرستاده است و اکنون به وزيدن آغاز می کند !

مردی از خانه فاطمه بيرون آمده است ! مدينه را می نگرد و مسجد پيامبر را ! و مکه ابراهيم را ، و کعبه در بند نمرود کشيده را ، و اسلام را ، و پيام محمد (ص) را ، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و در بند کشيدگان را و ...

مردی از خانه فاطمه بيرون آمده است ! بار سنگين همه اين مسئوليت ها بر دوش او سنگينی می کند . او وارث رنج بزرگ انسان است ، تنها وارث آدم ، تنها وارث ابراهيم و ... تنها وارث محمد ! و ...

مردی تنها !

اما ، نه ! دوشادوش او ، زنی نيز از خانه فاطمه بيرون آمده است ، گام به گام او ، نيمی از بار سنگين رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است !

مردی از خانه فاطمه بيرون آمده است ، تنها و بی کس ،  با دست های خالی ، يک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن يورش برده است . جز " مرگ " سلاحی ندارد ! اما او ، فرزند خانواده ای است که " هنر خوب مردن " را ، در مکتب حيات ، خوب آموخته است .

در اين جهان ، هيچکس نيست که همچون او ، بداند که : " چگونه بايد مرد " ؟ دانشی که دشمن نيرومند او - که بر جهان حکومت می راند - از آن محروم است ، و اين است که قهرمان تنها ، به پيروزی خويش بر انبوه سپاه خصم ، اينچنين مطمئن است و اينچنين مصمم و بی ترديد ، به استقبال آمده است .

آموزگار بزرگ " شهادت " اکنون بر خاسته است ، تا به همه آنها که جهاد را تنها در " توانستن " می فهمند و به همه آنها که پيروزی بر خصم را تنها در " غلبه " ، بياموزد که : " شهادت " ، نه يک " باختن " که يک " انتخاب " است ، انتخابی که در آن ، مجاهد با قربانی کردن خويش ، در آستانه معبد آزادی و محراب عشق ، پيروز می شود .

و حسين ، وارث آدم - که به بنی آدم زيستن داد - و وارث پيامبران بزرگ - که به انسان ، " چگونه بايد زيست " را آموختند - اکنون آمده است تا ، در اين روزگار ، به فرزندان آدم ، " چگونه بايد مرد " را بياموزد !

حسين آموخت که " مرگ سياه " ، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا " زنده بمانند " ، چه ، کسانی که گستاخی آنرا ندارند که " شهادت " را انتخاب کنند ، " مرگ " آنان را انتخاب خواهد کرد !

 

از کتاب حسين وارث آدم – دکتر علی شريعتی

****

خواهرم پرسيد : می دونی چرا ماه محرم هم غم انگيز و هم عزيز هست ؟

کمی مکث کردم ... دوباره پرسيد : چرا محرم ماه عزيزی هم هست ؟

گفتم : به خاطر اينکه يادآوری عشق هست ، عشق به خدا و ايمان و هدف ....

خواهرم گفت : نه يه چيزی ديگه هست ...

در اين ماه اسلام زنده می شه ... اين ماه ، ماه يادآوری اسلام و رسالت محمد (ص) است ... در اين ماه مانند اين است که حضرت محمد (ص) دوباره مبعوث می شه و دين احيا می شود ...

...

شما چه نظری داريد ؟!

 


کلمات کلیدی:
 
بيداد صدا ....
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳ 

 

بیداد صدا

 

شب بود و من در سینه ام تاب و تبی بود

یک سینه آتش داشتم، ویران شبی بود

دیشب نفهمیدم کجا پرواز کردم

باب کدامین قصه ها را باز کردم

دل را به منقار کبوتر بسته بودم

یک ساعتی ازهای وهویش رسته بودم

دل را کبوتر برد و در خورشید آویخت

خورشید چون خون گشت و ناگه در دلم ریخت

غمگین تر از غمگین و سنگین تر ز سنگین

افتاد انگار از هوا در طور سینین

گاهی صدای تشنه ای فریاد میکرد

آه آن صدا در سینه ام بیداد میکرد

تو تشنه لب بودی، دلم در بغض روئید

نیلوفری گردید و بر اندوه پیچید

دستت در آب و چشم امیدی پر از اشک

شرم از رخ طفلان تشنه در دل مشک

دیشب شقایق در دل من آشیان داشت

بی کس تراز بی کس،کسی را میهمان داشت

دست تو ای عباس اگر از تن جدا شد

صدها هزاران چشم سوی کربلا شد

مشک پر از شرمت اگر افتاد بر خاک

نام تو حک شد بر در و دیوار افلاک

دیشب زمین و آسمان را سر کشیدم

هر جا پریدم غیر نام تو ندیدم

نام تو یعنی زیور عرش خدائی

یعنی جوانمردی و ایثار و رهائی

فهمیده ام ، این شعر ناچیزم بهانه است

عشق است و فریاد دل و باقی فسانه است

 

شعر از : محمد حسین ولائی

***

و هنوز صدايش در طول تاريخ می پيچد :

( آيا کسی هست که مرا ياری دهد ؟!!!! )

 


کلمات کلیدی:
 
محرم ... ماه عشق و ايثار و شهادت
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۳ 

به نام خدا

بگذار تا بگریم

امام صادق (ع) :

" کل شهر محرم ، و کل يوم عاشورا ، و کل ارض کربلا "

 

در قبايل عرب همواره جنگ بود ، اما مکه " زمين حرام " بود و چهار ماه رجب ، ذی القعده ، ذی الحجه و محرم ، " زمان حرام " ، يعنی که در آن جنگ حرام است . دو قبيله که با هم می جنگيدند ، تا وارد ماه حرام می شدند ، جنگ را موقتاً تعطيل می کردند ، اما برای آنکه اعلام کنند که " در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست ، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد ، جنگ ادامه خواهد يافت " ، سنت بود که بر قبه خيمه فرمانده قبيله ، پرچم سرخی برمی افراشتند ، تا دوستان ، دشمنان و مردم ، همه ، بدانند که : " جنگ پايان نيافته است . "

آنها که به کربلا می روند ، می بينند که جنگ با پيروزی يزيد پايان گرفته و بر صحنه جنگ ، آرامش مرگ سايه افکنده است .

اما می بينند که بر قبه آرامگاه حسين ، پرچم سرخی در اهتزاز است .

بگذار اين " سالهای حرام " بگذرد !

 

از کتاب حسين وارث آدم – دکتر شريعتی

 


کلمات کلیدی:
 
من چه ساده ام امروز !
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳ 

به نام خدا

 

خدايا !

من به تو اشتياق دارم و به يکتائيت گواه و به ربوبيتت معترفم و می دانم که تو مربی و پروردگار منی و بازگشت من به سوی توست .

 

خدايا !

مرا به نيازی در نفس و يقين در قلب و اخلاص در عمل و نور در چشم و بصيرت در دين عطا فرما .

 

از دعای امام حسين (ع) در روز عرفه

 

***

 

من چه ساده ام ! و از صداقت سرشار ... !

اما ...

دنيا پر از ريا و دروغ ! و مرا نيز اينگونه می خواهد ...

امروز بر سادگی خود گريستم ... و يا نه ... خنديدم !

وقتی ديدم چه راحت به اتهام ساده دلی ، دل ديگری را رنجاندم ...

آيا گناه از من بود که بی ريا بودم ؟ ... يا نه ... !

يا گناه از نگاه ديگران است که مرا رياکار می خواهند ...

چگونه تاب آورم اين نگاههای سنگين را ...

می گريزم و خود را تنها می يابم . در تنهائی غرق سکوت می شوم ... سکوتی سنگين که راه فرياد را بر من می بندد و چه زجر آور است فريادی که در درون سينه ام حبس شده است ...

در اين لحظه دست مهربانی را بر شانه های نحيفم که از ترس می لرزند احساس می کنم ...

سرم را بلند می کنم تا او را ببينم ... اما ... کسی را نمی يابم !

... به جستجويش می روم ...

نه کسی نيست ! ... اما ... عطر حضورش هنوز مرا معطر کرده ...

در جايی از درونم زمزمه ای می شنوم ...

" تو بايد مرا در درونت بجويي ... "

و من او را چه زيبا می يابم ... در جايی پنهان در قلبم ...

احساسش می کنم و مرا آرامشی ژرف فرا می گيرد .

نيرو می گيرم ... و از اين نيرو بر می خيزم ... از او مدد می خواهم تا به همگان ثابت کنم هنوز راستی و درستی ارزشمند است . هنوز دلهائی پاک هستند که برای صداقت و ساده دلی می تپند ...

...

و من خدا را در دل ، عاشقانه احساس می کنم .

خدايا !

مرا از تباهی اين دنيا برهان تا در دريای نور عشقت پايدار بمانم .

خدايا !

به من همتی ده تا هماره راستی را ترجيح دهم و عملم رنگ و بوی خدايي دهد .

هيچ کاری نکنم ... هيچ راهی نروم ... هيچ سخنی نگويم ... مگر تو را به ياد داشته باشم .

خدايا !

در قلبم باش ... هميشه ...

و قلب کوچکم را آنچنان فراخ کن که پذيرای تو باشد ...

 

حمدانه

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳ 

به نام خدا

 

ای دوست بعشق تو دچاريم همه

در ياد رُخ تو داغداريم همه

 

گر دور کُنی يا بپذيری ما را

در کوی غم تو پايداريم همه

 

در هيچ دلی نيست بجز تو هوسی

ما را نبود بغير تو دادرسی

 

کس نيست که عشق تو ندارد در دل

باشد که بفرياد دل ما برسی

 

اشعار از : امام خمينی (ره)

***

 ...

 


کلمات کلیدی:
 
کارگاه و بعد هم سفر !
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳ 

 

به نام حضرت دوست

که هر چه دارم از لطف اوست

 

سلام دوستان خوبم

 

اميدوارم حال همه شما خوب باشه و در سايه الطاف حق سلامت و موفق باشيد .

 

هفته گذشته عازم سفری سبز به سمت مشهد مقدس بودم . اين سفر خيلی اتفاقی و ناگهانی مهيا شد که شادی آنرا دوچندان نمود . چون اصلا انتظارش نمی رفت که در شبی مقدس ، شب عيد سعيد غدير ، در مکانی مقدس ؛ حرم امام رضا (ع) ، در جوار يار باشيم . واقعا به اين نتيجه رسيده بوديم که برای اين سفر دعوت شده بوديم . و چه ميزبان عزيزی ما را به مهمانی خويش فراخوانده بود . لحظه به لحظه اين سفر برايم خاطره انگيز بود .

امروز برگشتيم ... هنوز دلم اونجاست ... گره خورده به ميله های باب الحوائج ...

 

 

***

چهارشنبه 7 بهمن ماه :

 

از صبح ساعت 8:30 تا ساعت 4:30 بعد از ظهر در ششمين کارگاه ظرفيت يابی و ظرفيت سازی تشکلهای غير دولتی ( NGOs )  استان بوشهر شرکت داشتم ، به نمايندگی از NGO " خانه جوانان نويسنده وبلاگ جنوب * " .  

اين کارگاه به صورت بين المللی و زير نظر موسسه علمی ، فرهنگی و آموزشی آيسسکو وابسته به سازمان کنفرانس اسلامی تشکيل گرديد .

هدف از برگزاری اين کارگاه ، مشارکت تشکل های غیر دولتی در امر توسعه کمی و کيفی سواد آموزی و ريشه کنی بی سوادی بود . همچنين استفاده از NGOهای استان به صورت خريد آموزش و بهای تمام شده برای توسعه سوادآموزی و تحت پوشش قرار دادن نوسوادان و کمک به NGOها برای نشان دادن توان بالای آنها در همکاری در اجرای اين طرح استانی .

در طول کارگاه 12 سخنرانی کوتاه ایراد شد . همچنين سه گروه برای مشارکت گروهی برای جمع بندی و ايراد نظرات نمايندگان NGOها تشکيل شد که در آخر کارگاه جمع بندی شد و به صورت يک بيانيه توسط نماينده NGOها قرائت شد .

 

يکی از جالب ترين سخنرانی ها توسط آقای کمالی راد ، رئيس مرکز تربيت معلم علامه طباطبائی بوشهر ، با موضوع از NON تا NANO ايراد شد که جذابيت خاصی داشت .

 

قسمتی از اين سخنرانی به شرح زير بود :

...

اگر يک متر را بيليون قسمت کنيم يک نانو می شود  . نانو از dwarf (ريزه) که يک واژه يونانی است گرفته شده .

ريچارد فينمن برنده جايره نوبل فيزيک پتانسيل ، نانو علم را در يک سخنرانی تکان دهنده با نام " در پائين اتاق های زيادی وجود دارد " مطرح کرد . و گفت : ترديدی وجود ندارد که روی نوک يک سوزن آنقدر جا است که بتوان تمام دايرالمعارف بريتانيا را جا داد .

...

به کمک نانو تکنولوژي ( یا کاربرد فناوری در مقياس يک بيليونيم متر ) می توان :

- بسته های آموزشی را روی سلولهای مغز نشاند به منظور طی کردن مراحل مشخص آموزشی .

- لباسهايي را ساخت که نيازی به شستن نداشته باشد .

- ظروفی را ساخت که نيازی به شستن نداشته باشند . تصور کنيد ديگر نيازی به شستن قاشق و چنگال و بشقاب خود نخواهيد داشت !!!

- افزايش طول عمر و از بين بردن بيماريهايی مانند سرطان و ...

- حمله به سلولهای سرطانی با استفاده از ذرات نانو

- تهيه لوله هايي که قطر آنها 1 تا 8 نانو باشد به منظور انجام کارهای مختلف .

- از بيماری پيری و درد استخوان و ستون فقرات ديگر رنج نخواهيم برد .

- استفاده از انرژی خورشيدی

- کاهش شديد تقاضا برای سوخت فسيلی

- از بين بردن کامل عوامل خطرناک جنگ شيميائی و ميکروبی

- ساخت سفينه هائی به اندازه خودرو 4 نفره که می توانند دور زمين بچرخند با هزينه ای کمتر از يک خودرو زمينی .

و ...

***

- در اين کارگاه از 17 نفر از افراد موفقی که از طريق نهضت سواد آموزی موفق به دريافت مدرک ليسانس و فوق ليسانس شده بودند تقدير و تجليل به عمل آمد .

 

- کليه مقالات اين همايش به دو زبان عربی و انگليسی چاپ خواهد شد و روی سايت جهانی آيسسکو  فرستاده می شود .

 

***

* : جا دارد از هيئت موسس NGO  " خانه جوانان نويسنده وبلاگ جنوب " که تا کنون موفق به تکميل مراحل ثبت و تاسيس این NGO نشده اند ، انتقاد به عمل آورم و از آنان توضيحات لازم را خواستار شوم . به عنوان نماينده آنان در کارگاه !

 

***

ساعت 6 مراسم بزرگداشت آقای دکتر حميدی در فرهنگسرای بوشهر برگزار شد . مراسم بسيار عالی بود . و من خيلی خوشحال شدم که توانستم در مراسم شرکت کنم . مراسم تا ساعت 10 ادامه داشت و با استقبال خوب مردم روبرو شد .

متاسفانه به دليل سفر ساعت 8:30 مجبور به ترک مراسم شدم .

 

***

می خواستم قسمتی از خاطرات سفرم رو هم بنویسم که ديدم خيلی زياد می شه . اگر دوست داشتید بنويسم بهم بگید .  وگرنه فقط به این متن بسنده می کنم …

 

***

امام من !

رضای من !

ضامن من باش ...

من همان آهوی رميده ام

همان که با چشمانی غرق تمنا

تو را نظاره می کند

ضامن من باش

ای ضامن آهو ! ...

آهوی رميده ات به دنبال تو

دشتهای دعا را طی می کند

و به ياسهای عاشق سلام می دهد

طاقت ديدنت رويت را ندارد

شرمنده است و سر به زير دارد

از آن رو که آنگونه که بايد نبوده

ولی اينک دلش را

با دو دست تمنا پيشکش می کند

دلی که سرشار از عشق است

آن هم عشقی الهی

می داند چنين دلی آلوده نخواهد شد

آرزومند است

ضمانت تو را می خواهد

بيش از اين سرگردانم نکن

ای مأمن آرامش

ياريم نما ...

 

***

خداوندا مرا آن ده که آن به ...

 

***

يا هو 

 

خدای من سلام

نمی دانم چطور و چگونه از اين همه لطف و محبتی که نسبت به اين بنده حقير داشتی تشکر کنم .

از تو سپاسگزارم به خاطر همه مهربانی ها ، به خاطر همه محبت ها و الطافت .

من خيلی خوشحالم که در اين مدت مهمان عزيزانی بودم که لحظه به لحظه اين سفر را برايم خاطره انگيز می نمود .

حرم امام رضا (ع) و آن آرامش و فضای روحانی آنجا را هرگز فراموش نخواهم کرد .

حرم مطهر حضرت معصومه (س) آن بانوی بزرگوار و مهربان .

مسجد مقدس جمکران ، جايگاه عاشقان منتظر .

از همين الان دلم برای اونها تنگ شده ...

کاش کبوتری بودم که دور تا دور حرم امام رضا (ع) می چرخيد و نظاره گر آنهمه مهربانی و صميميت بود . نور خدا در آنجا جلوه گر بود و از تالولو آن دل همه زائران عاشق را نورانی می کرد .

باب الحوائج محل درخواستها و حاجت ها ، قفل هائی که بر ميله های آن زده شده بود تا با اشاره ای از جانب حضرت دوست باز شوند و دل حاجتمندان را شاد سازد .

و من نيز دلم را آنجا گره زدم به ميله های باب الحوائج و دل را به حضرت دوست سپردم تا با اشاره ای گره دل من هم باز شود و به هر آنچه خدا خواهد راضی و خشنود خواهم بود . الهی به امید تو ...

خدايا تو را سپاس می گويم و فرياد می زنم که :

خدايا دوستت دارم از صمیم قلب ...

 

حمدانه کوچک تو

 

 


کلمات کلیدی:
 
علی ای همای رحمت
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳ 

 

به نام آفریننده زیبائیها

 

سلام

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

 

 

شعری که بسیار دوستش دارم .

نمی دانم شما هم داستانش را شنیده اید یا نه !؟ این شعر داستان زیبایی دارد که برايتان می نویسم :

 

« آيت الله العظمی سيد شهاب الدين حسينی مرعشی نجفی » از مراجع بزرگ تقليد بود . وی در سال 1276 هـ . ش در نجف اشرف چشم به جهان گشود و پس از 93 سال جهاد در راه علم و دانش ، در شامگاه روز چهارشنبه 7 شهريور مصادف با 7 صفر 1411 ق درگذشت .

از ايشان کتابخانه ای بزرگ و بين المللی به جای مانده است . ايشان جايي فرمودند : شبی توفيق پيدا کردم تا يکی از اوليای خدا را در خواب ببينم . آن شب در عالم رويا مشاهده کردم ، در زاويه مسجد کوفه نشسته ام و امير مومنان علی (ع) با جمعی حضور دارند . حضرت فرمودند : « شعرای فارسی زبان را هم بياوريد . » آن گاه « محتشم کاشانی » و چند تن از شعرای فارسی زبان آمدند . حضرت بار ديگر فرمود : « محمد حسين شهريار را بياوريد ! »

وی آمد . حضرت خطاب به شهريار گفتند : « شعرت را بخوان . » او اين سروده را خواند :

 

علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سايه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بين

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سرچشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکين در خانه علی زن

که نگين پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که آرد پسری ابوالعاجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد زميان پاکبازان

چو علی که می تواند به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دو چشم خون فشانه هله ای نسيم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر ، توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضای گردان ، به دعای مستمندان

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غيب خوش تر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهی

به پيام آشنايی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است « شهريارا »

 

حضرت آيت الله مرعشی نجفی در ادامه فرمودند :

وقتی شعر شهريار به پايان رسيد ، از خواب بيدار شدم . چون اين شاعر را نديده بودم ، فردای آن روز از اطرافيان پرسيدم : « شهريار شاعر ، چه کسی است ؟ »

در جواب گفتند : « شاعری است اهل تبريز و آن جا زندگی می کند . »

گفتم : « از جانب من او را دعوت کنيد به قم بيايد . »

چند روز بعد شهريار آمد ، ديدم همان کسی است که او را در عالم رويا ، آن هم در حضور حضرت علی (ع) ديده ام . از او پرسيدم : « اين شعر علی ای همای رحمت را کی ساخته ای ؟ »

شهريار با شگفتی گفت : « شما از کجا خبر داريد که من اين شعر را ساخته ام ؟ من آن را نه به کسی داده ام و نه در موردش با کسی صحبت کرده ام و هيچ کس از مضمون آن آگاهی ندارد . »

بعد حضرت آيت الله مرعشی ماجرای رويای راستين خويش را برای وی باز می گويد . در اين حال شهريار منقلب می شود و می گويد : « در فلان شب اين شعر را سروده ام و همان گونه که عرض کردم ، کسی از آن با خبر نيست . »

مرحوم آيت الله مرعشی افزود : « وقتی شهريار تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت ، مشخص شد درست مقارن با ساعتی که وی آخرين مصرع خود را به پايان رسانيده است ، من آن رويا را ديده ام . »

***

« واقعيت جز اين نيست که همگی شما بر اساس دين خدا برادريد . تنها چيزی که اين گونه شما را پراکنده کرده است ، پستی ذات و زشتی درون است . از اين رو ، به ديدار يکديگر نمی شنابيد ، در حق يکديگر خير انديش نيستيد و فداکاری و عشق را بر روابط خود حاکم نمی کنيد . »

نهج البلاغه – خطبه 112

 

***

 

قرآن ، رشته پيوند انسان و خدا

« اين در حالی است که خدای سبحان به هيچ يک از امت های پيشين کتابی چونان قرآن عطا نفرموده است . چرا که بی گمان ، قرآن رشته ای محکم و سببی اطمينان بخش ميان خدا و خلق است که در آن بهاران دل ها و سرچشمه های علوم است . »

نهج البلاغه – خطبه 175

 

      

 


کلمات کلیدی:
 
حج - عرفه - قربان
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳ 

 

ای خوشا آمدن از سنگ برون

سر خود را به سر سنگ زدن

 

گر بود دشت ، بريدن هموار ،

ور بوده دره ، سرازير شدن !

 

***

دل تو اما ،

چون مردابی است !

راکد و ساکت و خموش ! ...

جاری شو ، سيل شو ،

بکوب و بروب و بشوی و ...

... بر آی !

حج کن !

به گرداب خلق طائف پيوند ،

طواف کن !

***

ای خسته از سعی ،

بر عشق تکيه کن !

ای انسان مسئول !

بکوش !

که اسماعيل تو تشنه است ،

و ای انسان عاشق !

بخواه !

که عشق معجزه می کند !

***

پس اين سفر کی به نهايت می رسد ؟ سر منزل اين کاروان کجاست ؟

هيچگاه ! هيچ جا ...

پس به کدام سو روان است ؟

به سوی خدا .

تا به کی ؟ تا به کجا ؟ قرارگاه نهايي کجاست ؟

خدا مطلق است ، ابديت است ،

حرکت به سوی زيبايی مطلق ، علم مطلق ، قدرت مطلق ، خلود مطلق ، کمال مطلق !

حرکتی ابدی ، بيقرار ، بی نهايت .

و الی الله المصير ! ( سوره فاطر ، آيه 18 )

***

هبوط از کعبه ، در عرفات !

آغاز پيدايش آدم بر روی زمين ،

آغاز پيدايش انسان در زمان ! با پيدايش شناخت !

و آغاز شناخت با پی بردن به يکديگر ، با نخستين جرقه عشق !

برخورد آدم و حوا !

***

کسی که نفهمد در اين مناسک چه می کند ؟ از مکه فقط سوغات آورده است .

چمدانش پر است و خودش خالی !

 

در حج ، تو توحيد را ، عمل می کنی ، با طواف ؛

آوارگی و تلاش ها هاجر را بيان می کنی ، با سعی ؛

از کعبه تا عرفات ، هبوط آدم را ؛

و از عرفات تا منی ، تاريخ را ، فلسفه خلقت انسان را ؛

و سير انديشه از علم تا عشق را ، و معراج روح را ، از خاک تا خدا را ،

و در منی ، آخرين مرحله کمال را و ايده آل را ، آزادی مطلق را ، بندگی مطلق را ،

ابراهيم را ،

و اکنون در منی یی ، ابراهيمی ، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده ای ؛

اسماعيل تو کيست ؟ چيست ؟

***

دکتر شريعتی – حج

 

***

عید سعید قربان مبارک

 


کلمات کلیدی: