خدايا دلم را بهاری کن !
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳ 

ياد خدا آرامش بخش قلبها

 

دلتون بهاری

 

خدايا دلم را بهاری کن !

 

بهار می آيد با نسيم ملايم نوروزی

و بر دستان نياز زمين ، گلهای لاله را می نشاند

و بر سینه خشکيده دشت ، رودها را جاری می سازد

بر قلب قناری ، ترانه می ريزد

و در دل فسرده و سرد بيابان

چمنزارها و سرسبزی را هديه می کند

کاش در دل من هم بهار سر می زد

لاله های سرخ ايمان می روئيدند

و قناری ترانه نيايش سر می داد

و اشک نياز را بر چشمه های خشکيده چشمهايم جاری می ساخت

يعنی من هم می توانم سبز شوم ؟!

بهاری شوم !

...

به سرما گفتم از قلبم بيرون رود

غم و غصه را نيز با خود بيرون کند

به جايش بر پهندشت بيابانهای دلم

گل سرخ ايمان خواهم کاشت

پنجره قلبم را گشودم

و هفت سين آرزوهايم را در برابر سفره نوری که از پنجره بر دلم می تابيد ،

پهن کردم

...

سين اول ، آرزوی سعادت و خوشبختی ،

سين دوم ، آرزوی سلامتی و تندرستی ،

سين سوم ، آرزوی سرسبزی و خرمی ،

سين چهارم ، آرزوی سربلندی و سرافرازی ،

سين پنجم ، آرزوی سازندگی و نوسازی ،

سين ششم ، آرزوی ساده دلی و صداقت ،

و سين هفتم ، آرزوی سبکباری و پرواز

...

براستی حال که هفت سين آرزوهايم را چيده ام

و آئينه را در برابر اين همه اميد گذاشته ام

آيا بهار به دلم راه می يابد ؟!

...

در کناری به نظاره می نشينم

ناگهان احساسی در من بيدار شد ...

نوری از پنجره به آئينه تابيد

و سفره هفت سين را غرق در نور کرد

نور اين آرزوهای سپيد ، قلبم را مالامال از عشق نمود

و شوقی زيبا برای پرواز ، در دلم جوانه زد

آری !

حال بهار را با تمام وجود حس می کنم

و خواهم گفت : دلم بهاری شد

...

می خواهم اين بهار دل را به همگان تقديم کنم

و آرزو می کنم که هفت سين آرزوهايتان

را در برابر صداقت آئينه وجودتان پهن کنيد

و می گويم :

بيائيد دلتان را بهاری کنيد و بهار را برای همگان بخواهيد .

 

***

يه يادداشت کوتاه برای متن ...

 

چه زيباست وقتی دعا می کنی بهار به دل همه راه پيدا کنه و دل همه بهاری بشه . اونوقته که از هفت سين آرزوهای قشنگت طيفی از رنگهای رنگين کمان ايجاد می شه که از طرف آسمون به دلت راه پيدا کرده .

وقتی تو آرزو کنی دل ديگری هم بهاری بشه اين رنگين کمون هفت آرزو از دل تو به دل بقيه هم يه کمان می ندازه ...

حالا فکرش رو کن وقتی همه برای هم آرزو کنن تا دلشون بهاری بشه چه کمانهايي از آرزوهای زيبا از دلهای عاشق به دلهای عاشق ديگه کمان می ندازه و دل همه راهی به سوی آسمون پيدا می کنه .

پس آرزوهای سبزت رو برای همه بخواه تا دنيا قشنگ تر و بهار دل ها رنگين کمونی تر بشه .

دلتون بهاری .

***

موقع سال تحويل برای همه دعا کنيد به ياد همه باشيد ... و برای طلوع خورشيد عدالت دستها را به آسمان بلند کنيد ...

از اين که در اين يک سال با شما خوبان همراه بودم خوشحالم و برای تک تک شما آرزوی سالی پر خير و برکت همراه با سلامتی و سعادت خواهانم ...

اگر در اين مدت خاطر کسی را آزرده کردم ... مرا ببخشيد ... که قصد من کاشتن نهال دوستی در دلها و جوانه زدن اميدها بوده ... لطف حق هميشه يارتان ...

حمدانه

 


کلمات کلیدی:
 
با عشق زندگی کن
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳ 

به نام يگانه هستی بخش

 

 

متوقف نشو ، حرکت کن ... جاری شو ...

تو برای تغيير آفريده شده ای ، پس از تغيير و دگرگونی هراسی نداشته باش .

در تو روح خدا جريان دارد و درون تو بی نهايتی نهفته است .

خودت را بهتر بشناس تا خدا را بهتر بشناسی .

عشق الهی در تو جريان دارد . آنرا درياب و در لحظه لحظه زندگی ات از آن بهره مند شو .

بدان که تو لياقتش را داری . عاشق باش . عاشقی پاک .

و عشق را آگاهانه انتخاب کن .

عشق وجودت را همواره قدرتمندتر از گذشته بدان ، چون جزئی از خدا در درون توست .

وابسته اين دنيا نباش . خود را رها کن از هرآنچه تو را از عشق دور می سازد .

قدر خود را بهتر بدان .

می دانی چرا انسان را " خليفه الله " می نامند !

مأموريتی الهی بر دوش تو سپرده شده است . آنرا فراموش نکن .

و هماره مطمئن باش بزرگترين حامی و پشتيبان را داری . پس به مأموريت خويش فکر کن و با عشق قدم در راه زندگی بگذار .

بگذار همه چيز از نو دوباره شروع شود ... متولد شو ، قبل از آنکه مرگ تو را در بر گيرد .

اين بار با چشمی بينا به دنيا بنگر و عشق درونت را درياب .

بدان تو برای کامل شدن به اين دنيا آمده ای .

آمده ای تا حقايق زندگی ات را دريابی ... تو می توانی... پس بخواه !

کافی است از عشق الهی ، وجودت بی کرانت را برای زندگی بخواهی .

با عشق زندگی کن ... از همين لحظه ...

 

حمدانه

 


کلمات کلیدی:
 
بايد رفت !
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۳ 

« بسم الله الرحمن الرحيم »

 

 بايد رفت ! به کجا ؟ 

کفشهايم را که به کناری افتاده ، بر می دارم و به پا می کنم . کمی برايم گشادند  ! اما عيبی ندارد . پاهای کوچکم به پوشيدن کفشهای بزرگ عادت کرده اند .

وقتی کفشی اندازه ات نباشد ... چه می شود کرد ! بدون کفش هم مگر می شود رفت . حال بگذار کمی بزرگتر باشد . چه باک !

نه !!! اين بار نمی شود ! کفشها را از پا در می آورم .

بايد بدون کفش رفت . با پاهای برهنه ... بايد پاهايت زمين را حس کند . خاک را و حتی در کنارش خار را ... اما بايد رفت !!  ماندن را سزا نيست ...

چه حس خوبی است ... حس رفتن را می گويم ...

اما ، مرا از راه ترسانده اند ... گفتند ، دختر تو نمی توانی ! نه !!! نمی شود ... تو را راه نمی دهند ... اصلا تو راه را بلد نيستی ... گم می شوی ! و هزاران بار سرزنش ...

ديگر داشت باورم می شد ... دختر ! شايد تو شايسته رفتن نيستی ... و در آن وادی تو را راه نمی دهند ...

اما مگر می شود ! مرا به آنجا فرا خوانده اند ...

ولی من اينبار تصميمم را گرفته ام . آماده رفتن هستم ...

راه دور نيست ! نزديک تر از آن چيزی است که فکرش را کنی ... اما می گويند مسيرش سخت و دشوار است .

دل را به عشق پاک خدا سپرده ام و رهسپار می شوم ... يعنی خواهم رسيد .....

حال آمده ام بگويم حلالم کنيد ...

 

کاش شکوفه ياسی بودم در بوستان عشق !

 

التماس دعا 

 

***

 

خدايا !  مرا درياب !

در اين دنيای تنگ و تاريک سرگردانم ،

در اين دنيايي که در پی ثروت و لذت و مالکيتند .

بگذار من در پی تو باشم ... تنها تو !

معبودا !

بگذار قلبم تنها به تو تعلق داشته باشد .

و ديدگانم با نور تو بينا شود

گوشهايم نغمه های عاشقانه تو را بشنوند

دست هايم تنها برای تو کار کنند

و پاهايم تنها در راه تو به حرکت در آيد .

بگذار راه را بيابم تا در تاريکی فرو نرفته ام .

خدايا !

می خواهم در کنار خويش حضورت را هميشه احساس کنم ،

که بدون تو من نيز نخواهم زيست .

همتی ده بتوانم درد و رنج را احساس کنم

تا توانايی داشته باشم که درد و رنج ديگران را برطرف کنم .

می خواهم زندگی را با عشق تو معنی کنم .

 

 

حمدانه 

 

 


کلمات کلیدی:
 
پيام زينب
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳ 

 

ديده ما چو به اميد تو درياست چرا

به تفرج گذری بر لب دريا نکنی

 

***

 

آری ، هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پيام !

رسالت نخستين را حسين و يارانش را گذاردند . رسالت خون را . رسالت دوم ، پيام است ، پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن . زبان گويای خونهای جوشان و تن های خاموش ، در ميان مردگان متحرک بودن است . اين رسالت بر دوشهای ظريف يک زن ، " زينب " !

اگر يک خون پيام نداشته باشد ، در تاريخ گنگ می ماند و اگر يک خون پيام خويش را به همه نسلها نگذارد ، جلاد ، شهيد را در حصار يک عصر و يک زمان محبوس کرده است .

اگر زينب پيام کربلا را به تاريخ باز نگويد ، کربلا در تاريخ می ماند ، و کسانی که به اين پيام نيازمندند از آن محروم می مانند ، و کسانی با خون خويش ، با همه نسلها سخن می گويند ، سخنشان را کسی نمی شنود ، اين است که رسالت زينب سنگين و دشوار است .

رسالت زينب پيامی است به همه انسانها ، به همه کسانی که بر مرگ حسين می گريند ، و به همه کسانی که در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آورده اند ، و به همه کسانی که پيام حسين را که " زندگی هيچ نيست جز عقيده و جهاد " معترفند .

پيام زينب به همه آنهاست که :

" ای همه ! هر که با اين خاندان پيوند و پيمان داری ، و ای هر کس که به پيام محمد مومنی ، خود بينديش ! انتخاب کن ! در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمينی که آمده ای ، پيام شهيدان کربلا را بشنو ، بشنو که گفته اند : کسانی می توانند خوب زندگی کنند که می توانند خوب بميرند . بگو ای همه کسانی که به پيام توحيد ، به پيام قرآن ، و به راه علی و خاندان او معتقديد ، خاندان ما پيامشان به شما ، ای همه کسانی که پس از ما می آئيد ، اين است که اين خاندانی است که هم هنر خوب زيستن را به بشريت آموخته است و هم هنر خوب مردن را ، زيرا هر کس آنچنان می ميرد که زندگی می کند . و پيام اوست به همه بشريت که اگر دين داريد ، " دين " و اگر نداريد " حريت " – آزادگی بشری – مسئوليتی بر دوش شما نهاده است ، که به عنوان يک انسان ديندار ، يا يک انسان آزاده ، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلی که در عصر خود درگير است ، باشيد ، که شهيدان ما ناظرند ، آگاهند ، زنده اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل اند و الگوی اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند . "

و شهيد ، يعنی به همه اين معانی .

 

دکتر شریعتی

 ***

در جواب دوستانی که گله دارند چرا از کلام دکتر شريعتی استفاده زيادی می کنم ...

شايد وقتی زيبای سخن او را می بينم و در سخن گفتن کم می اورم ولی دين به نوشتن و قلم را می بينم از نوشته های او می گويم ... همين !

***

مسيح را مسيحيان نکشتند ، چگونه است که مسلمانان با امام خويش می جنگند !!!!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟ و بر وی شمشير می کشند !!!

 

***

=  گفت : شما می دونيد چرا امام حسين با وجودی که از شهادت خودش خبر داشت ، اما تا آخر راه رفت ؟

-  گفتم : شما می دونيد عشق به خدا يعنی چه ؟

= بله

- وقتی با تمام وجودت به خدا اعتقاد داشته باشی  ... عاشق هستی ....  بله ! او می دونست آخر راهش همين است . می دونست زنده از ميدان بيرون نمی ره . ايستاد ... شهادت تمام يارانش را با چشم ديد . ولی ... از هدفش ، از ايمانش بر نگشت . چون عشق به خدا در دلش بود و به کارش و هدفش ايمان داشت .

=  درسته

- فکر می کنی اگر نمی رفت چه می شد ؟ ..... او دين اسلام رو احيا کرد ... با شهادتش ... او با بينايی و بصيرت و اعتقاد در هدفش گام برداشت . فکر می کنی چرا با وجود اينکه اون زمان همه از کسانی بودند که پيامبر اسلام را به چشم ديده بودند و به حقانيتش ايمان داشتند ، ولی امام علی را به امامت قبول نکردند . و در برابر همه عظمتی که اسلام برای آنان به ارمغان آورده بود .... حماقت کردند ... دين اسلام دينی بود که پيام آور آن ادامه دهنده ديگر پيام آوران خدايی ، از مردمی ساده بود . مردی که از بين مردم برخاسته بود . و از همان ابتدا ، برای از بين بردن جهل و نادانی و برقراری عدالت به معنی واقعی وارد عمل شد . اين بود که اولين طرفدارانش بردگان و مردم مستضعف و رنج کشيده و مورد ظلم واقع شده بودند .  و او با همه بی رحمی ها ايستاد . و در جهالت عرب آن زمان که زنان را زنده به گور می کردند . مساوات را برای همه هديه آورد .

=  آفرين . درسته . من گفته های شما رو قبول دارم .

-  ولی بعد ... عجبا !!! شگفتا ...... چه شد ؟ مردمی که پيامبر را با تمام وجود پذيرفته بودند . با جانشين و امامش چه کردند ؟! تبليغات سو آن زمان را نبايد دست کم گرفت . همه جا کسانی هستند که در برابر عدالت مواضع خود را در خطر می بينند . و با هر نيرنگی می خواهند باقی بمانند .

= بله . درسته .

-  حال در نظر بگيريد در آن زمان ... امام و يارانش برای اثبات حقانيت اسلام . برای زير بار ظلم و بی عدالتی نرفتن و تسليم نا حق نشدن . و برای داشتن هدفی والا ... می توانستند ساکت باشند و فقط نظاره گر ؟!!! اينجاست که شهادت جلوه گر می شود . به خاطر راه حق و حقيقت . برای انسانيت .

=  بله . گفته های شما رو قبول دارم .

-  نمی دونم تونستم منظورم رو درست بيان کنم ... انشا الله خدا کمکم کنه .

= خيلی خوب . اما تعجب کردم .

-  برای چی ؟

= که شما اين معلومات رو از کجا داريد ؟

- مگه شما نداريد ؟

=  بله

- بايد درک کرد ... بايد خودت به عشق برسی .

=  اما دخترها خيلی کم اين مسائل دينی رو می دونند .

 واقعا حيفه حيفه که ما قشنگی های دينمون رو نبينيم . اينقدر که دين رو گاهی بد می دونيم و مانع پيشرفت . شما خودتون نظرتون در مورد شهادت چيه ؟

=  شهادت کمال انسان واقعی است .

- آفرين ... انشا الله خدا ما رو لايق بدونه . رسيدن به اين مرحله سخته و به راحتی ممکن نيست . بايد سختی های راه رو تحمل کرد .

.....

 


کلمات کلیدی: