
خديجه ناگهان از جا برخاست . احساسی شگفت در جانش تراويد :
احساسی سرشار از شادمانی و آرزو ؛ همانند نوری در تاريکی ...
با خود انديشيد : اين موج سبکبار شادی از کدام سو می آيد ؟ و هر چه انديشيد ، به پاسخی روشن دست نيافت . اينک ، چندی بود که هر چه پيرامون او می گذشت سراسر حزن و اندوه بود و تلخی و نا اميدی را ارمغان می آورد . او به چشم خود می ديد که چگونه مردم قريش همسرش را می آزارند ، به او ستم می کنند ، به ريشخندش می گيرند ... و دروغگويش می شمارند ، او را که راستگويي امين بود .
لحظه ای با خود گفت : شايد اين نشانه يک بارداری ديگر است ؛ بارداری بهاران اميد و زندگی ! اما مگر پيش از اين ، عبدالله و قاسم با پر کشيدنی زود هنگام ، او را در اندوهی ژرف رها نکرده بودند ؟ و به راستی که اين غم همانند زخمی هميشه تازه ، بر جانش نشسته بود ...
ناگاه به خود آمد : نه ! او اميدوار بود . در ژرفای جان خود ، اميد را حس می کرد که همانند شکوفه ای بهاری ، رو به شکفتن و بالندگی دارد .
اين بارداری ، اما ، چيز ديگری بود . احساس می کرد سبک شده است ، گويي در آستانه پرواز است . آرامشی خاص در وجودش جريان داشت ؛ همچون جوشيدن و جاری شدن چشمه ای زلال و خوشگوار ... و اين ، با احساسی ديگر نيز در آميخته بود :
هاله ای از نور ، به زلالی و نرمی ، پيرامون چهره اش در گردش بود ... اين بارداری نشانه ای ديگر هم داشت : جز خرمای تر و انگور ، دلش هوای چيز ديگری نداشت !
...
روزها و ماهها از پی هم می گذرند و جنين هر لحظه بزرگتر می شود . از چهره خديجه نور می تراود و هر دم تابنده تر می شود . درد زايمان آغاز شده است .
در اين هنگامه ، در پی صخره های « حراء » محمد به مکه می انديشد ؛ و به سرنوشت انسان و راه انسان . چهره اش پر از اندوه بود ، همگون آسمانی پوشيده از ابر ، در انديشه مردم خود ، چنين اندوهگين بود .
می خواست چشم آنان را به سوی نوری بگشايد که بر فراز اين کوه ، آن را يافته بود . اما آنها ، خود راه را بر او بسته بودند . اين مردم از هيچ کاری باز نايستادند ؛ آزارش دادند ، بريشخندش گرفتند ، او را نکوهش کردند و گفتند : « محمد جادوگری دروغگو است ... و مردی است ناقص که از او نسلی به جا نمی ماند و با مرگش خاطره اش نيز خواهد مرد . زيرا هيچ فرزندی ندارد. »
با يادآوری اين طعنه احساس کرد که خنجری بر قلبش نشسته است .
محمد همانند « نوح » و « ابراهيم » و « موسی » و « عيسی » ، اندوهگينانه به مردم خود می انديشيد . در آن حال ، چنان غرق اين انديشه بود که به آنچه پيرامونش می گذشت ، توجهی نداشت .
ناگاه فضا از نور پوشيده شد ، لايه ای شفاف همچون مه ، گرداگرد او را فراگرفت . سکوت ، همه چيز را در خود فرو برد . هر صدای خاموش و محو شد . اکنون ، محمد تنها کلماتی را می شنيد که در ژرفای جانش جاری می شدند ، همچون نوری که در آبی آئينه گون نفوذ می يابد ؛ کلماتی ژرف و تاثير گذار که از شنيدنشان آب دهانش خشکيد و عرق از پيشانی اش سرازير شد. کلمات همانند دانه های پراکننده مرواريد ، ستاره آسا در عمق جانش تابيدن گرفتند :
انا اعطيناک الکوثر . فصل لربک و انهر . انا شانئک هوالابتر !
( ما تو را چشمه کوثر داديم . پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن . بدخواه تو خود بی تبار خواهد بود ) .
پيامبر شادمان به خانه باز آمد . هنگامی که همسرش را ديد دريافت که او نيز شادمان است ، خديجه با چشمانی لبريز از مهر به او نگريست و با صدای آميخته با پوزش گفت :
من فرزندی دختر برايت آورده ام و می دانم که پسر همانند دختر نيست .
پيامبر در حالی که اين هديه آسمانی را با محبت در آغوش می فشرد زير لب زمزمه کرد :
انا اعطيناک الکوثر ... او را فاطمه می نامم ، تا خداوند او را از هر بدی و زشتی دورش دارد .
بدين سان همچان مرواريدی در آغوش صدف ، فاطمه پديدار شد . با دهانی غنچه گون و لطيف و با چشمانی گشاده همانند دو پنجره که رو به جهانی گسترده باز می شوند ، جهانی سرشار از صفا و آرامش .
اکنون اميد بر خانه ای کوچک از خانه های مکه می تابيد ، فاطمه چشم بر هستی گشود همان گونه که شکوفه ها و گلها به هستی چشم می گشايند . آن گاه در آغوشی گرم رشد يافت و از مهر قلب هايي سرشار شد که با محبت او می تپيدند و از نگاههايي سيراب گشت که لبريز از لطف و رافت بودند .
برگرفته از کتاب بهشت ارغوان
نوشته : کمال اسيد
برگردان : سيد ابوالقاسم حسينی ( ژرفا )