تولد وبلاگ !
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳ 

سلام به دوستان و ياران هميشگی ...

 

دو سال پيش بود ،  دقيقاً 26 آبانماه 1381 ؛ که اولين يادداشت اين وبلاگ به روی نت رفت !

با هدف زنده نگه داشتن حس دوستی ، صداقت ، راستی ، ايمان و عشق !

نمی دانم تا چقدر توانستم در اين راه موفق باشم و چقدر به هدف نزديک شوم . اين را شما بهتر می دانيد . دوست دارم در اين راه همراهی ام کنيد چرا که تنها نمی شود رفت ، بايد همراه شد و جاری !

اولين يادداشت شعری بود از آقای احمد عزيزی که آن را بسيار دوست دارم و نام وبلاگ هم برگرفته از همين شعر بود . آن را نيز  بر سر در وبلاگ خود حک کرده ام تا فراموشم نشود .

 

عشق من ، پائيز آمد مثل پار           بازهم ما باز مانديم از بهار

...

ياس بوی مهربانی می دهد             عطر دوران جوانی می دهد
ياس ها يادآور پروانه اند                  ياس ها پيغمبران خانه اند
ياس يک شب را گل ايوان ماست      ياس تنها يک سحر مهمان ماست
ياس را آئينه ها رو کرده اند             ياس را پيغمبران بو کرده اند
ياس بوی حوض کوثر می دهد          عطر اخلاق پيمبر می دهد
حضرت زهرا دلش از ياس بود           اشک هايش دانه الماس بود

...

 

( هر چند سابقه آشنایی من با وبلاگ به قبل از اين تاريخ بر می گرده !  )  

در اين مدت لحظات شيرين و خاطراتی فراموش نشدنی را تجربه کردم . مطالب مفيدی را ياد گرفتم . و در اين بين دوستان عزيزی را يافتم که برايم بسيار ارزشمند هستند و هميشه چشم براه حضور سبزشان هستم تا با گذاشتن رد پايی از خویش و نوشتن چند سطری از ديدگاهشان مرا ياری دهند برای بهتر شدن و بيشتر دانستن ، و از اين بابت بسيار خوشحالم .

 

چون حافظ خواهم گفت :

 

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

 بيار تحفه ای از گيسوی معنبر دوست

 

بجـان او که بشکـرانه جـان برافـشـانم 

 اگر بسوی من آری پيامی از بر دوست

 

اگـر چه دوست بچيزی نمی خـرد ما را

به عالمی نفروشيم مويي از سر دوست

 

اين هم برگردون شعر البته نتونستم وزن غزل رو رعايت کنم  :

 

      ماوس را اگر گذری افتد به لينک وبلاگ دوست 

      بيار پنجره ای باز رو سوی وبلاگ دوست  

 

     به جان او ، می خوانم وبلاگش را با دقت 

     اگر وقت کمی هم داشته باشم ، با زحمت

 

     اگر چه دوست برای ما کامنتی نخواهد گذاشت 

     اگر پرشين راه دهد پيامی خواهم نگاشت

 

برای بهتر شدن وبلاگ منتظر شنيدن پيشنهادات شما هستم .

 


کلمات کلیدی:
 
عيد سعيد فطر مبارک
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳ 

 

با سلام و تبريک عيد سعيد فطر و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما خوبان

 

***

عيد است و پيش از اين مژده به خمار آمده

برچرخ ،دوش ازجام جم، با ما به ديدار آمده

عيدآمد از خلد برين، شد شحنه ي روي زمين

هان ماه نو امضاش بين، امروز در کار آمده

هر جا زبويش عنبري، هر مي زجويش کوثري

هر روز رويش عبهري، بر برگ گلنار آمده

مي آفتاب زر فشان، جام بلورش آسمان

مشرق کف ساقيش دان، مغرب لب يار آمده

 

درود بر لب هايي که جز به عشق روزه نگشادند بر چشم هايي که فرشتگان را در زلالشان به سجده مي ديدي. پر برکت باد دست هايي که تا عشق قد کشيدند و شانه هايي آن چنان مهربان که سيمرغ را رغبت فرود آمدن پديد آوردند. سلام بر شما که ماه ضيافت عشق را به بدرقه نشسته ايد، وهلال عيد بر پيشاني آسمانتان مي درخشد. تهنيت باد بر شما ياران که اين عيد بهاي عشقتان است برايتان رمضان هاي نوراني فراوان آرزومندم.

عید سعید فطر مبارک

***

 

اين متنی است که در يادداشت قبلی گفته بودم :

ببخشيد که طولانی شد قسمتی از آن را حذف کردم ولی ديدم نمی شود بيشتر از اين حذف کرد  ...

 

خدايا: همواره ، تو را سپاس می گزارم که هر چه ، در راه تو و در راه پيام تو ، پيشتر می روم و بيشتر رنج می برم ، آن ها که بايد همگامم باشند ، سد راهم می شوند ، آن ها که بايد حق شناسی کنند ، حق کشی می کنند ، آنها که بايد دستم را بفشارند ، سيلی می زنند ، آنها که بايد در برابر دشمن دفاع کنند ، پيش از دشمن حمله می کنند و آن ها که بايد در برابر سمپاشی های بيگانه ، ستايشم کنند ، تقويتم کنند ، اميدوارم کنند و تبرئه ام کنند ، سرزنشم می کنند ، تضعيفم می کنند، نوميدم می کنند ، متهمم می کنند ، تا – در راه تو – از تنها پايگاهی که چشم ياری يي دارم و پاداشی ، نوميد شوم ، چشم ببندم ، رانده شوم ...

تا تنها اميدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو بازماند ، تنها از تو ياری طلبم ، تنها از تو پاداش گيرم ، در حسابی که با تو دارم ، شريکی نباشد ، تا :

تکليفم با تو روشن شود ، تکليفم با خودمم معلوم گردد ، تا حلاوت اخلاص را – که هر دلی اگر اندکی چشيد ، هيچ قندی در کامش شيرين نيست – بچشم .

خدايا : اخلاص ! اخلاص !

و می دانم ، ای خدا ، می دانم برای عشق ، زيستن ، و برای زيبايی و خير ؛ مطلق بودن ، چگونه آدمی را به مطلق می برد ، چگونه اخلاص ، اين وجود نسبی را ، اين موجود حقيری را که مجموعه ای از احتياج ها است و ضعف ها و انتظارها ، مطلق می کند !

در برابر بی شمار جاذبه ها و دعوت ها و ضررها و خطرها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تکيه گاه ها و اميدها و توفيق ها و شکست ها و شادی ها و غم های همه حقير که پيرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ، و همچون انبوهی از گرگ ها و روباه ها و کرکس ها و کرم ها ، بر مردار بودن ما ريخته اند ،

با يک خودخواهی عظيم انقلابی ، - که معجزه ذکر است ، زاده کشف بزرگ بندگی فروتنانه خويشتن خدايی انسان است – ناگهان عصيان می کند، - عصيانی که با انتخاب تسليم مطلق به حقيقت مطلق فرا می رسد و از عمق فطرت شعله می کشد – و سپس با تيغ بوداوار بی نيازی و بی پيوندی و تنهايی ، مجرد می شود و آن گاه ،

از بودا فراتر می رود ، و با دو تازيانه نداشتن و نخواستن ، همه آن جانوران آدمخوار را از پيرامون انسان بودن خويش ، می تاراند و آن گاه ،

آزاد ، سبکبار ، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا ، خود شده و مجرد و رستگار . انسان شده و بی نياز ،

به بلندترين قله رفيع معراج تنهايی می رسد و آن جا ، همه من های دروغين و زشت را ، - که گوری است بر جنازه شهيد آن من راستين و زيبا و خوب ، که هميشه در آن مدفون است و از چشم خويشتن نيز مجهول و از ياد خويشتن نيز فراموش – فرو می ريزد ،

با ذکر ، با جهاد بزرگ ، با مردن پيش از مرگ .

از درون ، به هجرت آغاز می کند . هجرت از آن که هست ، به سوی آن که بايد باشد ،

تا ...

به اخلاص می رسد و بودن آدمی ، به خلوص !

خالص شدن برای او ، به روی او ،

و چه خوب يافته است يک مفسر قرآن فهم کلمه شناس فارسی ، هزار سال پيش :

اخلاص : يکتايی

آری ، يک تويی !

آن گاه ، اين چنين بنده ای خاشع ، - که به بندگی ، خدا گونه ای شده در زمين ،

و اين چنين دوستی خاکی ، - که در دوست داشتن ، خدايي شده است ، اگر به اخلاص رسيده باشد ، دوست را به دوست مانند می کند ، - از زندگی زنده تر است و از خوشبختی جدی تر !

...

و او ، برای از دست دادن ، برای رنج کشيدن ، برای تحمل کردن و برای مردن ، ترديد ندارد !

مرگ ،

نه حلاج وار : مرگی پاک ، در راهی پوک ،

که علی وار :

برای خشنودی خدا ، يعنی در خدمت به خلق ، برای او ، تنها کاری است که در زندگی که خود نيز از آن سود می برد !

و اين است که حسين ، در پايان آن روز سرخ ، در موج خون همه کسانش ، آراسته ، شسته و عطر زده و جامه زيبای خويش پوشيده ، - نسيم شهادت که بر او قوی تر می وزد و بوی خون خويش را  که صريح تر استشمام می کند – از شوق بی تاب تر و از شادی بر افروخته تر می شود ، تا آنجا که خصم نابينا نيز می بيند ، و با شگفتی و سرزنش ، می پرسد که :

مگر داماد شده ای ای پسر ابی طالب ؟!

و پاسخ می دهد ، سرافراز و سرشار از پيروزی که : آری !

حجله سرخ را آراسته اند ، همسر زيبای شهادت – که با مرگ ، عقد زندگی بسته است – اکنون وارد می شود !

و علی ،

تا لبه زهرآگين پولاد را در پرده های مغزش حس می کند ، احساس می کند که بار سنگين آن امانتی که آسمان و زمين و کوه های سنگ را می شکست ، از دوشش افتاد ، آزاد شد . از شوق گويی مژده ای را فرياد می کشد :

فُزتَ وَ رَبِّ الکَعبَهِ !

به خداوند کعبه ، رها شدم !

اخلاص :

يکتايی در زيستن ،

يکتايی در بودن ،

يکتايی در عشق .

 

از : دکتر علی شريعتی

 

التماس دعا

 


کلمات کلیدی:
 
من طلبنی وجدنی
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳ 

به نام او که یادش تسلی بخش روانم است .

 

سلام

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان مخصوصا در شبهای عزیز قدر ...

به امید این که همه عهد و پیمانی را که با خدا در این شب عزیز بسته ایم همیشه به یاد داشته باشیم ...

 

1-

در ره منزل ليلی که خطرهاست در آن    

 شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

با ياد و توکل به خدا و با قدرت مهر و عشق می نويسم . می نويسم تا شايد اين روح تشنه خود را اينگونه سيراب سازم ...

می دانم مدتی است رکود کرده ام . مدتی است نشسته ام . مدتی سکوت کرده ام و دل را با زنگار فراموشی تيره کرده ام .

می خواهم چون پروانه ای که از پيله خويش با گذران سختی بيرون می آيد و بعد از تحمل رنج پيله و تنهايي ، متولد می شود ، متولد شوم . و بعد بال بگشايم و به سوی آسمان و نور که آنرا جايگاه خويش می دانم ، پرواز کنم و اوج بگيرم تا زمانی که از نظرها پنهان شوم .

خدايا تو را دوست دارم به خاطر نعمت بزرگ زندگی که به من عطا کردی ، به خاطر رنج و مشقاتی که در طول مسير زندگی برايم فراهم کردی تا تو را بيشتر و بيشتر دوست بدارم ، سپاسگذارت هستم .

بزرگ آفريدگارا ! می خواهم به تو عشق بورزم آنچنان که تو لياقت داری نه آنچنان که من سزاورش باشم .

معبودا ! می خواهم روح جدا شده ام را با بی نهايت عشق پيوند زنم . می خواهم آنی باشم که تو می خواهی نه اينی باشم که من می خواهم .

پس بگذار دريچه قلبم را بر روی همه خوبيهايت باز کنم تا عطر حضورت دلم را پر کند و مرا مست .

بگذار حضورت را بهتر احساس کنم . بگذار دوستت داشته باشم آنچنان که تو می خواهی . بر اين باور که تو مرا دوست داری ، يقين دارم و می دانم هميشه پناهگاه بی کسی ام بوده ای . هميشه چون چتری بر سرم که من در سايه سار رحمت و مهربانيت نفس می کشم .

می خواهم همگان را از اين عشق باخبر سازم و فاش گويم و از گفته خود دلشاد باشم که بنده عشق باشم و از هر دو جهان آزاد !

 

اگر مجالی بود ادامه متن بالا را می نويسم .

 

2-

الا يا ايها الساقی ادرکاسا وناولها   

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

چند مدت پيش حديثی رو خوندم ( فکر می کنم از امام صادق (ع) باشه اگر کسی مطمئن هست بگه درست می گم يا نه ) که روی من تاثير عجيبی گذاشت . توی جملات آخرش يه چيزی بود که تنم رو لرزوند چند بار مثل يه سوال تکرارش کردم و  مدتی بهش فکرکردم ، تا اينکه با خوندن يه متن تقريبا به جواب اون رسيدم . ولی هنوز سوالهايی بی جواب مونده !  از شما خوبان هم می خوام حديث رو بخونيد و نظرتون رو راجع بهش بديد می خوام بدونم شما چطور به جواب می رسيد و چطور به اين موضوع نگاه می کنيد مطمئنا ديدگاههای شما می تونه در جهت رسيدن به جواب کمک کنه در يادداشت بعدی اون متن رو خواهم نوشت .

 

قال الله تعالی :

مَن طَلَبَنی ، وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی ، عَرَفَنی

وَ مَن عَرَفَنی ، اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی ، عَشَقنَی

وَ مَن عَشَقتَنی ، عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقتَهُ ، قَتَلتَهُ

وَ مَن قَتَلتَهُ ، فَعَلّی ديَتَهَ وَ مَن ديَتَهُ عَلَیّ ديَتَهُ

فاَنَا ديَتَهُ

 

خداوند متعال می فرمايد :

کسی که مرا طلب کند ، مرا پيدا می کند

و کسی که مرا پيدا کند ، مرا می شناسد

و کسی که مرا بشناسد ، مرا دوست دارد

و کسی که من را دوست دارد ، عاشقم می شود

و کسی که عاشق من شود ، من عاشق او می شوم

و کسی که من عاشق او شوم ، می کشمش

و کسی که من او را می کشم ديه دارد و ديه او بر من است .

من ديه او هستم .

 

منتظر شنیدن نظرات شما هستم .

التماس دعا

 


کلمات کلیدی:
 
گاهی به آهی !
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳ 

 

به نام خدا

 

سلام ...

 

۱-

 

گاهی بايد درد کشيد تا درد رو شناخت و به دردمند کمک کرد .

گاهی بايد عينک خوش بينی رو از روی چشم ها برداشت تا حقيقت رو ديد .

گاهی بايد اونقدر به دنبال حقيقت بگردی تا آخر سر ، به سراب برسی !!!

گاهی بايد با خودمون اونقدر بجنگيم تا بتونيم خودمون رو خوب بشناسيم .

گاهی بايد به ياد بياوريم و تکرار کنیم خودمون رو !!!! مثل يک جريمه مشق شب !!! تا يادمون نره چی بوديم ! چی شديم ! کجا می خوايم بريم !!!

گاهی اونقدر وقت رو به بطالت می گذرونيم که کمبود وقت پيدا می کنيم .

گاهی ديگه وقت برای جبران نداريم اونوقت ديگه نه گاهی بلکه آهی رو به حسرت خواهيم داشت ...

 

۲-

 

زندگی صحنه درگیری هاست

هر طرف ، هر لحظه

جنگ و آوارگی و زلزله و طوفان است

هیچ ترسی هم نیست !

آنچه می افزاید

ترس و اندوه مرا

ريزش کنگره (( ارزش )) هاست

لرزش پایگه (( انسان )) است

غربت روح خداگونه انسان ، در عصر

ظلمت زاویه این دلهاست .

داخل برج نگهبانی ارزش هامان ،

وای ... افسوس افسوس ،

قامتی نیست ... نگهبانی نیست

سینه سنگی ما ،

ار چه ، از شور و شررها خالی است ؟

دیده و اینهمه خشک ؟

نفس و اینهمه سرد؟

تو و این سنگدلی ؟

من و این همه بی دردی ؟! ...

 

۳-

خدايا کمکم کن !

خدايا اول پاکم کن بعد خاکم کن !!! ....

 

التماس دعا

 


کلمات کلیدی:
 
ميلاد امام حسن مجتبی (ع) مبارک
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳ 

 

 

 

ميلاد با سعادت امام حسن مجتبی (ع) مبارک

 

 


کلمات کلیدی:
 
کوچک های بزرگ !
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳ 

 

به نام او که يادش آرامش بخش قلبهاست

با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزيزان

 

***

۱-

 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی میکرد. نفس نفس میزد.

اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید. دانه در روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست. مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم میرود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی. خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!

مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطیست. مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد. خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.

مورچه این را میدانست. اما شوق گفتگو داشت. شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.

مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچکس اما نمیدانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفتگوست.

 

***

۲-

 

قصه ای که باد با خود برد

 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان
دانهء کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم , من اینجا هستم , تماشایم کنید .

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم
آذوقه زمستان به او نگاه می کردند , کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی , از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود و یک روز رو
به خدا کرد و گفت : نه , این رسمش نیست . من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر , بزرگتر مرا می آفریدی .

گفت: اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی , بزرگتر از آنچه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت
به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشه تا وقتی که
می خوای به چشم بیای , دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .

دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را
پنهان کرد . رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .

سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست
ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

سپیدار بارها و بارها قصهء خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد
قصهء او را همه جا با خود خواهد برد.

 

عرفان نظر آهاری

 


کلمات کلیدی: