خانم عرفان نظر آهاری !
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳ 

به نام خداوند جان و خرد

سلام دوستان عزیز . امیدوارم حال همه شما خوب باشه و در پناه یزدان پاک روز و روزگارتان شادی آفرین و با سلامتی و بهروزی همراه باشه .

گاهی چرخيدن و پرسه زدن در دنيای مجازی اينترنت چيزهای رو به آدم نشون می ده و یا با کسانی آشنا می شی که توی دنيای واقعی ممکنه نتونی بهش برخورد کنی و آشنا بشی ! البته باید راهت رو بشناسی وگرنه در اين آشفته بازاری که هر چيزی عرضه می شه ممکنه گم بشی ...

چند سال پیش برای اولین بار با خواندن متن (( قطاری به مقصد خدا )) با عرفان نظر آهاری آشنا شدم  و بعد از آن گاهگاهی نوشته های زیبای ايشان را می خواندم . دوستانی که با اين وبلاگ آشنا هستند می دانند که من گاهی از این نوشته های زیبا در اینجا استفاده کردم . و تا به حال این آشنایی فقط در حد خواندن نوشته های ايشان بود . و احساسم می گفت به او نزدیکم مثل یک دوست .

سادگی بیان ، شیوايی سخن و معانی بس عظیم در متن هایی کوتاه و مختصر و یک حس مشترک باعث می شد که من هر وقت نوشته های عرفان رو می خوندم احساس آرامش پیدا کنم و یه حس خوب داشته باشم . احساس می کردم نوشته های عرفان شبیه اون احساسات و تصورات خودم از زندگی هست . احساسی که توان نگاشت اون را نداشتم و ندارم . و حال می دیدم که چه زیبا بیان شده است . البته الان می دونم که این تصورات و احساسات نیست بلکه حقایق زندگی من هستند ...

نکته جالبی که این جا وجود داشت احساس من از خود عرفان بود . من تصور می کردم عرفان یک مرد باشه با سن و سال نسبتا زیاد که یه حس لطیف داره . فکر کنم این تصور من بیشتر به خاطر نام عرفان بود که آنرا اسمی پسرانه می دانستم .

تا اینکه چند روز پیش یک ایمیل به دستم رسید از طرف یکی از دوستان عرفان که اشاره شده بود سایت رسمی خانم عرفان نظر آهاری افتتاح شد و از جنابعالی که در وبلاگ خود نسبت به نوشته های ایشان عنایت داشتید دعوت به عمل می آيد که از سايت ایشان ديدن فرمائید . وقتی ایمیل رو خوندم خیلی تعجب کردم و چند بار با خودم گفتم : خانم عرفان نظر آهاری !

 

***

قطاری به مقصد خدا

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .

مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری .

 

           خانم عرفان نظر آهاری   عرفان نظرآهاری

 

***

 

براستی اگر شما در قطار خدا سوار شده اید دوست دارید در کدام ايستگاه پیاده شويد . امیدورام اصلا به پیاده شدن فکر نکنید ...

 

و حالا من ، همه شما دوستان عزیز را دعوت می کنم از سایت رسمی خانم عرفان نظر آهاری دیدن نمائید ... آدرس سایت : www.nooronar.com

 

و این هم از اخرین متن های او که خواندم :

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

            ‌عرفان‌ نظرآهاري‌

***

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .

*

شب يلدا همه دوستان مبارک ...

دو کليپ به مناسبت شب يلدا :

کليپ شماره يک

کلیپ شماره دو


کلمات کلیدی:
 
دل تنها
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳ 

 

به نام او که عشق را به مهمانی دل دعوت کرد

 

روزی دل به نزد خدا رفت و از تنهايی خود شکايت کرد . خدا مهربانانه به او نگاهی انداخت و با ملايمت گفت : دل عزيز ، تو تنها نخواهی بود مهمان عزيزی در راه است . منتظر باش .

دل لبخند زد و گفت : واقعاً ... مهمان عزيز من کيست ؟

خدا فرمود : او برای تو بهترين همنشين خواهد بود .  با او ، تو ديگر احساس تنهايي نخواهی کرد . تو بايد خود را برای ورود اين مهمان آماده کنی .

دل که به شعف آمده بود ، پرسيد : چه کار کنم خدا جون ؟!

تو بايد چراغ خانه ات را روشن کنی تا او ، تو را راحت پيدا کند . تو بايد نشانه ای از خود ، به او بدهی . برای اين کار بيرون خانه ات را گل بکار .

دل بی قرار شده بود و تاب انتظار نداشت ... در فکر تدارک برای مهمان خويش بود که صدايی او را به خود آورد ... از دشمنان بيمناک باش ! 

با خود گفت ؛ دشمن ! کدامين دشمن ؟ !

خدا پاسخ داد : هوس را من در کنار خانه ات بارها ديده ام . از او برحذر باش !

دل ترسيد ! خدا لبخندی زد و دستان او را مهربانانه در دستانش گرفت ... و دستان دل پر از نور ايمان شد .

وقت رفتن دل بود . دل از خدا تشکر کرد . می خواست برود که خدا او را صدا زد و گفت يک چيز را فراموش کرده ای ؟

چه چيز را ؟!

خدا گفت : عقل را ! او در همسايگی تو خانه دارد . مبادا او را فراموش کنی ! سعی کنيد ؛ دوستی يکديگر را هميشه حفظ کنيد . من ديده ام بارها با هم مشاجره داشته ايد . شما بايد با هم ، همراه هم و دوست هم باشيد . و از در کنار هم بودن لذت ببريد .

دل ، عقل را دوست داشت ؛ اما گاهی بر سر مسائلی با هم مشاجره داشتند .

وقت رفتن ، خداوند بذر امید را به دل داد و گفت : در باغچه خانه ات بکار و از آنها خوب مراقبت کن . آن روز که اين جوانه ها گل دهند آن روز مهمان تو از راه خواهد رسيد .

دل از خدا تشکر کرد و رفت .

خانه اش را با نور ايمان روشن ساخت . بذر اميد را در باغچه خانه اش کاشت و از آنها با دقت مراقبت کرد ، تا جوانه های اميد سر برآوردند .

در اين مدت ، دل چند باری هوس را پشت پنجره خانه اش ديده بود ؛ ولی هر بار که نور ايمان به چشم هوس می رسيد ، تاب ايستادن را از او می گرفت !

دل به ديدار عقل می رفت و با او مشورت می کرد .

دل هر بار جوانه های اميد را از چشمه پاکِ صداقت آب می داد . و آنها روز به روز بزرگتر می شدند و شاداب تر .

روزی دل در خانه نشسته بود و همچنان منتظر بود . پنجره باز شد و نسيم ملايمی وزيدن گرفت . فضای خانه از بوی خوشی معطر شد . نور ايمان تابنده تر می تابيد .

دل به بيرون خانه رفت و شگفت زده ديد که گلهای اميد شکوفا شده اند و بوی خوش آنهاست که فضا را اينچنين معطر کرده ...

دل می دانست که امروز روز موعود است و او را که انتظارش را می کشد خواهد آمد .

به طرف خانه عقل رفت و او را نيز از ماجرا خبر کرد . وقتی به خانه بازگشت در کمال ناباوری مهمان عزيزش را ديد . او را در آغوش کشيد و بوسيد .

دل او را می شناخت اما بسيار وقت بود که او را نديده بود ...

آری ! آن مهمان عزيز عشق بود عشق !  و عشق مهمانی بود از جانب خدا !

از خودم (حمدانه)

***

سلام ...

اميدوارم عشق مهمان هميشگی قلبهای پرنورتون باشه .

التماس دعا ... يا حق


کلمات کلیدی:
 
درد دل
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳ 

 

به نام يگانه ملجاء بی پناهان

 

 

دلُم تنگ سی هواي بوشهر

هيچ خاکی نمي شه سراي بوشهر

هيچ جا مث اينجا سي مو نيسن

مث شرجي و گرما و درياي بوشهر

وقتي كه مي اي كنار درياش

دلت آروم مي گيره مث لِنجاش

وقتي كه تيفوني مي شه دريا

دلت بي تاب مي شه مث موجاش

اي روزا خيلي دلُم تنگ سي دريا

سي ساحل و موجا و لنجا

شدم مث ماهي تو تنگ بلوري

تک و تنها منتظر یه نگاهی

خيلي وقته که از دریا دورُم

دلُم رو با دلش قسمت نكردُم

یه حرف خومونی داشتم با دریا

راز دلي كه به هيچ کس نگفتُم

وقتي گوشه چشمی می بینم اشکی

کودکی با دست و دلي زخمي

مادري با اندوه و لبخند تلخي

مردی خسته از تهی دستی

بي طاقت مي شم مث يه كفتر

كه پر مي زنه تو آسمون بندر

چطور باور كنم اينهمه غم رو

چه کنم که پاک کنم ای همه دردو

ای روزا حرف همه حرف تنهاییه

سهم خيلي ها هم خوابهاي خیالیه

سي چه ديگه كسي دلش تنگ نمي شه   

تنگ غروب و دريا و اين همه زيبايي ؟!

كاش يه كاري کنیم كارسون 

تا دنیا بشه کم کم  گلسون

تا ديگه كسي غمگين نباشه

همه شاد باشن و لباشون خندون

 

( حمدانه )

 

 


کلمات کلیدی:
 
انتخاب آدم !
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳ 

 

 

تو ای آدم می دانی چرا اینجائی ؟ می دانی چرا از بهشت ناز و نعمت ، به زمین رنج و محنت فرو نشستی ، آنهم فقط با مزه یک سیب !

 

تو سیب را خود انتخاب کردی ، با یک فریب ساده ابلیس و بعد اسیر گشتی ، زمین شد زندانی برای تو ، که زندان بانش بود شیطان ، و یا نه ! بود نفس خویش .

 

تو اسیر نفس گشتی ، حال باز هم ، فرصتی هست ، فرصتی به اندازه یک زندگی ، فرصتی برای انتخاب ، انتخابی دوباره !

 

اما ، این بار باید بدانی ، انتخابت چیست !

در وجود تو قلبی مملو از عشق می تپد . در وجود تو آگاهی جریان دارد . و تار و پود وجودت همه مهر است .

 

پس ابتدا خود را دریاب و بدان چه ارزشی داری ! بس گرانبها ! خود را به سادگی نفروش . به دست قاتل نفست شیطان ، چشم هایت را باز کن !

 

و بخواه آنچه را که خواستنی است ! عقل و قلبت را به مبعود بسپار . و بعد دل در گرو عشقش گذار .

حال بنگر !

همه جا عطر و یادی از بهشت دارد . اما نه بهشتی که رانده شدی ! که آنرا رانده شدن بهتر بود .

بلکه بهشت را ، حتی ، در زبانه های آتش این دنیا ، خواهی دید . اگر چشم دل باز کنی .

حال انتخاب کن ماندن و اسارت را ، یا فکر پرواز و رهائی را !

باز گرد به سوی خالق مهربانی که تو را با وسوسه یک سیب به زمین آورد تا تو او را بشناسی بهتر از پیش تا باز انتخاب کنی ، او منتظر است و مشتاق !

تا تو اینبار ، به جای مزه شیرین یک سیب ! انتخابی نیک تر داشته باشی می دانی آن انتخاب چیست ؟

آری ! آن انتخاب عشق است !

عشق ! عشق به خدا !!!

 

***

متن از خودم ( حمدانه )

توضيح :  اين متن را قبلا در قسمت نظرات وبلاگ زلال پرست نوشته بودم .

 


کلمات کلیدی:
 
خاک خوشبخت
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳ 

 

طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليک

چو درد در تو نبيند که را دوا بکند

 

سال ها پيش از اين ...

زير يک سنگ ؛ ...

در گوشه ای از زمين

من فقط يک کمی خاک بودم

همين

يک کمی خاک

که دعايش

ديدن آخرين پله آسمان بود

آرزويش هميشه

تا ته کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

يک شب آخر دعايش اثر کرد

يک فرشته تمام زمين را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمين دور شد .

راستی ...

من همان خاک خوشبخت

من همان ، نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

اين همه از خدا دور هستم ؟!

 

 

متن بالا فکر کنم از عرفان نظر آهاری باشه !

 


کلمات کلیدی:
 
گريه کن تا تمام شود !
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳ 

 

 به نام او که يادش آرامش بخش روانم است ...

 

۱-

 

مادری فرزندش را از دست داده بود و در فراق او سخت می گريست . هر کس نزد مادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گريه بردارد . يکی می گفت که با گريه کودک به دنيا برنمی گردد و آن ديگری می گفت که دلبستن به هر چيزی در اين دنيا کار بيهوده ای است و انسان عاقل بايد به هيچ چيز اين دنيای فانی دل نبندد .

در اين اثنا شيوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله و ضجه زن را شنيد . بالای سر زن ايستاد و با صدای بلند گفت : " گريه کن مادر من ! او ديگر بر نمی گردد و ديگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی . تا دير نشده هر چه می توانی گريه کن که فردا وقتی از خواب برخيزی احساس می کنی که ديگر اين احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد ديگر کمتر به ياد دلبندت خواهی افتاد . پس امروز تا می توانی گريه کن !

نقل می کنند که زن از جا برخواست . مقابل شيوانا ايستاد و در حالی که سعی می کرد ديگر گريه نکند گفت : " راست می گويی استاد ! الان اگر گريه کنم ديگر او را فراموش می کنم ، پس ديگر برايش گريه نمی کنم تا هميشه بغض نترکيده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش هميشه همراهم باشد . "

زن اين را گفت و سوگوار از شيوانا دور شد . شيوانا زير لب گفت : " ای کاش زن همين جا گريه اش را می کرد و همه چيز را تمام می کرد . او بار اين مصيبت را به فرداهای خودش منتقل کرده و ديگر نمی تواند آرام بگيرد . "

 

منبع : ماهنامه موفقيت

 

 

           

         

 

***

با سلام

روز پنج شنبه به مراسم ختم يکی از بستگان رفته بوديم . خيلی دردناک بود ، پدر خانواده بر اثر تصادف ناگهانی از این ديار رخت بر بسته بود . دختر کوچک خانواده وقتی خبر را آورده بودند در خواب بود و وقت شنيدن خبر نگذاشته بودند از خانه بيرون برود و مانع گريستن او شده بودند .

حال ، دختر که شوک و ضربه سختی دیده بود ديگر نمی توانست گريه کند . در حالتی بهت زده فقط به گوشه ای خيره می ماند و ناگهان جيغ می کشيد .

وقتی او را دیدم خیلی دوست داشتم ابراز همدردی کنم و با او صحبت کنم ولی با ديدن آن  حالت اصلا نتونستم هيچ حرفی بزنم .... و آن لحظه چقدر احساس عجز و ناتوانی کردم ...

از خداوند می خواهم به آن خانواده صبر عنایت کند تا بتوانند این غم بزرگ را تحمل کنند .

 

۲-

 

ديروز وقتی ماهنامه موفقيت شماره آذر ماه اون رو می خوندم ، مطلب جالبی رو در قسمت سر مقاله خوندم گفتم بد نيست برای شما هم بنويسم .

در قسمت سر مقاله آقای احمد حلت ( مدير مسئول نشريه ) از خانم دکتر لوئيزال هی ، نويسنده و از رهبران تکنولوژی انديشه نوشته بود .

او کسی هست که با گياهخواری تغذيه مناسب ، مراقبه و پالايش کامل ذهن و جسم خود سرطان را به زانو درآورد و فرياد بر آورد : اگر مشتاق باشيم که روی ذهن خود کار کنيم ، تقريبا همه چيز را می توان شفا داد .

يک کار زيبای خانم هی در زمان مشاوره اين است که او آيينه ای کوچک به دستان مراجعه کنندگانش می دهد و می خواهد که آنها نام خودش را تکرار کند و با صدای بلند بگويد :

من تو را دقيقا همانطور که هستی دوست دارم و می پذيرم .

اين جمله برای بسياری آن قدر دشوار است که به ندرت با واکنشی آرام مواجه می شوند . لوئيز می گويد بعضی به گريه می افتند ، عده ای عصبانی می شوند و جالب است برای عده ای ماهها طول می کشد تا با خودشان در آئينه ارتباط برقرار کنند .

 

***

شما هم برای اولين قدم اين رو تجربه کنيد . جلو آئينه برويد و اين جمله را تکرار کنيد :

 

من تو را دقيقا همانطور که هستی دوست دارم و می پذيرم . 

 

ببينيد عکس العمل شما چيست ؟! ... ولی قول می دم نتيجه کار شگفت انگيزه !!!

به آدم کلی انرژی می ده و اعتماد به نفس آدم رو بالا می بره ... امتحان کنيد .

 

۳-

 

اينجا رو بخونيد ... عجب آدمهايی پيدا می شن !

 


کلمات کلیدی: