الهی تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم !!!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥ 

به نام تنها پناه بی پناهیم

الهی و ربی من لی غیرک !!!

این روزها ذهنم آشفته است. می‌دانم این ذهن آشفته نیاز به پالایش دارد. ولی با مرور دانسته‌هایم انگار آشفتگی‌هایش بیشتر می‌شود. هر بار با پرسش جدیدی روبرو می‌شوم که به حجم سوالات بی‌جوابم که گاهی سنگینی می‌کند، اضافه می‌شود. حال می‌فهمم هیچ نمی‌دانم!! اعتراف به ندانستن در برابر ذهن جستجوگری که برای نظمش نیاز به دلیل و پاسخ دارد، سخت است.

و دلی پر دغدغه چون طغیان دریایی که در ژرفایش آرامشی ابدی نهفته است و پیوند این طغیان و آرامش را در ساحل انتظار با حیرت می‌نگرم.

دلی که این روزها مثل تنگی کوچک است که حجم کوچک اما بی‌انتهای وجودم را چون ماهی در خویش جای داده است. دل ماهی هوای دریا می‌کند. ماهی هر وقت دلش دریا می‌خواهد، خودش را در دریای اشک رها می‌کند. خوش رقصیش این روزها در دریای اشک هم دیدنی است.

لحظاتی که پر از رنج و دردند. لحظاتی که تنهایی رفیق و مونس آدمی می‌شود و او که خود تنهاست تکیه‌گاه همه بی‌پناهی‌هاست. و سکوت می‌ماند که رازها و نیازها با خویش دارد و او تنها شنونده حرف‌های دل می‌شود. و تو دست نیازت را به سوی او بلند می‌کنی التماسش می‌کنی دلت را آرام کند و او چه زیبا آرامش را به دل بی‌قرارت هدیه می‌دهد.

 گاهی شُکوه این لحظات آنقدر زیبا می‌نماید که جای برای شِکوه باقی نمی‌ماند.

و دل می ماند با سه نقطه و یک دنیا فریاد بی‌صدا.

این روزها حرف‌هایم سنگینی می‌کند کلمات آنقدر سنگین شده‌اند که زبانم را یارای گفتنش نیست و دل عجیب وسیع شده که همه دارایی‌ام را در خویش جای داده است. تنها دارایی و تنها کسی که همیشه با من است خدایم را ... اما من گاهی گمش می‌کنم و دلتنگش می‌شوم.

خدایا این روزها از تو می‌خواهم توانایی روبرو شدن با رنج و درد را به من بدهی. نمی‌خواهم دردهایم را بگیری. اما توانم را در برابر سختی‌ها و ناملایمان زندگی فزونی ببخش تا با یاد تو با توکل به تو راضی باشم به رضای تو...


کلمات کلیدی:
 
آغازی دوباره ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥ 

به نام یزدان مهر آفرین

سلام دوستان عزیز

ضمن تبریک میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا (س) ، روز مادر و بزرگداشت مقام زن به همه شما دوستان عزیز.

مدتی بود که دیگه اینجا نمی نوشتم از وقتی نقل مکان کردم به وبلاگ جدید و بعد هم سایت

اما

امروز تصمیم گرفتم باز هم اینجا بنویسم

چون اینجا برای من سرشار از خاطرات هست و من از همین جا با وبلاگ نویسی آشنا شدم و کلی دوست خوب پیدا کردم

تصمیم دارم این جا رو اختصاص بدم به خاطرات و یادداشت هایی روزانه 

چیزهایی که می شه اینجا راحت تر راجع بهش حرف زد

با یاد خدا که آرامش روانم است دوباره آغاز خواهم کرد

امروز خیلی دلم گرفته خیلی

خیلی خسته ام ... ترم جدید شروع شده و بدون اینکه استراحتی کرده باشم باز هم شروع کردم. دلم برای یه مسافرت درست و حسابی برای جاده برای طی کردن راه هایی که منتظر قدم های من هستن تنگ شده ... چقدر دلم می خواد برم توی دل طبیعت برم تا پیش ابرا برم با نسیم همسفر بشم و تا خود خورشید پرواز کنم ...

اما فعلا باید بمونم ... اما این موندن نباید با توقف همراه باشه

باید برم ... نمی دونم کجا؟؟؟ اما انگار کسی صدام می زنه ... صداش رو می تونم حس کنم

منم منتظرش هستم اما کجا ؟؟ چطور ؟؟؟

دیروز روز مادر بود ... روزی که به نام مادران هست

مادرایی که یک دنیا مهربونی هستن مادرایی که فدارکاری توی وجودشون موج می زنه

مادرایی که خستگی رو خسته می کنن اما از پا نمی افتن

و این ما هستیم که باید قدر دان همه زحمت ها و فداکاری ها و مهربونی های مادرامون باشیم

و من این رو چقدر احساس ناتوانی می کنم وقتی می بینم نتونستم کاری شایسته برای مادرم انجام بدم

مادر دوستت دارم !!! چرا که دوست داشتن رو از تو یاد گرفتم ...


کلمات کلیدی: