بهار را باور کن
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱ 

باز کن پنجره ها را ؛ که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را

جشن می گيرد

و بهار

روی هر شاخه ؛ کنار هر برگ

شمع روشن کرده است .

***

همه‌ی چلچه ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

کوچه يکپارچه آواز شده است

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است .

***

باز کن پنجره ها را ؛ ای دوست

هيچ يادت هست

که زمين را عطشی وحشی سوخت ؟

برگ ها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟

***

هيچ يادت هست ؟

توی تاريکی شب های بلند

سيلی سرما با تاک چه کرد ؟

با سر و سينه گل های سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد ؟

هيچ يادت هست ؟

***

حاليا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببين

و محبت را در روح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهی

روز ميلاد اقاقی‌ها را

جشن می گيرد !

***

خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن .

***

فريدون مشيری


کلمات کلیدی: