پيش از اين ها
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳ 

 

به نام او که يادش آرامش بخش قلبهاست

 

سلام دوستان

 

درسته اين شعر يه کم طولانيه ولی واقعا دلنشينه ، سعی کنيد تا آخرش رو بخونيد ...

 

 

پيش از اين ها فکر می کردم خدا

خانه اي دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه، برق کوچکي از تاج او

هرستاره، پولکي از تاج او

اطلس پيراهن او، آسمان

نقش روي دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سيل و طوفان، نعره ي توفنده اش

دکمه ی پيراهن او، آفتاب

برق تيغ و خنجر او، ماهتاب

هيچ کس از جاي او آگاه نيست

هيچ کس را در حضورش راه نيست

پيش از اين ها خاطرم دلگير بود

ازخدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا

از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند اين کار خداست

پرس و جو از کار او کاري خطاست

هرچه مي پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردي، عذابش آتش است

تا ببندي چشم، کورت ميکند

تا شدي نزديک دورت مي کند

کج گشودی دست، سنگت مي کند

کج نهادي پاي، لنگت مي کند

تا خطا کردي، عذابت مي کند

در ميان آتش آبت مي کند...

با همين قصه، دلم مشغول بود

خواب هايم، خواب ديو وغول بود

 خواب مي ديدم که غرق آتشم

در دهان شعله هاي سر کشم

در دهان اژدهايي خشمگين

بر سرم باران گرز آتشين

محو ميشد نعره هايم، بي صدا

در طنين خنده ي خشم خدا...

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه ميکردم، همه از ترس بود

مثل بر کردن يک درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده ايي بي حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکليف رياضي سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که يک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يک سفر

در ميان راه، در يک روستا

خانه اي ديديم، خوب آشنا

زود پرسيدم: پدر اين جا کجاست؟

گفت: اين جا خانه ي خوب خداست!

گفت: اين جا مي شود يک لحظه ماند

گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند

با وضويي، دست و رويي تازه کرد

با دل خود، گفت و گويي تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگين

خانه اش اين جاست؟ اين جا، در زمين؟

گفت: آري خانه ي او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي کينه است

مثل نوری در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني

نام او نور و نشانش روشني

خشم، نامي از نشاني هاي اوست

حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي شيرين تر است

 مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر ما با دوست، معنی مي دهد

هيچ کس با دشمن خود قهر نيست

 قهری او هم نشان دوستي است...

تازه فهميدم خدايم، اين خداست

اين خداي مهربان و آشنا است

دوستي، از من به من نزديک تر

از رگ گردن به من نزديک تر

آن خدا را پيش از اين را باد برد

نام او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال وخواب بود

چون حبابي، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين، با اين خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز کرد

سفره ي دل را برايش باز کرد

ميتوان دربارهي گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند

با الفباي سکوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت

مي توان شعري خيال انگيز گفت 

مثل اين شعر روان و آشنا  

(( پيش از اين ها فکر مي کردم خدا... ))

 

قيصر امين پور

 


کلمات کلیدی: