به نام يگانه ملجا بی پناهان
حيـفـم آمـد كـه گـل روي تـو را بـو نكنم
قبلـه ام باشـي و روي خود از آن سو نكنم
نيمه شب باشد و تصوير خيال تو به پيش
بـنـد بـر پـاي دل از آن خـم گـيسـو نكنـم
شمع پايان شبم ، تا كه هنوزم رمـقي است
ننگـم آيـد كـه فـرو ميــرم و سوسو نكنم
اشتيـاقـي كــه تـو انداختـه اي در دل مـن
سببي گشتـه كه غيـر از تو به كس رو نكنم
سهـم مـا لقمـه عشقـي اسـت به اندازه دل
رزق مـقسـوم رقـم خـورده، تكاپـو نكنـم
مـن درويـش تــو را در دل خـود پـروردم
كـه به هـركـوچـه به دنبال تـو يا هو نكنم
روشني بخش رهـم باش كه در ظلمت قرن
راه گـم كـرده ، پي عـشـق، هيـاهـو نكنـم
شاعر : محمد حسين ولائی
***
۲-
خدا گر زحکمت ببندد دری
ز رحمت گشايد در ديگری