کوچک های بزرگ !
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳ 

 

به نام او که يادش آرامش بخش قلبهاست

با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزيزان

 

***

۱-

 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی میکرد. نفس نفس میزد.

اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید. دانه در روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست. مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم میرود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی. خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!

مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطیست. مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد. خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.

مورچه این را میدانست. اما شوق گفتگو داشت. شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.

مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچکس اما نمیدانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفتگوست.

 

***

۲-

 

قصه ای که باد با خود برد

 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان
دانهء کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم , من اینجا هستم , تماشایم کنید .

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم
آذوقه زمستان به او نگاه می کردند , کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی , از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود و یک روز رو
به خدا کرد و گفت : نه , این رسمش نیست . من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر , بزرگتر مرا می آفریدی .

گفت: اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی , بزرگتر از آنچه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت
به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشه تا وقتی که
می خوای به چشم بیای , دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .

دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را
پنهان کرد . رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .

سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست
ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

سپیدار بارها و بارها قصهء خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد
قصهء او را همه جا با خود خواهد برد.

 

عرفان نظر آهاری

 


کلمات کلیدی: