| عيد سعيد فطر مبارک |
| ساعت ۱۱:٠٤ ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳ |
|
با سلام و تبريک عيد سعيد فطر و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما خوبان
*** عيد است و پيش از اين مژده به خمار آمده برچرخ ،دوش ازجام جم، با ما به ديدار آمده عيدآمد از خلد برين، شد شحنه ي روي زمين هان ماه نو امضاش بين، امروز در کار آمده هر جا زبويش عنبري، هر مي زجويش کوثري هر روز رويش عبهري، بر برگ گلنار آمده مي آفتاب زر فشان، جام بلورش آسمان مشرق کف ساقيش دان، مغرب لب يار آمده درود بر لب هايي که جز به عشق روزه نگشادند بر چشم هايي که فرشتگان را در زلالشان به سجده مي ديدي. پر برکت باد دست هايي که تا عشق قد کشيدند و شانه هايي آن چنان مهربان که سيمرغ را رغبت فرود آمدن پديد آوردند. سلام بر شما که ماه ضيافت عشق را به بدرقه نشسته ايد، وهلال عيد بر پيشاني آسمانتان مي درخشد. تهنيت باد بر شما ياران که اين عيد بهاي عشقتان است برايتان رمضان هاي نوراني فراوان آرزومندم.
***
اين متنی است که در يادداشت قبلی گفته بودم : ببخشيد که طولانی شد قسمتی از آن را حذف کردم ولی ديدم نمی شود بيشتر از اين حذف کرد ...
خدايا: همواره ، تو را سپاس می گزارم که هر چه ، در راه تو و در راه پيام تو ، پيشتر می روم و بيشتر رنج می برم ، آن ها که بايد همگامم باشند ، سد راهم می شوند ، آن ها که بايد حق شناسی کنند ، حق کشی می کنند ، آنها که بايد دستم را بفشارند ، سيلی می زنند ، آنها که بايد در برابر دشمن دفاع کنند ، پيش از دشمن حمله می کنند و آن ها که بايد در برابر سمپاشی های بيگانه ، ستايشم کنند ، تقويتم کنند ، اميدوارم کنند و تبرئه ام کنند ، سرزنشم می کنند ، تضعيفم می کنند، نوميدم می کنند ، متهمم می کنند ، تا – در راه تو – از تنها پايگاهی که چشم ياری يي دارم و پاداشی ، نوميد شوم ، چشم ببندم ، رانده شوم ... تا تنها اميدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو بازماند ، تنها از تو ياری طلبم ، تنها از تو پاداش گيرم ، در حسابی که با تو دارم ، شريکی نباشد ، تا : تکليفم با تو روشن شود ، تکليفم با خودمم معلوم گردد ، تا حلاوت اخلاص را – که هر دلی اگر اندکی چشيد ، هيچ قندی در کامش شيرين نيست – بچشم . خدايا : اخلاص ! اخلاص ! و می دانم ، ای خدا ، می دانم برای عشق ، زيستن ، و برای زيبايی و خير ؛ مطلق بودن ، چگونه آدمی را به مطلق می برد ، چگونه اخلاص ، اين وجود نسبی را ، اين موجود حقيری را که مجموعه ای از احتياج ها است و ضعف ها و انتظارها ، مطلق می کند ! در برابر بی شمار جاذبه ها و دعوت ها و ضررها و خطرها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تکيه گاه ها و اميدها و توفيق ها و شکست ها و شادی ها و غم های همه حقير که پيرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ، و همچون انبوهی از گرگ ها و روباه ها و کرکس ها و کرم ها ، بر مردار بودن ما ريخته اند ، با يک خودخواهی عظيم انقلابی ، - که معجزه ذکر است ، زاده کشف بزرگ بندگی فروتنانه خويشتن خدايی انسان است – ناگهان عصيان می کند، - عصيانی که با انتخاب تسليم مطلق به حقيقت مطلق فرا می رسد و از عمق فطرت شعله می کشد – و سپس با تيغ بوداوار بی نيازی و بی پيوندی و تنهايی ، مجرد می شود و آن گاه ، از بودا فراتر می رود ، و با دو تازيانه نداشتن و نخواستن ، همه آن جانوران آدمخوار را از پيرامون انسان بودن خويش ، می تاراند و آن گاه ، آزاد ، سبکبار ، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا ، خود شده و مجرد و رستگار . انسان شده و بی نياز ، به بلندترين قله رفيع معراج تنهايی می رسد و آن جا ، همه من های دروغين و زشت را ، - که گوری است بر جنازه شهيد آن من راستين و زيبا و خوب ، که هميشه در آن مدفون است و از چشم خويشتن نيز مجهول و از ياد خويشتن نيز فراموش – فرو می ريزد ، با ذکر ، با جهاد بزرگ ، با مردن پيش از مرگ . از درون ، به هجرت آغاز می کند . هجرت از آن که هست ، به سوی آن که بايد باشد ، تا ... به اخلاص می رسد و بودن آدمی ، به خلوص ! خالص شدن برای او ، به روی او ، و چه خوب يافته است يک مفسر قرآن فهم کلمه شناس فارسی ، هزار سال پيش : اخلاص : يکتايی آری ، يک تويی ! آن گاه ، اين چنين بنده ای خاشع ، - که به بندگی ، خدا گونه ای شده در زمين ، و اين چنين دوستی خاکی ، - که در دوست داشتن ، خدايي شده است ، اگر به اخلاص رسيده باشد ، دوست را به دوست مانند می کند ، - از زندگی زنده تر است و از خوشبختی جدی تر ! ... و او ، برای از دست دادن ، برای رنج کشيدن ، برای تحمل کردن و برای مردن ، ترديد ندارد ! مرگ ، نه حلاج وار : مرگی پاک ، در راهی پوک ، که علی وار : برای خشنودی خدا ، يعنی در خدمت به خلق ، برای او ، تنها کاری است که در زندگی که خود نيز از آن سود می برد ! و اين است که حسين ، در پايان آن روز سرخ ، در موج خون همه کسانش ، آراسته ، شسته و عطر زده و جامه زيبای خويش پوشيده ، - نسيم شهادت که بر او قوی تر می وزد و بوی خون خويش را که صريح تر استشمام می کند – از شوق بی تاب تر و از شادی بر افروخته تر می شود ، تا آنجا که خصم نابينا نيز می بيند ، و با شگفتی و سرزنش ، می پرسد که : مگر داماد شده ای ای پسر ابی طالب ؟! و پاسخ می دهد ، سرافراز و سرشار از پيروزی که : آری ! حجله سرخ را آراسته اند ، همسر زيبای شهادت – که با مرگ ، عقد زندگی بسته است – اکنون وارد می شود ! و علی ، تا لبه زهرآگين پولاد را در پرده های مغزش حس می کند ، احساس می کند که بار سنگين آن امانتی که آسمان و زمين و کوه های سنگ را می شکست ، از دوشش افتاد ، آزاد شد . از شوق گويی مژده ای را فرياد می کشد : فُزتَ وَ رَبِّ الکَعبَهِ ! به خداوند کعبه ، رها شدم ! اخلاص : يکتايی در زيستن ، يکتايی در بودن ، يکتايی در عشق .
از : دکتر علی شريعتی
التماس دعا
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| پیامک بلاگ |
|
|



