| گريه کن تا تمام شود ! |
| ساعت ٤:٥٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳ |
|
مادری فرزندش را از دست داده بود و در فراق او سخت می گريست . هر کس نزد مادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گريه بردارد . يکی می گفت که با گريه کودک به دنيا برنمی گردد و آن ديگری می گفت که دلبستن به هر چيزی در اين دنيا کار بيهوده ای است و انسان عاقل بايد به هيچ چيز اين دنيای فانی دل نبندد . در اين اثنا شيوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله و ضجه زن را شنيد . بالای سر زن ايستاد و با صدای بلند گفت : " گريه کن مادر من ! او ديگر بر نمی گردد و ديگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی . تا دير نشده هر چه می توانی گريه کن که فردا وقتی از خواب برخيزی احساس می کنی که ديگر اين احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد ديگر کمتر به ياد دلبندت خواهی افتاد . پس امروز تا می توانی گريه کن ! نقل می کنند که زن از جا برخواست . مقابل شيوانا ايستاد و در حالی که سعی می کرد ديگر گريه نکند گفت : " راست می گويی استاد ! الان اگر گريه کنم ديگر او را فراموش می کنم ، پس ديگر برايش گريه نمی کنم تا هميشه بغض نترکيده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش هميشه همراهم باشد . " زن اين را گفت و سوگوار از شيوانا دور شد . شيوانا زير لب گفت : " ای کاش زن همين جا گريه اش را می کرد و همه چيز را تمام می کرد . او بار اين مصيبت را به فرداهای خودش منتقل کرده و ديگر نمی تواند آرام بگيرد . " منبع : ماهنامه موفقيت
*** با سلام روز پنج شنبه به مراسم ختم يکی از بستگان رفته بوديم . خيلی دردناک بود ، پدر خانواده بر اثر تصادف ناگهانی از این ديار رخت بر بسته بود . دختر کوچک خانواده وقتی خبر را آورده بودند در خواب بود و وقت شنيدن خبر نگذاشته بودند از خانه بيرون برود و مانع گريستن او شده بودند . حال ، دختر که شوک و ضربه سختی دیده بود ديگر نمی توانست گريه کند . در حالتی بهت زده فقط به گوشه ای خيره می ماند و ناگهان جيغ می کشيد . وقتی او را دیدم خیلی دوست داشتم ابراز همدردی کنم و با او صحبت کنم ولی با ديدن آن حالت اصلا نتونستم هيچ حرفی بزنم .... و آن لحظه چقدر احساس عجز و ناتوانی کردم ... از خداوند می خواهم به آن خانواده صبر عنایت کند تا بتوانند این غم بزرگ را تحمل کنند .
۲- ديروز وقتی ماهنامه موفقيت شماره آذر ماه اون رو می خوندم ، مطلب جالبی رو در قسمت سر مقاله خوندم گفتم بد نيست برای شما هم بنويسم . در قسمت سر مقاله آقای احمد حلت ( مدير مسئول نشريه ) از خانم دکتر لوئيزال هی ، نويسنده و از رهبران تکنولوژی انديشه نوشته بود . او کسی هست که با گياهخواری تغذيه مناسب ، مراقبه و پالايش کامل ذهن و جسم خود سرطان را به زانو درآورد و فرياد بر آورد : اگر مشتاق باشيم که روی ذهن خود کار کنيم ، تقريبا همه چيز را می توان شفا داد . يک کار زيبای خانم هی در زمان مشاوره اين است که او آيينه ای کوچک به دستان مراجعه کنندگانش می دهد و می خواهد که آنها نام خودش را تکرار کند و با صدای بلند بگويد : من تو را دقيقا همانطور که هستی دوست دارم و می پذيرم . اين جمله برای بسياری آن قدر دشوار است که به ندرت با واکنشی آرام مواجه می شوند . لوئيز می گويد بعضی به گريه می افتند ، عده ای عصبانی می شوند و جالب است برای عده ای ماهها طول می کشد تا با خودشان در آئينه ارتباط برقرار کنند . *** شما هم برای اولين قدم اين رو تجربه کنيد . جلو آئينه برويد و اين جمله را تکرار کنيد : من تو را دقيقا همانطور که هستی دوست دارم و می پذيرم . ببينيد عکس العمل شما چيست ؟! ... ولی قول می دم نتيجه کار شگفت انگيزه !!! به آدم کلی انرژی می ده و اعتماد به نفس آدم رو بالا می بره ... امتحان کنيد . ۳- اينجا رو بخونيد ... عجب آدمهايی پيدا می شن !
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| پیامک بلاگ |
|
|



