طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
سال ها پيش از اين ...
زير يک سنگ ؛ ...
در گوشه ای از زمين
من فقط يک کمی خاک بودم
همين
يک کمی خاک
که دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
تا ته کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
يک شب آخر دعايش اثر کرد
يک فرشته تمام زمين را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد .
راستی ...
من همان خاک خوشبخت
من همان ، نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
اين همه از خدا دور هستم ؟!
متن بالا فکر کنم از عرفان نظر آهاری باشه !