دل تنها
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳ 

 

به نام او که عشق را به مهمانی دل دعوت کرد

 

روزی دل به نزد خدا رفت و از تنهايی خود شکايت کرد . خدا مهربانانه به او نگاهی انداخت و با ملايمت گفت : دل عزيز ، تو تنها نخواهی بود مهمان عزيزی در راه است . منتظر باش .

دل لبخند زد و گفت : واقعاً ... مهمان عزيز من کيست ؟

خدا فرمود : او برای تو بهترين همنشين خواهد بود .  با او ، تو ديگر احساس تنهايي نخواهی کرد . تو بايد خود را برای ورود اين مهمان آماده کنی .

دل که به شعف آمده بود ، پرسيد : چه کار کنم خدا جون ؟!

تو بايد چراغ خانه ات را روشن کنی تا او ، تو را راحت پيدا کند . تو بايد نشانه ای از خود ، به او بدهی . برای اين کار بيرون خانه ات را گل بکار .

دل بی قرار شده بود و تاب انتظار نداشت ... در فکر تدارک برای مهمان خويش بود که صدايی او را به خود آورد ... از دشمنان بيمناک باش ! 

با خود گفت ؛ دشمن ! کدامين دشمن ؟ !

خدا پاسخ داد : هوس را من در کنار خانه ات بارها ديده ام . از او برحذر باش !

دل ترسيد ! خدا لبخندی زد و دستان او را مهربانانه در دستانش گرفت ... و دستان دل پر از نور ايمان شد .

وقت رفتن دل بود . دل از خدا تشکر کرد . می خواست برود که خدا او را صدا زد و گفت يک چيز را فراموش کرده ای ؟

چه چيز را ؟!

خدا گفت : عقل را ! او در همسايگی تو خانه دارد . مبادا او را فراموش کنی ! سعی کنيد ؛ دوستی يکديگر را هميشه حفظ کنيد . من ديده ام بارها با هم مشاجره داشته ايد . شما بايد با هم ، همراه هم و دوست هم باشيد . و از در کنار هم بودن لذت ببريد .

دل ، عقل را دوست داشت ؛ اما گاهی بر سر مسائلی با هم مشاجره داشتند .

وقت رفتن ، خداوند بذر امید را به دل داد و گفت : در باغچه خانه ات بکار و از آنها خوب مراقبت کن . آن روز که اين جوانه ها گل دهند آن روز مهمان تو از راه خواهد رسيد .

دل از خدا تشکر کرد و رفت .

خانه اش را با نور ايمان روشن ساخت . بذر اميد را در باغچه خانه اش کاشت و از آنها با دقت مراقبت کرد ، تا جوانه های اميد سر برآوردند .

در اين مدت ، دل چند باری هوس را پشت پنجره خانه اش ديده بود ؛ ولی هر بار که نور ايمان به چشم هوس می رسيد ، تاب ايستادن را از او می گرفت !

دل به ديدار عقل می رفت و با او مشورت می کرد .

دل هر بار جوانه های اميد را از چشمه پاکِ صداقت آب می داد . و آنها روز به روز بزرگتر می شدند و شاداب تر .

روزی دل در خانه نشسته بود و همچنان منتظر بود . پنجره باز شد و نسيم ملايمی وزيدن گرفت . فضای خانه از بوی خوشی معطر شد . نور ايمان تابنده تر می تابيد .

دل به بيرون خانه رفت و شگفت زده ديد که گلهای اميد شکوفا شده اند و بوی خوش آنهاست که فضا را اينچنين معطر کرده ...

دل می دانست که امروز روز موعود است و او را که انتظارش را می کشد خواهد آمد .

به طرف خانه عقل رفت و او را نيز از ماجرا خبر کرد . وقتی به خانه بازگشت در کمال ناباوری مهمان عزيزش را ديد . او را در آغوش کشيد و بوسيد .

دل او را می شناخت اما بسيار وقت بود که او را نديده بود ...

آری ! آن مهمان عزيز عشق بود عشق !  و عشق مهمانی بود از جانب خدا !

از خودم (حمدانه)

***

سلام ...

اميدوارم عشق مهمان هميشگی قلبهای پرنورتون باشه .

التماس دعا ... يا حق


کلمات کلیدی: