يا ضامن آهو ...
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳ 

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج یقین

 

با سلام و تبریک به مناسبت میلاد با سعادت حضرت مسيح (ع) و امام رضا (ع) به همه شما دوستان خوبم .

 

به مناسبت میلاد امام رضا (ع) داستان کوتاهی را نوشته ام .

البته این اولین داستانی است که می نویسم . می دانم که در این زمینه تجربه زیادی ندارم ، بنابراین از کسانی که در این زمینه تجربه دارند و صاحب نظر هستند ، می خواهم که در مورد این داستان نظرات خودشان را به من بگویند .

لازم به توضیح می دانم که این داستان با نگارشی نزدیک به زبان محاوره نوشته شده ، آن هم به خاطر این بود که احساس کردم با این سبک ، ارتباط بهتری بین نوشته و خواننده برقرار خواهد شد .

 

***

 

نام داستان : یا ضامن آهو ...

 

                   یا ضامن آهو ...

 

علی به آسمون خيره شده بود و به پرواز کفترش نگاه می کرد . او کفترش رو خيلی دوست داشت . از بالای پشت بوم زری رو صدا زد و گفت : زری بدو بيا ببين کاکلی چقدر بالا رفته . زری از پله ها بدو بدو بالا اومد و در حالی که نفس نفس می زد گفت : علی بيا اين دونه ها رو برا کاکلی آوردم .  علی شروع کرد به صدا زدن کاکلی و دستش رو بالا نگه داشت و پريد وسط پشت بوم ، جايی که کفترش بتونه راحت ببيندش . بعد از مدت کوتاهی کفتر سفيدی که يه تاج و کاکل قشنگی رو سرش بود اومد پائين و روی دستای علی نشست .

زری دونه ها رو روی زمين ريخت و منتظر شد تا دونه خوردن کاکلی رو نگاه کنه . کفتر اومده بود پائين ، جای که دونه ها ريخته شده بود و شروع کرد به خوردن . زری با هيجان خاصی به او نگاه می کرد .

زری به علی گفت : يادته اون روز که کاکلی رو پيدا کرديم، کی فکرش رو می کرد که روزی اين کفتر سفيد و قشنگ بتونه اينقدر توی آسمون بالا بره و پرواز کنه . علی نگاهی به چهره معصومانه خواهرش کرد و گفت : آره اون روز کفتر بيچاره غرق خون بود . سنگ بزرگی به بالش خورده بود . او توی کوچه افتاده بود روبروی در خونه . تو اونو ديدی . يادته چه اشکی براش می ريختی !

زری دوباره به کفتر خيره شد و گفت : آره وقتی ديدمش فکر کردم مرده ، با اينکه می ترسيدم ولی اونو توی دستام گرفتم و آوردمش توی خونه . و تو از دستم گرفتی و بالش رو نگاه کردی. گفتی نگران نباش قلبش هنوز می زنه و بعد با دوا گلی و يه پارچه بالش رو بستی .

علی گفت : مراقبتهای تو از او بالاخره نتيجه داد . و کفتر بيچاره حالش خوب شد . يادته که اسم کاکلی رو براش گذاشتی ! زری گفت : آره به خاطر تاج قشنگی که روی سرش بود . علی الان خيلی خوشحالم که ديگه کاکلی حالش خوب شده و می تونه خوب خوب پرواز کنه. کاش من هم مثل يه کفتر می تونستم همراهش بپرم . می خوام ببينم اون از بالا چی می بينه ؟

و علی مهربانانه به زری نگاه کرد و با خنده گفت : هيچی ديگه از اون بالا ما رو می بينه . و برامون بال بال می زنه .

يه دفعه صدای کفتر هم در اومد که بغ بعو می کرد علی گفت : ببين کاکلی هم حرفهای من رو تائيد می کنه .

و صدای خنده زری و علی فضای پشت بام رو پر کرد .

***

چند روزی بود که زری ناخوش بود . الان هم توی جايش خوابيده بود . صورت معصومانه زری گل انداخته بود .  مادر بالای سرش بود . صورت نگران و رنگ پريده مادر ، علی رو خيلی نگران کرده بود . پدر هم هنوز به خونه نيومده بود .

علی ديد طاقت ديدن زری رو توی اين وضع و حال نداره ، رفت توی حياط . بدون اينکه بخواد ، رفت کنار صندوق چوبی که کاکلی اونجا بود . ديد کفترش هم بيداره . با صدای آرومی گفت : کاکلی زری حالش بده . انگار تو هم نگرانش هستی که تا حالا نخوابيدی . کاش می تونستيم کاری براش کنيم . تو می گی ، چه کار کنيم ؟ کاش پدر زودتر می رسيد . کفتر از جاش بلند شد و شروع کرد دور خودش چرخيدن .

علی توی دلش آشوبی به پا بود . برای خواهر مهربونش نگران بود . بلند شد و به طرف اتاق زری رفت . در اين لحظه بود که صدای در اومد و پدر وارد حياط شد علی به طرفش دويد و گفت : بابا سلام ... زری .... زری ... پدر که مجبور بود به خاطر کار تا دير وقت بيرون باشه ، نگاه نگران علی رو ديد و گفت سلام چی شده علی ؟  علی دستش رو گرفت و به طرف اتاق زری برد ...

همون شب پدر و مادر ، زری رو به بيمارستان بردند و زری چند روزی در بيمارستان بستری شد .

***

بعد از چند روز ، زری رو به خونه آوردن . رنگ پريده زری و نگاه نگران پدر و مادر نشون می داد که زری هنوز حالش خوب نشده .

علی اين مدت مثل پروانه به دور خواهرش می گشت و هواش رو داشت ، که احساس نا اميدی نکنه . و هميشه براش حافظ می خوند . زری حافظ خوندن علی رو خيلی دوست داشت .

گاهی هم دست زری رو می گرفت و آروم آروم می بردش توی حياط ، تا به کاکلی سر بزنه . زری انس عجيبی با اين کبوتر داشت . و عاشق پرواز کاکلی بود .

***

سحر بود . علی وقتی بيدار شد ، مادرش رو ديد که چادر نمازش رو پوشيده و سر سجاده نماز دستاش رو به آسمون گرفته و اشک می ريزه . می دونست داره برای زری دعا می کنه . بلند شد و رفت توی حياط ، لب حوض نشست . هر وقت دل تنگ می شد ، دوست داشت با خدا حرف بزنه . وقتی لب حوض رسيد تا وضو بگيره ، شروع کرد به حرف زدن با خدا ...

خدا جون خيلی دوست دارم . می دونی که ... الان خيلی دلشکسته و نگرانم . نگران زری ! می دونی که چقدر دوستش دارم . می خوام براش يه کاری کنم ، ولی نمی دونم چه کار . دکترا گفتن ديگه خوب نمی شه ، ولی تو طبيب عالمی و شفای همه دردها به دست تو هست . به اين آبجی کوچيکه من سلامتی بده . بذار من باز دويدنش رو توی اين حياط ببينم . خنده هاش رو که صورت معصومش رو مثل ماه می کنه . و با هر کلامش دوباره جون بگيرم . من که فقط يه خواهر دارم اونو ازم نگير ....

اشکهای علی جاری شده بود و قطره قطره از چشمهای علی سرازير می شد و تو آب حوض می چکيد ...

علی شروع کرد به وضو گرفتن ...

وضو رو که گرفت ، نگاهش به آب توی حوض بود که يک دفعه يادش به حرم امام رضا (ع) افتاد. ياد حوض قشنگی که توی صحن حرم بود و به ياد آورد آخرين باری که با زری و مادر و پدر به اونجا رفته بودند . تابستون بود و اونها برای چندمين بار به مشهد می رفتند . زری با چادر سفيدی که چهره اش رو معصومانه تر و زيباتر از هميشه نشون می داد ، دست در دست علی ، با مادر و پدر وارد صحن امام رضا (ع) شدند . زری امام رضا (ع) رو خيلی دوست داشت. مخصوصا از وقتی که داستان ضامن آهو شدنش رو از علی شنيده بود . می گفت : امام رضا (ع) بايد خيلی خيلی مهربون باشه . کاش من هم می تونستم ببينمش . خوش به حال کفترهای حرم که هميشه می تونن اينجا باشن و پرواز کنن و تا بالاترين نقطه گنبد برن ...

***

توی همين فکرا بود که ديد کاکلی داره به پاش نوک می زنه . نشست و کبوتر روی توی دستاش گرفت . چشم های کبوتر انگار داشت با علی حرف می زد و می خواست يه چيزی بگه که علی متوجه نمی شد . علی رو به کاکلی کرد و گفت : تو هم برای زری دعا کن . می دونم تو هم نگرانش هستی .

بلند شد و کفتر رو سر جاش گذاشت . به طرف اتاق رفت . توی راه هنوز تو فکر حرم بود که صدای بغ بغو کاکلی در اومد . برگشت و نگاهش کرد . اما اين بار می تونست از نگاهش همه چيز رو بخونه . انگار همزمان به يه چيز فکر می کردند . برگشت و کاکلی رو توی دستش گرفت و به سرش يه بوسه زد و گفت : متشکرم کاکلی ... منتظر باش . بايد با هم بريم يه جای خوب ...

***

تمام خانواده آماده اين سفر شده بودند . کاکلی هم همينطور . علی يه جعبه مقوايي که اطرافش رو سوراخ کرده بود برای کاکلی آماده کرد . زری هم علارغم بيماريش خوشحال به نظر می رسيد .

***

زری بی حال در آغوش مادرش بود و نگاهش به کاکلی بود که توی صحن حرم داشت پرواز می کرد . لبخندی زد و به علی گفت خيلی خوشحالم علی ! خيلی ...

علی دستای کوچک زری رو در دستانش گرفت . پيشانی خواهرش رو بوسيد و با نگاه مهربانانه ای گفت : می دونم آبجی .

***

چندين سال از اون زمان می گذشت و زری سالم و سلامت بود .

بعد از زيارت امام رضا ، زری به همراه علی به طرف کفترهای حرم رفتند . زری پاکتی در دست داشت که پر از دونه بود و اون رو برای کفترها حرم می ریخت .

زری رو به علی کرد و گفت : علی حالا می دونم واقعا چرا امام رضا ضامن اون آهو شد .

من هم مثل اون آهو بودم ... و چشمانش پر از اشک شد ...

هر دو به گنبد طلائی حرم خیره شدند و کفترها رو می دیدند که چه شادمانه در حال چرخیدن به دور حرم بودند . کاکلی هم بین اونها بود .

زری کفترهای حرم رو دوست داشت و عاشق پروازشون بود .

 

حمدانه

 

***

 

چند لینک در رابطه با میلاد امام رضا (ع) :

 

1- آستان قدس رضوی

2-  تبيان

3-  یک کلیپ زیبا از سایت رهپويان

4- يک کليپ ديگر به نام گل زهرا از رهپويان

 

اینجا رو هم ببينيد -----> چهل جمعه با توسل ...  

 

 

التماس دعا

 

 


کلمات کلیدی: