بايد رفت !
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۳ 

« بسم الله الرحمن الرحيم »

 

 بايد رفت ! به کجا ؟ 

کفشهايم را که به کناری افتاده ، بر می دارم و به پا می کنم . کمی برايم گشادند  ! اما عيبی ندارد . پاهای کوچکم به پوشيدن کفشهای بزرگ عادت کرده اند .

وقتی کفشی اندازه ات نباشد ... چه می شود کرد ! بدون کفش هم مگر می شود رفت . حال بگذار کمی بزرگتر باشد . چه باک !

نه !!! اين بار نمی شود ! کفشها را از پا در می آورم .

بايد بدون کفش رفت . با پاهای برهنه ... بايد پاهايت زمين را حس کند . خاک را و حتی در کنارش خار را ... اما بايد رفت !!  ماندن را سزا نيست ...

چه حس خوبی است ... حس رفتن را می گويم ...

اما ، مرا از راه ترسانده اند ... گفتند ، دختر تو نمی توانی ! نه !!! نمی شود ... تو را راه نمی دهند ... اصلا تو راه را بلد نيستی ... گم می شوی ! و هزاران بار سرزنش ...

ديگر داشت باورم می شد ... دختر ! شايد تو شايسته رفتن نيستی ... و در آن وادی تو را راه نمی دهند ...

اما مگر می شود ! مرا به آنجا فرا خوانده اند ...

ولی من اينبار تصميمم را گرفته ام . آماده رفتن هستم ...

راه دور نيست ! نزديک تر از آن چيزی است که فکرش را کنی ... اما می گويند مسيرش سخت و دشوار است .

دل را به عشق پاک خدا سپرده ام و رهسپار می شوم ... يعنی خواهم رسيد .....

حال آمده ام بگويم حلالم کنيد ...

 

کاش شکوفه ياسی بودم در بوستان عشق !

 

التماس دعا 

 

***

 

خدايا !  مرا درياب !

در اين دنيای تنگ و تاريک سرگردانم ،

در اين دنيايي که در پی ثروت و لذت و مالکيتند .

بگذار من در پی تو باشم ... تنها تو !

معبودا !

بگذار قلبم تنها به تو تعلق داشته باشد .

و ديدگانم با نور تو بينا شود

گوشهايم نغمه های عاشقانه تو را بشنوند

دست هايم تنها برای تو کار کنند

و پاهايم تنها در راه تو به حرکت در آيد .

بگذار راه را بيابم تا در تاريکی فرو نرفته ام .

خدايا !

می خواهم در کنار خويش حضورت را هميشه احساس کنم ،

که بدون تو من نيز نخواهم زيست .

همتی ده بتوانم درد و رنج را احساس کنم

تا توانايی داشته باشم که درد و رنج ديگران را برطرف کنم .

می خواهم زندگی را با عشق تو معنی کنم .

 

 

حمدانه 

 

 


کلمات کلیدی: