| من کيستم ؟؟؟! |
| ساعت ٩:٤٤ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥ |
|
به یاری یزدان مهر آفرین دخترک رفت و روبروی آینه ایستاد نه برای این که صورتش را رنگین کند که همان بی رنگیش را دوست داشت. روبروی آینه ... رو در روی خودش! چشمانش را به چشمان کسی دوخت که به او چشم دوخته بود نگاهش را به نگاه آینه پیوند داد حاصل این پیوند چند قطره اشک شدند و از آسمان دیدگانش جاری دستهایش را جلو برد صورت دخترک درون آینه را نوازش کرد اشک هایش را پاک کرد و گونه هایش را بوسید دیگر طاقت نداشت از تصویر آینه پرسید : تو کیستی که هر بار که روبروی آینه می ایستم تو را می بینم. عجیب بود که تصویر درون آینه هم عین همین را از او پرسید؟ راستی او که بود؟ اگر می خواست بگوید کیست به نام و نشانی بر می گشت که اگر فاقد آن بود یعنی بی نام و بی هویت! اما او چیزی می خواست بداند فراتر از نامش فراتر از نشانش! دختر می خواست بداند واقعا او که بود؟ و فکر کرد آیا در جایی دیگر و با نام دیگری به دنیا آمده بود باز هم خودش بود؟!! * * * تو کیستی؟ جهان چگونه به وجود آمد؟ آیا نوعی جوهر اولیه وجود دارد که همه چیز از آن ساخته شده؟ آیا تو به سرنوشت اعتقاد داری؟ آیا احساس شرم طبیعی است؟ ... بصیرت حقیقی از درون می جوشد. هر که بداند درست چیست دست به نادرست نمی زند! فالگیر درصدد پیش بینی چیزی است که در حقیقت قابل پیش بینی نیست. هر کس که بداند که نداند از همه داناتر است. فرق است میان راه را تا نیمه رفتن با راه را خطا رفتن. ... کتاب "دنیای سوفی" را در دست گرفته ام با حسرت نگاهش می کنم. از موعود مقررش برای تحویل کتاب به کتابخانه گذشته حتی جریمه هم شده ام!! اما هنوز تمامش نکردم. تازه رسیده ام به سقراط!!! از 600 صفحه فقط 80 صفحه اش را توانستم بخوانم. این مدت با وجود مشغله کار و دانشگاه، از بین درس های مدار منطقی و زبان C++ و ... و هزار فکر و دغدغه هایی که این روزها آزار دهنده هستند و به نحوی هم مُسکن! * این کتاب را شروع کرده بودم به خواندنش. اما نمی شد مثل یک رُمان بستش نشست و چند روزه تمامش کرد. باید به همراه هر صفحه کتاب مدتها فکر می کردم. این مدت دقایقم را با سوفی همراه شدم. مثل سوفی مجذوب آموزگار فلسفه اش شدم. و فکرم را مشغول یافتن پاسخ هایی می کردم که استاد مطرح می کرد. اما حالا باید بروم و کتاب را به کتابخانه برگردانم. دوست داشتم جای سوفی باشم همان دخترک 15 ساله ای که ناگهان فیلسوفی از راه می رسد و درس فلسفه را برایش شروع می کند تا جهانی نو را در برابر همه آنچه را که می دانست و نمی دانست نشانش دهد. دوست داشتم جای سوفی بودم. دخترکی با خانه ای نزدیک جنگل. جایی در دل طبیعت و با خلوتگاهی در انبوه بوته ها... جایی که می توانست به دور از دیده ها در آن با خویش خلوت کند. با نامه هایی عجیب از یک استاد که در خلوتگاهش می خواند. اما من سالها از 15 سالگیم می گذرد و هیچ استاد فلسفه ای هم نداشتم و هیچ دلسوزی که بخواهد اینطور مرموز راهنمایم شود. بی خلوتگاهی دلخواه خویش. ------------------------ * عجب ترکیبی شد! آزار دهنده از این جهت که بیشتر از قبل به کلمه "نمی دانم" می رسم. و مُسکن برای آنکه این روزها حال و هوایی دیگری دارم مثل هوای یک روز بارانی در فصل پائیز! با نسیم خنکایی که می وزد! هر چند برگ ریزانی است برای خودش! اما شوق بهار و جوانه زدن را در همین برگ ریزان می توانم بیابم...
دختر درون آینه با هر دو چشم چشمک زد...
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| پیامک بلاگ |
|
|


