| پراکندهگویی... |
| ساعت ۱:٢٤ ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ |
|
به نام یکتای بی همتا
. . .
دایره تردید!
خیلی سخت میشود بین دایرهای گیر کرده باشی و هر چه تقلا کنی نتوانی خودت را بیرون بکشی. که هر چه بیشتر دست و پا بزنی دایره تنگتر میشود.
میشنوی، میفهمی، میگویی! اما کسی نیست که بفهمد و بشنود و بگویدت!
نمیدانم! شاید هم درخواستی نیست برای دانستنش.
میدانم باید رها شد. رها شوم...
رها میکنم خود را، اما باز وقتی صدایش را میشنوم، حتی وقتی نسیم زمزمه دلتنگیاش را میرساند، باز تشویش است که به سراغم میآمد مثل هراسی که این روزها همراهم شده است.
چطور بفهمانم که چه میخواهم؟! شاید هنوز نفهمیدهام که او چه میخواهد؟!
میگوید: دلم برای پرواز پر میکشد. کاش آشنایی قصه پرواز را برایم بگوید.
میگویم: پرواز! تو هم هوایی شدهایی؟! پریدن لذت بخش است اما دشوار... برای پریدن باید سبک شوی، رها شوی. دلت را به خدا بسپاری و نترسی...
اما باز هی میخواهد مرا بگیرد! آخر نمیداند برای پرواز باید بال گشود و از هر چه دلبستگی است دل کند! دل!
بله! میدانم دل کندن سخت است همانگونه که دل سپردن ...
عجب هراسی دارد این پرواز!
دوستی گفته بود: هر چه بالاتر میروی از نظر آنان که پرواز نمیدانند، کوچکتر به نظر میرسی.
و باز گفت: بدون جاذبه پرواز را ارزشی نیست!
و دیگری گفته بود: اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر...
و حالا میدانم معنی این جملات را...
دلش پروانگی میخواهد اما نمیدانم چطور هنوز تاریکی پیله خویش را تاب میآورد؟!
آخر پروانگی جرات میخواد و قدرت برای گسستن پیله...
و بعد تاب پروانه شدن، پر زدن، جستجوی نور و سوز آتش...
در میان همه این لحظات سرد و سخت و تنها بودن، تنها گرمای آرام بخش یک حضور است که میتواند تسلای همه بیقراریها باشد. حضور کسی که بی حضور ما نیز هست و هیچ چیز مانع حضورش نمیشود، تنها اوست که میداند همه آنچه را که در دلها بیتابی میکند.
- خدایا! ای که یادت آرامش روانم است. ای مهربانترین! تنهایم... در انبوه انسانهایی که دوستشان دارم، تنهایم... تنها دلگرمیام حضور توست...
- یادت باشد ممکن است دلتنگ شوم. ممکن است غمگین شوم اما ناامید نمیشوم. قول دادهام. میدانی دلتنگیهایم را دوست دارم، چیز نهفتهای را در همه لحظات دلتنگی یافتهام که ارزشش را تنها خدا میداند... وقتی دلم میگیرد دلتنگ میشوم و همه اینها علائم خوبی است؛ یعنی من دل دارم! امان از بیدلی!!!
- آن روز، روز خوبی بود. باران از دل آسمان میبارید و شوق رویش در دل من جوانه میزد...
مثل امروز...
هر روز خدا خوب است، هر روز فرصتی است برای رویش. {این را خودم به خودم میگویم}
- این روزها هر لحظهاش خدا میخواهد چیزی را یادم دهد یا به خاطرم آورد، مثل همیشه. ولی این روزها محسوستر است. خدایا میترسم حواسم پرت این زمانه شود و از درست عقب بیافتم. مرا لحظهای رها نکن، حتی اگر شاگرد بازیگوش کلاست باشم. خدا جون قول میدهی؟!
- آن شب محکوم شدم به بیاحساس بودن!
چقدر سخت می شود بخواهی احساست را آن دل پر احساست را کنترل کنی و بعد محکوم باشی...
ربطی ندارد ... اما مینویسمش:
* شیطنت معصومانهای گل کرد... برایش نوشتم:
: BUZZ!!!
: مثل بچهای شیطانی شدهام که میآید در خانه همسایهاش
: میایستد، با هزاران تردید
: اما دلش غش میرود که کمی شیطنت کند
: از همان شیطنتهای معصومانه بچگی
: دستش را روی زنگ همسایه روبرو میگذارد
: همانی که روزهایی آشناست با او
: زنگ میزند... نمیداند کسی خانه است یا نه
: اهمیتی نمیدهد صدای زنگ را میشنود یا نه
: اما فقط دلش میخواهد بگوید هست
: حتی اگر در را به رویش باز نکند
: حتی اگر فرار کند و پشت سرش را نگاه نکند که ببیند کسی آمده در را باز کند
: حتی منتظر نشود که دشنامها را بشنود
: فقط زنگ را میفشارد و میدود
: و ردی را از خود بر خاک خاطره خورده کوچه میگذراد شاید پاهای بچهگانهاش را بشناسد
: BUZZ!!!
: همین !!!
: BUZZ!!!
* فقط گفت: اینا چیه نوشتی؟!!!
{... با خودم فکر میکنم یعنی نفهمید که ...}
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| پیامک بلاگ |
|
|



