| تنها عشق است که می ماند (2) |
| ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |
|
به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم دوستان عيب من بیدل حيران مکنيد گوهری دارم و صاحب نظری میجويم مدتی است تو را جستجو می کنم. سراغت را از هر رهگذری میگیرم. رویاهایم را نشانشان میدهم و میپرسم ببخشید شما او را میشناسید؟!!! آنها هم بیاعتنا از سر اجبار نگاهی میکنند و بعد شانههایشان را بالا میاندازند و میگویند: نه!!! ندیدهایم... به خود میگویم اینان که اینچنین گلها را زیر پاهایشان له میکنند و نمیبینند، چطور ممکن است عزیز مرا دیده باشند و بشناسندش... نه اینان نمیتوانسته اند تو را دیده باشند! اینان حتی خود را هم نمیشناسند، انگار که از خودشان هم فراری باشند، نقابی به صورت زدهاند و با لبخند به هم دروغ میگویند! عجب روزگاریست.... خستهام، اما ناامید نمیشوم. عشق با خود صبوری و امید و انتظار به همراه میآورد. عشق آدم را بلند همت میکند. مگر نه؟؟؟ همتم بدرقه راه کن ای طاير قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم نمیدانم چقدر طول خواهد کشید و چه مدت باید منتظر بود!؟... اما ... اما دلم گواهی میدهد روزی پیدایت میکنم روزی که بالاخره از راه خواهی رسید و تو را خواهم دید. اگر بدانی چقدر دلتنگت شدهام. اگر باور نداری بیا و از تک تک گلهای باغچه بپرس. آنها میدانند از بس که درد دلم را شنیدهاند. د ل ت ن گ م ... د ل ت ن گ ! یاد تو همیشه هست. چرا که بی یاد عشق نمیتوان زندگی کرد. اما کاش خودت باشی. گاهی آنقدر در این رویا گم میشوم که دلم میخواهد همان طور گمشده باقی بمانم و بعد تو بیایی و مرا پیدا کنی... دستم را بگیری و با خودت تا دور دستهای رویاهایمان ببری. تا یاد بگیریم با هم پریدن را... با هم بودن را... اما بعد... در میمانم!!! اگر روزی تو را یافتم و دیدم. چه حرفی برای گفتن دارم؟؟؟!!! یادت میآید گفتی دوست داری روزی آنقدر به من نزدیک باشی که هر روز صبح، طلوع خورشید را از افق چشمانم ببینی!!! و من گفتم: شاید همین فاصله است که این چنین عشقی را به ما هدیه داده است. و زیر لب شعر سهراب را زمزمه کردم: نه, وصل ممکن نيست / هميشه فاصلهای هست. / دچار بايد بود / وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف / حرام خواهد شد. / و عشق / سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشياست. / و عشق / صدای فاصلههاست. / صداي فاصلههایی که غرق ابهامند. / نه, / صدای فاصلههایی که مثل نقره تميزند / و با شنيدن يک هيچ می شوند کدر. / هميشه عاشق تنهاست. و بعد دلم لرزید ... آخر چرا فاصله؟؟؟!!! ..................................................................................................................................... ...................................................................................................................................... ...................................................................................................................................... ................................ * تو که انگار ذهنم را خوانده بودی گفتی: در داستانها عاشق و معشوقها به هم نمیرسند!!! و من با جسارت گفتم: نه اینطور نیست. و یک مثال آوردم از عاشقانی که بالاتر از عشقشان در عالم نیست که آنها به هم رسیدند و ثمره عشقشان به جهان موجودیت داد. و از بانو و مولایم گفتم... - هنوز متعجبم چرا آنان را مثال زدم که همیشه آرزوی چنین زندگانی را داشتهام، میدانم چنین زیستنی لیاقت میخواهد... و من از قافله خوبان عقبم - ولی به ما آموختهاند آنان را الگوی زندگی خویش قرار دهیم و ما هم سعی کنیم همانند آنان زندگی کنیم. مگر نه این است که آنان آمدهاند تا به ما بیاموزند رسم عشقورزی را و ما بیاموزیم از آنان زنده نگهداشتن حرمت عشق را. ... { اما در این روزگار این حرفها هم انگار قدیمی شده اند... } و تو گفتی اما اینان استثنا هستند و عالم دیگر به مانند آنها به خود نخواهد دید. - آری! نمیتوان دید. خوب می دانم. اما مگر نمیشود پیرو راه آنان بود؟؟؟؟ حال دیگر چه جوابی داری؟؟؟ به درد عشق بساز و خموش کن حافظ رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول استادی میگفت هیچ وقت نمیتوان گفت دو نفر یکی میشوند و یا دو نفر با هم پیوند میخورند... هیچ وقت منیّت آدمها از وجودشان گرفته نمیشود و به وجود کسی پیوند نمیخورند. این حرف درست! اما من معتقدم که ما با همه هستی یگانهایم نه تنها انسانها که با همه کائنات یگانهایم... وقتی انسان روح وجودی اش را از خدا گرفته، خدایی که خالق همه کائنات است پس موجودیت ما در همه جا هست. حتی در یک قطره آب، یا در یک جوانه کوچک ... و میتوان عاشق بود. نه تنها عاشق انسانها که عاشق همه هستی که ما متعلق به همه هستییم. و به هر آفریدهای عشق بورزیم. خدا آفریننده عشق است. و عشق را در وجود ما به امانت نهاده است و در این بین تنها آدمی است که میتواند عشق بورزد و این بار امانت را بر دوش بگیرد. و چه مسئولیت سنگینی است، امانت دار عشق بودن!!! آسمان بار امانت نتوانست کشيد قرعه کار به نام من ديوانه زدند عشق یک انتخاب است و انسان مختار به انتخاب! تنها انسان است که می تواند راه زندگیاش را آگاهانه با انتخابهای خویش رقم بزند. و عشق یکی از این انتخابهای حساس است. انتخابی که اگر با آلودگیهای دنیایی همراه شود چه بسا به جای متعالی کردن انسان، او را به رذالت بکشاند. خداوند ما را مختار آفریده است. وقتی خدای بزرگ این قدر به ما اعتماد داشته که قدرت انتخاب در امور را به ما سپرده است. چرا ما به خداوند نشان ندهیم که قابل اعتماد هستیم و از این موهبت او بهره درست می بریم؟!!! باید چشم دل باز کرد و هوشیار بود. شاید برای همین است که می گویند عاشق باش اما عاقل... ولی گاهی عشق، حتی عقل را هم زیر سوال می برد... و آن وقت حیرانی می ماند و حیرانی .... در نظربازی ما بیخبران حيرانند من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در اين دايره سرگردانند گفت: عشق هم مراحلی دارد. باید این مراحل را با بصیرت و بیداری طی کرد تا در این راه معرفت کسب نمود. وگرنه بی راهها زیادند... گفتم: بله! باید یاد بگیریم چطور عاشق باشیم و نگهدار حرمت عشق. که عشق را نه تنها برای لحظهای که برای تمام عمرمان بخواهیم. اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوايی دارد ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزايی دارد میدانم باید پخته راه عشق شوم که هنوز خامم. بسوزم از این آتش و روشنی یابم. درد عشق را تجربه کنم و طبیب را جویم. و بیاموزم عشق ورزیدن را... حافظ هر آن که عشق نورزيد و وصل خواست احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست باید که در این راه بیاموزم که گاهی برای عشق باید عزیزترینت را ببخشی و چه سخت است عزیزترینت را بخشیدن. اما چه شکوهی دارد آن زمان که بدانی برای حفظ عشق خویش چنین کردهای. چرا که رهایی را برای عشق انتخاب نمودهای... فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حيف باشد از او غير او تمنايی ..::*::.. چند پیام کوتاه: ..::*::.. ..::*::.. بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به روی خویش بگشايد، هر چند حاصل آن جز رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن. ..::*::.. کسی می تواند در پای عشق بمیرد که قبل از آن زندگی در پيش چشمهايش مرده باشد. ..::*::.. بهتر است به جای لعنت فرستادن به تاریکی یک شمع روشن کنی.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| پیامک بلاگ |
|
|


