تنهایی و سکوت
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٧ 

به نام خدای ساکت و تنها !

 

و همیشه حرفهایی هست برای نگفتن ...

اینها را که می‌گوبم برای گفتنش نیست. برای نشنیدنش هم نیست.

 

برایم نوشت:

 

کاش به اندازه همین یک نقطه کوچک یاد میگرفتید که زمان حال به سود شماست.

کاش یاد میگرفتید که سکوت کنید.

کاش یاد میگرفتید که همیشه خوبی و مصلحت مستقیما از خدا نازل نمیشود.

کاش یاد میگرفتید که چرا سکوت و چرا دوری و چرا تنهایی!

 

 

برایش نوشتم:

 

فکر می‌کنی یاد نگرفتم! فکر می‌کنی زمان حال رو فدای گذشته و آینده می‌کنم.

نه!!! خیلی وقته یاد گرفتم که قدر زمان حالم رو بدونم. گذشته هر چی بود گذشت. توی یه چشم بهم زدنی زمان حال هم به گذشته خواهد پیوست حالا چرا بخوام با غم و غصه گذشته این حال رو هم خراب کنم. یاد گرفتم تا اونجایی که بتونم از آینده هم ترسی نداشته باشم. فقط و فقط تلاش کنم که بتونم زمان حال رو جاودانه بسازم. انگار باور نداری که یاد گرفتم.

فکر می‌کنی سکوت نکردم. سکوت نمی‌کنم. چه فریادی زدم! چی گفتم به جز سکوت. اگه گاهی هم چیزی گفتم حرفی زدم کلامی رو نوشتم فقط برای این بوده که یادم بمونه برای چی؟

برای سکوتم ارزش قائلم. مثل این که این سکوت رو هم بارو نداری! مگه از من فریاد یا صدایی هم شنیدی به جز سکوت...

سکوت رو دوست دارم به خاطر همه عظمتش. به خاطر همان همه حرفهای نگفته‌ای که تنها سکوت ترجمان آن است. وقتی کسی حرفهایم را نمی‌فهمد بهتر است سکوت کنم.

من همه چی رو در موازات مصلحت و حکمت خدا می‌بینم. آره گاهی خدا مستقیم عمل نمی‌کنه بلکه بنده‌هاش یا هر چیزی رو که آفریده واسطه قرار می‌ده. مثل وقتی دلت پر می‌کشه و سرشار از شوق پریدن و بعد می‌بینی پروانه‌ای، پرنده‌ای آرام و بی‌صدا جلو چشمات رد می‌شه... من نمی‌گم همیشه همه چی رو می‌بینم . اما دارم سعی می‌کنم به جای نگاه کردن ببینم و حس کنم.

دارم یاد می‌گیرم که چرا سکوت! چرا دوری! چرا تنهایی...

چون دارم با جز جزء این واژها که نوشتی زندگی می‌کنم.

 

 ***

نمی‌دونم چرا امروز باید این نوشته‌ها رو ببینم! نوشته‌هایی که مدت‌هاست غبار فراموشی روی اون رو گرفته بود. حتی خاطراتش رو داشتم از یاد می‌بردم. اما امروز اینجا دوباره برام زنده شد.

سکوت و تنهایی!

 

 


کلمات کلیدی: سکوت ، تنهایی