یاد خدا آرام بخش دلهاست
خواستند سرش را ببرند
خودش این را میدانست.
او معنی کاسه آب و چاقو را میفهمید.
با مادرش هم همین کار را کردند. آبش دادند و سرش را بریدند.
ترسیده بود. گردنش را گرفته بودند و میکشیدند.
قلب قرمزش تند تند میزد. کمک میخواست.
فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا میرفت.
خدا فرشتهای فرستاد تا گوسفند بیتاب را آرام کند.
فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت: چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند. آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدمهایشان از توست.
تاب و توانشان هم.
تو به قلبهایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد، قلبهایی که میتوانند عشق بورزند.
پس مرگ تو، به عشق کمک میکند.
تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانههای کوچکش گذاشته بر دوش کشد.
تو و گندم و نور، تو پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد،
چرخی که نام آن زندگی است.
گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ...
او قطره قطره بر خاک چکید،
اما هر قطرهاش خشنود بود،
زیرا به خدا، به عشق، به زندگی کمک کرده بود ...
عرفان نظرآهاری
به قربانگاه بردن اسماعیل
اوج بندگی ابراهیم بود
عید قربان مبارک