در زلال شبشب ، آنچنان زلال ، که می شد ستاره چيد !
دستم به هر ستاره که می خواست می رسيد !
نه از فراز بام ،
که از پای بو ته ها
می شد ترا در آئينه هر ستاره ديد !
در بی کران دشت
در نيمه های شب
جز من که با خيال تو می گشتم
جز من که در کنار تو ، می سوختم غريب !
تنها ستاره بود که می سوخت .
تنها نسيم بود که می گشت .
فريدون مشيری***
سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را يک زمانی خاک باش
در بهاران کی شود سر سبز سنگ
خاک شو ، تا گل برآيد رنگ رنگ
مولوی***
((
همه زمانه دگر گشته است ))
نه آفتاب حقيقت
نه پرتو ايمان
فروغ راستی از خاک رخت بر بسته است
و آدمی - افسوس -
به جای انکه دلی را از خاک بردارد
به قتل ماه کمر بسته است !
فريدون مشيری ***

***
بلاخره قالب وبلاگم رو برگردوندم .