مروري بر اشعار
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢ 
در زلال شب

شب ، آنچنان زلال ، که می شد ستاره چيد !
دستم به هر ستاره که می خواست می رسيد !

نه از فراز بام ،
که از پای بو ته ها
می شد ترا در آئينه هر ستاره ديد !

در بی کران دشت
در نيمه های شب
جز من که با خيال تو می گشتم
جز من که در کنار تو ، می سوختم غريب !
تنها ستاره بود که می سوخت .
تنها نسيم بود که می گشت .

فريدون مشيری

***

سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را يک زمانی خاک باش

در بهاران کی شود سر سبز سنگ
خاک شو ، تا گل برآيد رنگ رنگ

مولوی

***

(( همه زمانه دگر گشته است ))

نه آفتاب حقيقت
نه پرتو ايمان
فروغ راستی از خاک رخت بر بسته است
و آدمی - افسوس -

به جای انکه دلی را از خاک بردارد
به قتل ماه کمر بسته است !

فريدون مشيری

***


***
بلاخره قالب وبلاگم رو برگردوندم .
کلمات کلیدی: