| اوج پرواز |
| ساعت ۱:٥٩ ب.ظ روز سهشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢ |
|
به آسمان نيلی چشم دوخته بود و با حسرت به پرواز کبوترها در اوج آسمان نگاه می کرد و آهی از دل می کشيد . و نيم نگاهی هم به بالهای خسته و زخمی خودش می کرد و باز اون حادثه تلخ مثل برق از برابر چشمان معصومش می گذشت ؛ شوق پرواز در آسمان آبی و اوج گرفتن و ناگهان صدای مهيب شليک تفنگ ... و حالا هم در حصار ميله های قفس تنها و غمگين و دلشکسته . هيچ وقت فکر نمی کرد که به چنين حادثه ناگواری اينچنين گرفتار بشه . ولی هنوز هم اميدوار بود ، هر چند بالهای خودش رو در راه هدفش از دست داده بود ؛ هر چند تنها وسيله پروازش رو ديگه نداشت ؛ ولی باور کردنی نبود که هنوز هم فکر می کرد که به زودی به دل آسمون بر می گرده ... و به سوی نور بال خواهد گشود .... توی همین فکر بود که احساس کرد بين زمين و آسمون گير افتاده ؛ هيچی رو زير پاهاش حس نمی کرد . فقط آسمون بود بالای سرش و نور .... نور روشنی که چشم رو خيره می کرد ؛ تازه به ياد بالهاش افتاد .... ای وای !!! او چطور می تونست توی آسمون بدون بال باشه ؟ چطور ؟!!! هنوز باور نداشت ..... !!!! او واسه پرواز واقعی به بالهايی که با تير گلوله زخمی می شد ، نيازی نداشت . پس چی بود که که اونو می تونست توی هوا نگه داره ؟!!! چی بود ؟!!! هر چی بود عشق بود !!! هر چی بود اميد بود !!! هر چی بود هدف بود !!! بله ! او داشت می رفت به سوی نور !!! ديگه از درد و زخمی که ازش رنج می برد خبری نبود ؛ ديگه صيادی نبود که اونو هدف قرار بده ؛ ديگه دردی نبود رنجی نبود ... حالا ديگه سر از پا نمی شناخت و فقط به نور چشم دوخت و رفت ... صياد برگشت ؛ می خواست يه بار ديگه با غرور به صيدی که کرده بود نگاهی بندازه . به سمت قفس رفت ؛ ولی .... خيلی عجيب به نظر می رسيد ، پرنده سر جاش نبود و هيچ اثری هم از او نبود !!! فوری در قفس رو چک کرد و در کمال ناباوری ديد که هنوز هم در قفس بسته است .....
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| پیامک بلاگ |
|
|


