| ساعت ۱:٢٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢ |
|
و آنگاه که آفتاب پنجه در پنجه دريا ، سر به زير حاف آبهای آبی دريا ، شرمگين و ملول از سنگدلی انسانها و مشاهده بی رحمی و قصاوت آنها چشم هايش را بر روی زمين می ببندد تا اينهمه ظلم و ستم را نبيند چه دردناک است ديدن قطرات شبنم اشکش بر روی مرجانهای دريا. آفتاب تابنده و درخشان از همان زمان که قابيل بی رحمانه هابيل را به قتل رساند ، ناباورانه بر قتل برادر گريست . از همان روزی كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزی كه فرزندان آدم صدر پيغام آوران حضرت باريتعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد آدميت مرد گرچه آدم زنده بود ... و هر غروب خجول از اين همه شقاوت و بی رحمی سر بر بالين آب می گذاشت تا شايد بتواند در خواب از اينهمه بی رحمی در امان باشد و به ياد آورد که مهر و محبت را که فراموش شده ، دگر بار بايد به يادشان آورد ... انسانهائی که فراموش کرده اند انسان اند و سرود آفرينش را بايد دگر باره برايشان زمزمه کرد ... ... و " آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه ، خدا بود " عظمت همواره در جستجوی چشمی که او را ببیند ، و خوبی هواره در انتظار خردی که او را بشناسد ، و زیبائی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد ، و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند ؟ و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد ؟ ... هیچکس او را نمی شاخت ، هیچکس با او " انس " نمی توانست بست . " انسان " را آفرید و این ، نخستین بهار خلفت بود . می ديد انسانهائی را که بی هيچ چشم داشتی مهر و محبت را به ديگران تقديم می کنند و تنها اميد خورشيد به اين چشمهای پاک و بی ريا بود و اين اميد طلوع صبح فردا را به ياد او می آورد تا شايد روزی برسد که او در گردش خود ، هيچ ظلمی نبيند و نبيند صورت يتيمانی که با شرم رو به سرخی گرائيده و دستان نيازی که بر بالای درختان حلق آويز گشته و نبيند صداقت را که به جبر به دروغ سر خم کرده و فريادی که در گلو شکسته و نبيند مردمانی را که نقابی از پری رويان بر صورت زده و در دل شيطان صفت اند ... و اين همه شرمساری را برای حيوان بودن به جان می خرند .... در اين ميان ، در اين جنگ نابرابر ايمان و شيطان ، هستند کسانی که ، سينه را سپر کرده و سرود شهادت را بر لب می راندند و سلاح عشق را به دست و کلاه خودی از ايمان بر سر و زره ای از تقوا بر تن به جنگ بدی ها روانه می شدند و هر بار پيروزمندانه با دلی خونين بيرون می آمدند ، در حاليکه لبخندی حاکی از رضايت بر لب داشتند و به خورشيد می نگريستند و او را دلداری می دادند که مبادا در اين غروب دهشتناک , طلوع فردا را فراموش کند . خورشيد بايد با طلوعی دوباره بر دل داغدار آنها گرما ببخشد و تلاش کند .... تلاشی برای ارج نهادن به مقام انسان ... آری ، روزی فرا خواهد رسيد که خورشيد از ديار عشق و سرزمين مهر طلوع کند و اينهمه ظلم و ستم به پايان برسد و بتواند يک غروب را سبکبال و دلشاد سر بر بالين دريا گذارد . به اميد آن روز ...
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| پیامک بلاگ |
|
|


