شگفتا !
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢ 

 


شگفتا !


 


وقتی که بود نمی ديدم ،


وقتی می خواند نمی شنيدم ...


وقتی ديدم که نبود ...


وقتی شنيدم که نخواند ... !


چه غم انگيز است که وقتی


چشمه ای سر و زلال ،


در برابرت ، می جوشد و می خواند و می نالد ،


تشنه آتش باشی و نه آب ،


و چشمه که خشکيد ،


چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت ،


و آتش ،


کوير را تافت و در خود گداخت


و از زمين آتش روئيد و از آسمان باريد ،


تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ،


و بعد ،


عمری گداختن از غم نبودن ، کسی که ،


تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت .


 


کلمات کلیدی: