قصه ای که باد با خود برد
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٢ 

یا حق

سلام چطورید ؟ خوبید ؟! اول متن پائین رو بخونید .... تا بگم ....

***

قصه ای که باد با خود برد


دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانهء کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت : من هستم , من اینجا هستم , تماشایم کنید .
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند , کسی به او توجه نمی‌کرد.
دانه خسته بود از این زندگی , از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود و یک روز رو به خدا کرد و گفت : نه , این رسمش نیست . من به چشم هیچ کس نمی‌آیم . کاشکی کمی بزرگتر , بزرگتر مرا می‌آفریدی .
گفت: اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی , بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.
رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشه تا وقتی که می‌خوای به چشم بیای , دیده نمی‌شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .
سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی‌توانست ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
سپیدار بارها و بارها قصهء خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می‌دانست که باد قصهء او را همه جا با خود خواهد برد.


عرفان نظر آهاری

***

امیدوارم حق مطلب رو گرفته باشید ....

بلاخره امتحانای من هم تموم شد .... هی بد نبود

از اينکه در اين مدت بهم سر می زديد متشکرم ... از پیامهای قشنگتون ممنونم .... به وبلاگهای خوبتون سر می زنم ولی ممکنه یه کم با تاخیر باشه چون امروز رو زیاد فرصت ندارم ولی منتظر باشید ...

وقت کرديد اينجا رو هم ببينيد -----> احوالپرستی

شاد و سلامت باشید ... تا بعد .... يا حق


کلمات کلیدی: