ياس سفيد
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳ 

یا زهرا

 

 

خديجه ناگهان از جا برخاست . احساسی شگفت در جانش تراويد :

احساسی سرشار از شادمانی و آرزو ؛ همانند نوری در تاريکی ...

با خود انديشيد : اين موج سبکبار شادی از کدام سو می آيد ؟ و هر چه انديشيد ، به پاسخی روشن دست نيافت . اينک ، چندی بود که هر چه پيرامون او می گذشت سراسر حزن و اندوه بود و تلخی و نا اميدی را ارمغان می آورد . او به چشم خود می ديد که چگونه مردم قريش همسرش را می آزارند ، به او ستم می کنند ، به ريشخندش می گيرند ... و دروغگويش می شمارند ، او را که راستگويي امين بود .

لحظه ای با خود گفت : شايد اين نشانه يک بارداری ديگر است ؛ بارداری بهاران اميد و زندگی ! اما مگر پيش از اين ، عبدالله و قاسم با پر کشيدنی زود هنگام ، او را در اندوهی ژرف رها نکرده بودند ؟ و به راستی که اين غم همانند زخمی هميشه تازه ، بر جانش نشسته بود ...

ناگاه به خود آمد : نه ! او اميدوار بود . در ژرفای جان خود ، اميد را حس می کرد که همانند شکوفه ای بهاری ، رو به شکفتن و بالندگی دارد .

اين بارداری ، اما ، چيز ديگری بود . احساس می کرد سبک شده است ، گويي در آستانه پرواز است . آرامشی خاص در وجودش جريان داشت ؛ همچون جوشيدن و جاری شدن چشمه ای زلال و خوشگوار ... و اين ، با احساسی ديگر نيز در آميخته بود :

هاله ای از نور ، به زلالی و نرمی ، پيرامون چهره اش در گردش بود ... اين بارداری نشانه ای ديگر هم داشت : جز خرمای تر و انگور ، دلش هوای چيز ديگری نداشت !

...

روزها و ماهها از پی هم می گذرند و جنين هر لحظه بزرگتر می شود . از چهره خديجه نور می تراود و هر دم تابنده تر می شود . درد زايمان آغاز شده است .

در اين هنگامه ، در پی صخره های « حراء » محمد به مکه می انديشد ؛ و به سرنوشت انسان و راه انسان . چهره اش پر از اندوه بود ، همگون آسمانی پوشيده از ابر ، در انديشه مردم خود ، چنين اندوهگين بود .

می خواست چشم آنان را به سوی نوری بگشايد که بر فراز اين کوه ، آن را يافته بود . اما آنها ، خود راه را بر او بسته بودند . اين مردم از هيچ کاری باز نايستادند ؛ آزارش دادند ، بريشخندش گرفتند ، او را نکوهش کردند و گفتند : « محمد جادوگری دروغگو است ... و مردی است ناقص که از او نسلی به جا نمی ماند و با مرگش خاطره اش نيز خواهد مرد . زيرا هيچ فرزندی ندارد. »

با يادآوری اين طعنه احساس کرد که خنجری بر قلبش نشسته است .

محمد همانند « نوح » و « ابراهيم » و « موسی » و « عيسی » ، اندوهگينانه به مردم خود می انديشيد . در آن حال ، چنان غرق اين انديشه بود که به آنچه پيرامونش می گذشت ، توجهی نداشت .

ناگاه فضا از نور پوشيده شد ، لايه ای شفاف همچون مه ، گرداگرد او را فراگرفت . سکوت ، همه چيز را در خود فرو برد . هر صدای خاموش و محو شد . اکنون ، محمد تنها کلماتی را می شنيد که در ژرفای جانش جاری می شدند ، همچون نوری که در آبی آئينه گون نفوذ می يابد ؛ کلماتی ژرف و تاثير گذار که از شنيدنشان آب دهانش خشکيد و عرق از پيشانی اش سرازير شد. کلمات همانند دانه های پراکننده مرواريد ، ستاره آسا در عمق جانش تابيدن گرفتند :

انا اعطيناک الکوثر . فصل لربک و انهر . انا شانئک هوالابتر !

( ما تو را چشمه کوثر داديم . پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن . بدخواه تو خود بی تبار خواهد بود ) .

پيامبر شادمان به خانه باز آمد . هنگامی که همسرش را ديد دريافت که او نيز شادمان است ، خديجه با چشمانی لبريز از مهر به او نگريست و با صدای آميخته با پوزش گفت :

من فرزندی دختر برايت آورده ام و می دانم که پسر همانند دختر نيست .

پيامبر در حالی که اين هديه آسمانی را با محبت در آغوش می فشرد زير لب زمزمه کرد :

انا اعطيناک الکوثر ... او را فاطمه می نامم ، تا خداوند او را از هر بدی و زشتی دورش دارد .

بدين سان همچان مرواريدی در آغوش صدف ، فاطمه پديدار شد . با دهانی غنچه گون و لطيف و با چشمانی گشاده همانند دو پنجره که رو به جهانی گسترده باز می شوند ، جهانی سرشار از صفا و آرامش .

اکنون اميد بر خانه ای کوچک از خانه های مکه می تابيد ، فاطمه چشم بر هستی گشود همان گونه که شکوفه ها و گلها به هستی چشم می گشايند . آن گاه در آغوشی گرم رشد يافت و از مهر قلب هايي سرشار شد که با محبت او می تپيدند و از نگاههايي سيراب گشت که لبريز از لطف و رافت بودند .

 

برگرفته از کتاب بهشت ارغوان

نوشته : کمال اسيد

برگردان : سيد ابوالقاسم حسينی ( ژرفا )

 


کلمات کلیدی: